تبليغاتX
دلنوشته های یک کهنه سرباز

دلنوشته های یک کهنه سرباز

بیان خاطرات و مشاهدات زندگی ، پرواز و ماموريت هاي جنگي

تلاش سیا در فریب خلبانان ..

اعتراف خلبانی که برای جاسوسی انتخاب شده بود !

xowjx2xbez08o6e2fxeq.jpg

 هنوز چند ماهي نگذشته بود كه دومين نفر از همان شعبه فراري شد !! باز هم سكوت .. و تنها در خلوت بعضي ها در اين باره حرف مي زدند ... و هنوز چند ماهي از فرار دومين نفر نگذشته بود كه سومين نفر هم گريخت !!  اين جا بود كه پچ پچ ها آغاز شد . هر كسي يك چيز مي گفت .. بعضي ها مي گفتند نفر اول رفته آمريكا و سپس كار بقيه همكارش رو رديف كرده است !! ديگري مي گفت .. خبر رسيده آن ها در استراليا هستند و پول خوبي بهشون مي دهند !! خلاصه هر كس چيزي مي گفت .. دريغ از يك اطلاع رساني صحيح . تا اين كه نفر چهارم هم فراري شد !! ديگه كار به جايي رسيده بود وقتي يكي از بچه هاي متخصص درخواست مرخصي مي كرد ، همه با او ماچ و بوسه كرده و  التماس دعا براي خروج داشتند .... !!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:44  توسط بهروز مدرسی  | 

هنر تزئین پوست پرتقال

3g46ziiizpc7065nxj6z.jpg

 

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

2y16lgpsl3yhetij512v.jpg

پست ویژه

wl2xkvr5jqvv3621jatp.jpg

 wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

 پست ویژه یا همون زنگ تفریح ، تنها بهانه اي براي استراحت است ! تعجب كرديد ؟ ولي واقعيت داره .. بقدري شما دوستان عزيز و گرامي به بنده حقير لطف داريد كه نمي شه به زبان آورد .. از جمله كامنت هاي محبت آميز يكايك شما كه اگه يك روز پاسخ به آن ها وقفه بيفته .. واقعآ زمان كم خواهم آورد تا به همه آن ها پاسخ دهم ... مثل ديروز كه دلم هواي نوه هايم رو كرده بود .. مخصوصآ " آنا " ي نازنينم كه خيلي دوستش دارم . و هر وقت او را در آغوش مي گيرم ، حس مي كنم خوشبخت ترين مرد عالم هستم .. و از خداوند متعال براي اهداي چنين نعمت شيريني تشكر كرده و شكر گزار مي شوم ..  اما وقتي امروز وارد سايت شدم .. با انبوهي كامنت مواجه شدم ...

الان ساعت هفت و نيم عصر است .. ولي هنوز تعداد بي شماري باقيمانده است .. كه تا يكي دو ساعت ديگه همه تمام مي شود .. ولي چيزي كه من را خيلي عذاب مي دهد .. قضاوت بعضي دوستان در تآخير كامنت هاست .. ! واي كه چقدر از مشاهده واژه " پاسخ نداديد " متنفرم . باور كنيد بد جوري حالم بد مي شود . مي دونيد چرا ناراحت مي شوم ..؟ براي اين كه امكان نداره من اي ميل يا كامنت خواننده محترمي رو پاسخ ندهم .. اما وقتي كسي اعتراض مي كنه كه چرا جواب ندادي .. احساس مي كنم الكي دارم وقت خودم رو صرف پاسخ مي كنم ولي آخرش هم هيچي !! شما به تعداد كامنت هاي پست هاي آخر توجه نفرماييد .. اي كاش فقط همين ها بود .. در روز بيش از صد ها كامنت مربوط به پست هاي قديمي دريافت مي كنم كه بايد آن ها رو پاسخ دهم .. پس از شما خواهش مي كنم اگه يك روز دير شد ، به حساب گرفتاري شخصي بگذاريد .

