آخرين پرواز سران رژيم شاهنشاهي كه تير باران شدند .

ما نزديك هاي اصفهان رسيده بوديم كه از طريق فركانس يو اچ اف هواپيما شنيديم كه عمليات مي گويد " امروز حكومت نظامي تا ساعت 4 بعد از ظهر است !! و تيمسار بني اردلان (جانشين فرمانده پايگاه يكم ترابري ) دستور داده اند تمام هواپيما هايي كه تا ....
من اين زن را لعنت مي كنم !

بعد از مدت كوتاهي ، تغيرات اساسي در رفتار و نوع لباس پوشيدن اين خانم به چشم مي خورد . ديگه از اون بانوي محجبه و سر بزير خبري نبود ، بلكه با روسري كوتاه و موهاي رنگ شده اش سعي در خود نمايي داشت
چرا ساواك در تعقيب ام بود ؟

از همون شب بگير بگير ها شروع شد . شبي نبود كه يه عده اي رو نگيرند ! نيروهاي امنيتي مخصوصآ شب ها مي ريختند در خونه بچه ها ، و بي سرو صدا طرف رو مي گرفتند مي بردند زندان جمشيديه . نمي دونم چطوري حال و روزم رو بيان كنم . ديگه داشتم از وحشت گير افتادن سكته مي كردم .
******
روزي كه با خانم " گوگوش " به جبهه جنگ رفتيم !!

از طرفي ، بار گيري هواپيما به اتمام رسيده بود و آن ها از طريق بي سيم مرتب اعلان مي كردند كه چرا نمي آييد ؟ كار ما خيلي وقته كه پايان يافته است . ولي از شما چه پنهون معطلي ما فقط براي آمدن خانم گوگوش بود . جالب اين جاست كه هيچ كدوم از بچه ها هم اين موضوع رو به روي خود نمي آورد !!
از اوج آسمان ، تا زير زمين متروكه ..

هر چه دليل و برهان آوردم نپذيرفت . فكر كرد من از افراد ضد انقلابي هستم كه مي خواهم با اين كار به اصطلاح دولت رو تضعيف نمايم !! ادعا داشت كسي با اين توانايي ها مگر مي ره سرايداري ؟ قسم خوردم ، به دست و پاش افتادم كه جريان من اينه ... راهي جز اين كار برام باقي نمانده است ..
ماجرای خواستگاری رفتن های من ( قسمت دوم )

با ديدن اين عده آدم هاي شكم گنده و گردن كلفت ، حسابي جا خوردم . گفتم كافي است يه چيز نا مربوط از دهنم در بياد ، آني قورتم مي دهند ... مخصوصآ اون آقا معماره كه بهش عوض آقا مي گفتند ، خيلي وحشتناك بود . خون از چشماش مي زد بيرون !! شايد به نظر من چنين آمد ...

ماجرايي كه قصد تعريف كردن اون رو دارم مربوط به خيلي وقت پيش است . شايد از اولين سال خواستگاري رفتم كه به سر انجام نرسيد ، چيزي حدود ۳۸ سال گذشته باشد . ولي من براي آگاهي جوون هاي امروزي از شرايط قديم ، اون رو نقل مي كنم . اگر چه فكر مي كنم جذابيتي نداشته باشد ، ولي براي ياد آوري خودم هم كه شده مي نويسم .
باور می کنید " والاحضرت پهلوی " من را به همسرم رساند ؟

تو خارك يه جوري سر حرف رو باز كردم .. گفتم قربان از اين باعچه معروف ديدن كرديد ؟ گفت آره .. ولي من از محصولاتش استفاده نمي كنیم . چون تقريبآ مصنوعي است . ما معمولآ نيازمون رو از پاريس يا لندن تآمین می کنیم !! بعد پرسيد شما مرتب اين جا مي آييد ؟ آهي از ته دل كشيدم و مثل هنرپيشه كه نقش بازي مي كنند ، گفتم ..
روزی که " ساواکی ها " در آسمان شکنجه شدند !

