پيشنهاد بي شرمانه سفير آمريكا ، در تركيه
وارد لابي شديم ، ديديم يه آقاي جنتلمن آمريكايي در حالي كه عينك ريبني هم به چشم داشت و بوي ادكلن اش فضاي اطراف را پر كرده بود ، خود را سفير آمريكا معرفي نمود .. بعد از كلي صغري و كبري چيدن ، رفت رو اصل موضوع ! و پيشنهاد بي شرمانه خودش رو چنين بيان داشت
روایتی از یک ماجرای واقعی :
خاطرات سرهنگ معزی ، خلبان مخصوص شاه

بعد از انتشار مطالبي در مورد رژيم گذشته ، ظاهرآ به مذاق برخي خوانندگاني كه خود رو به اصطلاح "سلطنت طلب " مي نامند ، خوش نيامده و در ايميل و كامنت هاي خود مخصوصآ در سايت "بالاترين " شديد ترين واكنش ها رو از خود بروز دادند ! اين افراد كه خوشبختانه تعدادشان خيلي اندك است ، ضمن انكار موضوعاتي چون : سو ء استفاده ، حيف و ميل اموال دولتي ، دروغگويي و ... درباريان و مسئولان رژيم سابق ، به نقد نظام كنوني پرداخته و بنده را متهم به يه سو نگري ، دروغگويي و ... نمودند ! لذا براي اثبات بي طرفي ام ، از دوستان گرامي خواهشمندم .....
دیوار صوتی ، چگونه مي شكند ؟
سرعت صوت عبارت است از مقدار مسافتی که صوت در یک مدت زمان معین طی می کند. برای مثال سرعت صوت در ثانیه و در سطح دریا و دمای 22 درجه تقریباً 345 متر و سرعت آن در یک ساعت 1240 است.
اشرف ، خلبانی می خواهم خوش تیپ باشه ، سيگاري هم نباشه !
در همون ايامي كه قرارداد خريد هواپيما هاي جت فالكون قطعي شده بود ، قرار گرديد طبق معمول تعدادي خلبان براي فراگيري و آموزش فنون پرواز ، راهي كارخانه سازنده اش در فرانسه شوند . در اون زمان بهزاد معزي فرمانده گردان پروازي بود .

حقه خلبانان جنگنده عراقی ، در حمله به ايران !
ما تقريبآ بالاي راه آهن بوديم كه چنين اتفاقي افتاد ... اگه سمت چپ مي رفتيم ، ضد هوايي پالايشگاه به راحتي ما رو مي زد !! اگه به طرف شمال شهر مي رفتيم ، ضد هوايي لانه جاسوسي ( سفارت آمريكاي سابق ) ، ما رو هدف قرار مي داد ... كمي جلوتر هم پدافند آتش به اختيار جماران بود كه به طور اتوماتيك هر پرنده اي رو در همون لحظه ورود به حريم ، بدون تذكر مي زد
روزي كه كاركنان برج مراقبت پرواز ، فرار كردند !!
روايتي از يك ماجراي واقعي : 
روزی كه خلبان اعليحضرت همايوني ، خواب ماند !
بهو چشمم رو باز كردم ، ديدم اي داد و بي داد .. ساعت ۹ صبح است !! و ساعت ها همه زنگ هاشون رو زدند ولي من خاك بر سر اصلآ متوجه زنگ ساعت ها با وجود ترفند هاي كه زده بودم ، نشده ام !! عرق سردي سراپاي من رو فرا گرفت .

روايتي از يك ماجراي واقعي :
به جاي قطعه هواپيما ، بهروز وثوقي را تحويل دادند !
روايتي از يك ماجراي واقعي :
ماجراي " جدا شدن سر " مسافري ، در مقابل چشم خانواده اش !

روايتي از يك ماجراي واقعي ..
نقش ستون پنجم ، در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی
همه مسافر ها سوار شدن ... خوب به خاطر دارم ، سرپرست اين گروه ، كه بعد ها فهميدم حاج آقا محلاتي است ، هي اين پا اون پا مي كرد ... انگار منتظر چيزي ..يا كسي است .. منم تو اون جمع غريبه بودم .. بعد از گذشت دقايقي ..

چرا به خواستگاري خواهرم رفتم ؟!
تا ديد سر كوچه شلوغ شده ، مادرشو صدا زد ... مامان بدو ... داداش بهروز داره دعوا مي كنه ... و سريع رفت داخل منزل ... هنوز دفايقي از فرياد دختره نگذشته بود كه ديدم خانمي با عجله از انتهاي كوچه به طرف ما مي آيد ... خداي من ... چي مي بينم ..... خدايا كمكم كن .... چقدر شبيه مادرم است .. زن جلو تر اومد .... تا نزديك شد ، مطمئن شدم درست حدس زدم ... فرياد زدم .. مامان ... مامان .. منم بهروز تو ...
چرا بوئینگ مسافربری 727 به کوه های لشکرک برخورد کرد؟!
روایتی از یک سانحه تلخ .....
خلبان جنگنده ي ميگ عراقي را چگونه فريب داديم ؟!
بله ... از سيستم يو اچ اف شنيديم كه يه خلبان جنگنده ايراني داره با خلبان ميگ صحبت مي كنه ... صحبت چيه ..؟ بهتره بگم معامله مي كرد . راستش پيش خودتون بمونه ، بار ها اتفاق افتاده بود كه تو آسمون خلبانان با يكديگر همكلام هم مي شدند ..
روایتی از یک ماجرای واقعی
نا گفته هايي از سقوط هواپيماي فرماندهان ارشد در كهريزك
چرا سر اكثر شهداي اين سانحه ، از بدن جدا گرديده بود ؟
چرا بعضي از مجروحان ، علي رغم نداشتن دست و پا ، جان سالم بدر بردند ؟
چرا بجاي اعزام هلي كوپتر نجات ، جنگنده شكاري ها به استقبال اين هواپيما رقتند ؟!!
و.........
يك روايت واقعي .......
يك روايت واقعي .......
چرا سال ها پيش ، بيان اسم دايي از تلويزيون ممنوع شد؟
چرا مجريان شبكه سوم سيما ، اجازه بردن اسم علي دايي را هنگام مسابقات نداشتند ؟
به بهانه : رفتار ناشايست علي دايي ، در جلوي دوربين تلويزيون
رزمنده خرمشهری و آرزوی آزادی خرمشهر
اون ايام رسم بود كه روي زمين، به ما نمي گفتند مجروحين را به كدام شهر و ديار ببريم . طفلكي ها حق داشتند كه نگن .. چون بقدري آدم هاي راحت طلبي چون من ، چونه مي زديم كه اين طياره رو بفرستين تهران ..!! كه اون ها از كار و زندگي مي موندن ....
آقای احمدی نژاد ، لطفآ تعداد متجاوزان را زياد كنيد !
من به وعده هاي شما ، به سهام عدالت شما چشم دوخته بودم ... خبري نشد ... بد تر هم مي شود .. پس به سان آن رعيت ... از شما تقاضايي دارم ... تعداد اين سختي ها را زياد كنيد تا ذره ذره جان ندهم .. و يه مرتبه تکلیفم روشن شود
منتخب وزارت آموزش و پرورش ، خانواده اي را فراري داد .
در ميان آدم هايي كه دور و بر جناب اشعري بودند ، جوانكي لاغر اندام بود كه ظاهرآ در اداره قبلي آقاي اشعري ، مسئوليتي داشت . او هر روز به سروش مي آمد و به قول معروف نظرات مدير جديد را اعمال مي كرد