كلام آخر .. اگه بگم يادم نيست اين تصاوير رو كدوم دوست عزيز برام فرستاده به من نمي خنديد !!؟ فقط مي دونم اين ها رو دختر خانمي برام فرستاد . ولي چون به موضوع سايت  نمي خورد ، جدي نگرفته و همين جوري بايگاني كرده بودم .. تا اين كه امروز همون جور كه اشاره كردم براي دادن استراحت به خودم و نگارش پست جديد ، آن ها رو منتشر كردم .. اميدوارم اون دوست عزيز از اين كه نام او را ننوشتم منو ببخشه .. اما در پايان اجازه مي خواهم يك خبر خوبي رو به شما بگم .. بزودي قراره حركت جديدي براي تنوع بخشيدن به مطالب سايت با كمك بعضي دوستان حرفه اي انجام دهم . فقط بدونيد كه در طرح جديد به سراغ خلبان ها و خطوط هوايي معتبر رفته و خاطرات آن ها رو به زور ازشون مي گيريم .. تيم آماده شده است و به موقع اطلاعات كامل تري رو در اختيار شما سروران گرامي خواهم گذاشت . فقط استدعا دارم اگه پاسخ به كامنت شما دير شد به دل نگيريد ..

  

 6ekk8cqxny8s2h09i2o2.jpg4rrrb22cvk4b3uiaxq2j.jpgnwnck53fyon86n5bdye9.jpgjklyy9t7ojjyuca66j0k.jpg7v5y7aic2s37nnzhhe1u.jpg2noonsgf2xq9dm9m56yn.jpgqo1qtnr387obou5q2c4y.jpgsro5by3nbh85831m4nni.jpgs6jykve7r57y0pca1w8f.jpghchbtntcgv450xngu9pz.jpg

با تشکر و احترام :

بهروز مدرسی

مطلب فوق ساعت ۲۰:۳۰ دقیقه بیست و چهارم مرداد ماه هشتاد و هفت پایان یافت .

                                                                ايام به كام   


   

1yc5z91c060jyb7e0wn5.jpg

die9tfhfpuuxccb0nqop.jpg

5j885w7gal6h9eydhrzz.jpg

j5jk3aqa692pcr56hprb.jpg

hwwrznuzs19duexojtz2.jpg

باور مي كنيد هميشه از چرخ و فلك يا ابزار هاي تفريحي شبيه به اين وحشت داشتم !! اين كه ديگه به قول بعضي دوستان اند خطره .. !!

http://airtoair.blogfa.com/

پايگاه هشتم شكاري

http://www.cfoon.net/

شبكه جهاني سي فون



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:38  توسط بهروز مدرسی  | 

فاجعه در نمایشگاه اکران !

حادثه خونین در نمایشگاه هوایی

hcwrc6tyk20ud2erjd8e.jpg

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

luv118ty0pwt173lrm0s.jpg

 حادثه خونین در نمایشگاه هوایی

 imhpy14b6lbumehs1oyy.jpg

تهيه و ترجمه از : شهرام روشن

 bbck0mxnwn7x5nglls69.jpg 

يك پوزش رسمي ....                                                              

خیلی دلم می خواست کار های سایت نظم داشته باشه .. و همیشه در پایان مطلب پست بعدی اعلام شود . و به همين ترتيب هم برنامه ريزي كرده بودم ... اما دیشب وقتي با هزار مکافات جی میل ام رو باز کردم ، متن نامه دوست عزيزي خيلي من را شرمنده كرد . براي همين قيد نظم و سليقه را زده و تصميم گرفتم ضمن عذر خواهي فراوان از دوست عزيزم " شهرام روشن " همچنين پوزش خيلي زياد از يكايك خوانندگان ، خارج از برنامه مطلب ارسالي اين دانشجوي عزيز رو كه زحمت تهيه و ترجمه مطلب ذيل را كشيده است را منتشر كنم . اميدوارم ساير دوستان عزيز هم لطف كرده و مطلب و تصاويري مناسب براي اين سايت ارسال فرمايند تا به نام خود آن ها منتشر كنم .

yab6qg7tucpsd1o1p3pa.jpg

سرلشگر خلبان شهيد عليرضا ياسيني ...