واقعآ وحشت كرده بودم . خيلي خيلي ترسيده بودم . با خود گفتم عجب غلطي كردم با او به اين سفر اومدم . كساني كه از جاده چالوس مسافرت كرده اند ، مي دانند فاصله كو ها خيلي نزديك به هم هستند . ولي او با خونسردي از لا به لاي اين كوه ها عبور مي كرد . فاصله بال هاي طياره به كوه ، خيلي خيلي كم بود . كوچكترين غفلت سبب برخورد و انفجار مي شد . همش فكر مي كردم
فرود در جاده خاكي شهر ّ " بانه "

در دو طرف جاده ، سيل انبوه مسافران و رانندگان عبوري كه احتمالآ مدت طولاني اسير تشريف فرمايي ما شده بودند ، با تعجب به اين غول آهني مي نگريستند . برادران ژاندارم چنان با دقت و وسواس آن ها رو مهار كرده بود ، كه بنده خدا ها حيرت زده فكر مي كردند چه خبر شده است !! به هر حال براي برقراري مجدد رفت و آمد راه ، طياره رو در منتهي عليه جاده نگاه داشتييم ...
توهم باجناق " حداد عادل " ، کار دستم داد !
حال و روزم رو نمي فهميدم .. مدام خودم رو لعنت مي كردم كه چرا بهش حقيقت رو نگفتم .. آخه منو چه به دبير سرويسي ..؟ اون هم يه نشريه ورين ادبي !! خدايا چه كار كنم ؟ اگه بگم نمي تونم ، آبرويم مي ره .. اگه برم كه از عهده اش بر نمي آيم ... من كه تجربه روزنامه نگاري رو ندارم . بد جوري كلافه شده بودم . من مي دونستم كه ترقي جاه صد در صد دچار توهم شده است .
چگونه الکی الکی ، به آمريكا اعزام شدم !!
بعد از دقايقي امتحان آغاز شد . مي خواستم با چشم بسته تست ها رو بزنم تا زودتر به خونه برگردم . اما در اين موقع در سكوت سالن صدايي شنيدم كه شخصي به آرومي مي گويد : بي .... سي ... بي ..... آ ... به طرف صاحب صدا برگشتم .ديدم شاگرد ممتاز كلاس داره پاسخ سئوالات رو به نفر پشت سريش مي رسونه . به عقب نگاه كردم ، ديدم
سه ماه گذشت ....

دلم مي خواد يه اعتراف كوچيكي هم بكنم ... باور كنيد دوستان عزيز ، من در زندگي چندين و چند ساله ام ، هرگز حسرت چيزي رو نخوردم . ولي يه روز كه كامنت هام رو چك مي كردم ، ديدم يه بنده خدايي كه فكر مي كنم از اين جوون هاي بسيجي بود ، برام آدرس لينكي به نام " صلوات " رو گذاشته و از من خواسته بود اگه....
ماجرای اصابت موشک به هواپیمای سی - 130 در ارمنستان

روزی که تپه ی " چغندر " را با باند فرود اشتباه گرفتیم !

تمام سيستم هاي ارتباطي ما با زمين ناگهان قطع شد . شرايط خيلي خطرناكي بوجود آمده بود . تجسم بفرمائيد در يك كشور اروپايي كه هر دقيقه هواپيمايي در آسمان آن تردد داره ، قطع ارتباط راديويي واقعآ فاجعه است . معمولآ در اين جور مواقع دستورالعمل مشخصي وجود دارد به اين صورت كه ، چون سيستم رادار طياره رو در اسكوپ خود داره ، براي فهماندن به مسئولان رادار ، خلبان در همان ارتفاعي كه قرار دارد
روزي كه در " آسمان تبريز " شلاق خورديم !!
من ديدم يكي از خانم هاي محجبه و چادري از جاي خود بلند شده است و وحشت زده به زبان آذري با صداي خيلي بلند مي گويد : آي دده ... آي دده ... ابلفضل ..... اولدوخ بيز ... ( مرديم ما ) ... و هي تكرار مي كند ... تو گوشي به لود مستر گفتم : .....
چگونه از تهمت " هواپیما ربایی " رهایی یافتم !

هنوز جي تي سي ( جت توربو سيستم ) كاملآ خاموش نشده بود كه همين افسر ، مثل قرقي پريد تو كابين و خطاب به من گفت : فرار مي كني ها ..؟ هواپيما مي دزدي ..؟ فكر كردي ما خوابيم ...؟ تا اومدم توضيح بدهم .. به سربازان همراهش اشاره كرد كه مرا دستگير نمايند ... در يك چشم بهم زدن مثل يه موش در چنگال آن ها بودم .. من رو كت بسته از طياره بيرون آورده و به اتفاق آن همه سرباز و تفنگچي راهي ساختمان عمليات شديم ...