وقتي ديشب كامنت دوست نازنيني به نام " بهزاد " رو مي خواندم كه در باره مستند تلويزيوني كه قرار است روز هاي ۳۷ و ۲۸ مرداد ماه ساعت ۱۹:۴۵ از شبكه دوم سيما در باره زندگي نامه سرلشگر خلبان سيد عليرضا ياسيني پخش كند ، هرگز تصور نمي كردم او فززند آن بزرگوار باشه ..! به همين دليل صادقانه از تيمسار تعريف و تمجيد كردم ..اما وقتي در اي ميلي كه براي من فرستاد واقعيت رو نوشت ، باور كنيد گريه و اشك امان نمي داد تا كيبورد را ديده و پاسخ فرزند آن شهيد بزرگوار رو بدهم .. آن هايي كه با زنده ياد ياسيني آشنايي دارند خوب مي دانند كه او واقعآ انساني شريف ، خلباني شجاع و فرماندهي توانا بود . محبت اش در دل همه پرسنل و همكاران نيروي هوايي بود . روحش شاد . البته سعي خواهم كرد در فرصتي مناسب گفت و گوي ويژه با همسر و فرزندان اين شهيد ، ماجراي شهادت سرلشگر ياسيني و ياران همراهش به ويژه شرح خاطراتي از حاج آقا جمشيدي خلبان با تقواي و بزرگوار هواپيماي جت استاري كه حامل فرماندهان عالي رتبه نيروي هوايي بود .. تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم . هماهنگي هاي لازم صورت گرفته است .

بخش های جدید ......

مدت ها بود در این فکر بودم تا تغیرات عمده ای در سایت ایجاد کنم . خب ملاحظه فرمودید که بخش های جدیدی هم از چند پست قبل افزوده شده است . اما به پیشنهاد دختر عزیزم " دامون " قرار شد بخشی به نام " ادبیات پرواز " در هر پست داشته باشیم . که مسئولیت آن را به خود وی محول کردم و قرار شد پسر خوبم " امیر محمود بازیار " هم او را در این راستا یاری نماید .  اما يك مشكلي كه وجود داره ، حجم زياد مطالب را وبلاگ قبول نمي كنه .. و من مجبورم با افزودن ادبيات پرواز ، بخش هايي را حذف كرده يا آن را خلاصه تر تقديم دوستان گرامي نمايم .. خانم دامون عزيز بايد تصميم بگيره .. به هر صورت در اين پست سعي مي كنم منتشر نمايم  . در ضمن آقای بازیار  از این پست رسمآ مدیریت تبلیغات سایت و طراحی های مربوطه را به عهده گرفته و مقرر شد بدون دخالت بنده با اقتدار کار خود رو آغاز کند . او در ذیل مطالب شماره تماس و تعرفه آگهي ها را قرار داده است . ناگفته نماند من از ايشون خواهش كردم تخفيف قابل ملاحظه اي رو براي جوانان قائل شود .

مشكل موقتي اينترنت .....

دوستان عزيز و گرامي ... همان گونه كه مستحضر هستيد به دليل نقل و مكان به خانه جديد ، فاقد اينترنت پرسرعت هستم .. و از اين رو تا بر قراري مجدد آن كمي در مضيقه هستم . از طرفي اينترنت هوشمند هم كه در حال حاضر موقتي استفاده مي كنم ، چاره ساز نيست . از اين رو در پاسخ به كامنت هاي شما دوستان نازنين محدوديت دارم .. به همين جهت از شما سروران خواهش مي كنم تا برقراري اينترنت پرسرعت به دليل تآخير در پاسخ ها ، از بنده گله و شكايت نفرماييد . از طرفي شركت ارائه دهنده خدمات اينترنتي همان روز نخست پول سه ماه را از پيش دريافت كرده است . ولي الان اعلام مي كند رسيد قبض تلفن از تاريخ ۱/۳ تا ۱/۵ را تحويل آن شركت دهم .. هر چه مي گويم هنوز شركت مخابرات قبوض جديد را صادر نكرده ، قبول نكرده و مي  فرمايند مرغ ما يك پا دارد !! به همين دليل پيش بيني مي كنم تا برقراري اينترنت چند روزي وقفه پيش آيد !!‌

 ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

برای مشاهده سایت  (اینچا ) را کلیک کنید


محل درج آگهی های شما

محل درج اگهی های شما

محل درج اگهی های شما


   tskxss76dcs10oxjigdi.jpgo11zzudbhwvaoa5x0bzy.jpggzlnk6uj4z5igi1c8wur.jpgkztndc07rfpk6xa5tpod.jpgq1pi1424malik1jg3leo.jpgxswigdwviz8rjbeh6x1t.jpgsryp0wryrpb3156l4oyk.jpgvo0ea2eosjqn991vpk72.jpgelmsx7i0wqda8xb7lflb.jpg62eyur2cu8f3wovlrbve.jpg

  mljlx17db8zfcmql4zzc.jpgla2ongb3dmyf7suh49fj.jpg

 

جشن ۶۰ سالگي  نيروي هوايي اكراين ....

بيست و هفتم جولاي سال 2002 در فررودگاه شهر "  لوو  " در كشور اكراين نيروي هوايي اكراين سالگرد 60 سالگي خود را با برپايي نمايشگاهي جشن گرفت . در اين نمايشگاه كه بيش از ده هزار نفر براي تماشا امده بودند . هواپيماهاي مختلفي به پرواز درامده و حركات اكرباتيك خود را به بازديدكنندگان نشان دادند. در اين بين هواپيماي " سوخو بيست و هفت "  به خلباني دو تن از بهترين خلبانان جنگنده شوروي سابق و اكراين با پرواز بر فراز نمايشگاه و نمايش حركات اكرباتيك و مانور هاي جالب باعث حبس نفس در سينه تماشاگران شده بود . افراد حاضر در محل با شادي قابل وصفي جزئيات مانور رو تعقيب كرده و با شادماني آن را مي نگريستند ...

 ماجرا چگونه رخ داد ..... ؟  

اما  متاسفانه در اجراي يكي از حركات نمايشي كه هواپيما خيلي به زمين نزديك شده بود ، كنترل از دست خلبان رها شده و هواپيما در مقابل چشمان وحشت زده هزاران تماشاگر به زمين برخورد مي كند! يعني درست در همان جايي كه مردم براي تماشا ايستاده بودند!  جالبه بدونيد كه در اين نمايشگاه هواپيماهاي مختلفي از قبيل جنگي - باري - ورزشي و ... در معرض ديد بازديدكنندگان قرار داشت كه تعداد زيادي از بازديدكنندگان مخصوصا كودكان براي بازديد وارد ان ها شده بودند كه متاسفانه هواپيماي سوخو بيست و هفت بعد از برخورد به زمين مستقيم به طرف يك هواپيماي ايليوشين باري رفته و پس از برخورد با ان باعث انهدام ان مي شود . كه متاسفانه افراد بازديدكننده درون هواپيما نيز كشته مي شوند. طبق آمار ارائه شده از سوي منابع خبري  در كل سيصد و نود و دو نفر زخمي - هفتادو هفت نفر كشته (از اين بين بيست و هشت كودك) و دويست و پنجاه كيلوگرم گوشت (غير قابل تشخيص) به خاك سپرده شد! شاهدان اين حادثه گفته اند كه با چشمان خود ديدند كه چگونه افراد به داخل مجراي ورودي موتور بسيار قوي هواپيماي سوخو بيست و هفت كشيده مي شدند (مانند جاروبرقي!). بعد از سانحه هواپيماي جنگنده سوخو بيست و هفت صداي فرياد و جيغ و گريه و همين طور دود و اتش همه جا را فراگرفته بود ....

دقايقي بعد از سانحه دردناك ...  

.شدت حادثه بحدي بود كه ده ها امبولانس قادر به كمك كافي به تمامي مجروحين نبودند! در هر طرف دست و پا و سر و اعضاي داخلي بدن كشته شدگان به چشم مي خورد. بوي گوشت سوخته و دود و بوي بنزين هواپيما همه جا را فراگرفته بود. افرادي كه در نزديكي محل حادثه قرار داشته و جان سالم بدر برده بودند و يا زخمي شده بودند هنوز در شوك عظيم اين حادثه باور نكردني  قرار داشتند و نمي فهميدند كه چه اتفاقي افتاده است! هر كسي نزديكان و همراهان خود را صدا مي كرد. كسي بچه خود را و ديگري برادر يا خواهر يا پدر خود را مي جست . در ثانيه هاي اخر برخورد به زمين و قبل از انفجار (هواپيما حدود پانصد متر به موازات زمين و بر روي زمين كشيده شده و بعد منفجر مي شود) هر دو خلبان اجكت مي كنند. بعد از حدود سي دقيقه از گذشت سانحه , با كمك مسولين فرودگاه از طريق بلندگوهاي فرودگاه هركسي گمشده خود را صدا كرده و درخواست مراجعه به مركز اطلاعات فرودگاه را مي كرد. بعضي ها خوشحال از پيدا كردن عزيز خود و بعضي ديگر گريان به دليل پيدا نكردن عزيز خود با ناباوري به جستجو ادامه مي دادند ...

در باره خلبانان سوخو ۲۷ .....

خلبان هواپيما (ولاديمير) از استاد خلبانان بسيار با تجربه و تست پيلوت ( خلبان مخصوص آزمايش )‌ كمپاني سوخو بود. او داراي مدال طلاي اكروجت نيز بود . مي گويند  در دنيا فقط 18 نفر داراي اين مدال پر افتخار و دست نيافتني هستند (البته  در ميان خلبانان هواپيماي سوخو - ۲۷) . اين خلبان هرساله در برابر رييس جمهور روسيه و اكراين در روز ارتش مانور انجام مي داد. او و كمك خلبان روز قبل از نمايش بيش از دوازده بار تمام حركات اكروباتيكي را كه قرار بود در روز نمايش به اجرا در اورد تمرين كرد. جالب اين كه خلبان دوم هواپيما هم داراي مدال طلاي جهاني بود . قبل از برخورد به زمين خلبان دوم به كاپيتان هواپيماي جنگنده  اخطار مي دهد تا او براي حفظ ايمني  سيستم كنترل كامپيوتري هواپيما را فعال سازد ولي خلبان اول در پاسخ همكار خود مي گويد  نيازي نيست.... !!

سيستم ايمني سوخوي - ۲۷ .....  

نكته قابل توجه  اين كه .. در هواپيماي سوخو - ۲۷  سيستمي وجود دارد كه به وسيله كامپيوتر تمام حركات خلبان را در حين پرواز تجزيه و تحليل مي كند  . و اگر چنان چه به هر دليلي  تشخيص دهد كه خلبان حركتي اشتباه مانند (نسبت سرعت و زاويه و ...) مرتكب شده است ،  ابتدا اخطار داده و بعد از چند ثانيه به صورت اتوماتيك كنترل هواپيما را بدست گرفته و تا بر گشتن به حالت طبيعي هواپيما ادامه مي دهد . اما متاسفانه در روز حادثه كاپيتان جنگنده فوق ، اين سيستم را غير فعال مي نمايد ! و همين امر سبب فاجعه غير قابل جبران مي شود ..

تعويض هواپيماي اصلي ... !

به گفته شاهدان مطلع ،   معمولآ براي اماده كردن هواپيما و خلباني كه قرار است در مانور يا عمليات اين چنيني شركت كند يا براي انجام نمايش هوايي اكرباتيك ، ابتدا خلبان با يك هواپيماي مشخص تمرين كرده و پس از اشناي و تست فني هواپيما در روز بعد مي بايستي  با همان هواپيما پرواز كند . ضمن اين كه طبق مقررات بايستي  باك بنزين هواپيما بايد حداكثر نصف باشد تا وزن زياد هواپيما مانع حركات اكرباتيك هواپيما نشود .  ولي متاسفانه در روز نمايش بنا به دلايل نامعلوم هواپيما تعويض شده و حتي باك ان كاملا پر شده بود !  گفتني است خلبانان اين هواپيما هم كه از روز قبل هواپيماي خود را اماده كرده بودند و با خيال راحت در روز نمايش بر هواپيما نشستند در كمال تعجب مشاهده كردند كه هواپيما عوض شده است !  اگر چه آن ها موضوع رو پي گيري كرده و جوياي اين تغيرات نا معقول بودند ،ولي گفته مي شود به در خواست مسولين نمايشگاه هوايي پذيرفتند تا پرواز كنند! البته فراموش نكنيد كه استاد خلبان هدايت هواپيما را بر عهده داشت ...

تخلفي آشكار از مقررات هوايي .........  !!

 طبق مقررات بين المللي در نمايشگاه هاي هوايي بايد در يك طرف باند نمايشگاه بازديدكنندگان قرار داشته باشند و در طرف ديگر هواپيما حركات نمايشي خود را به اجرا گذارد . مثلا بازديدكنندگان در طرف راست قرار گرفته  و هواپيما روبروي ان ها و در طرف چپ حركات نمايشي انجام دهد و نه بالاي سر تماشاچيان !. گفتني است  روز قبل از شروع به كار نمايشگاه طبق نقشه پروازي (نقشه اي كه نشان دهنده موقعيت هواپيما و تماشاچيان و ديگر هواپيماهاست) كه در اختيار خلبانان قرار گرفته بود ، هواپيما بايد در ناحيه شرقي فرودگاه (كه جنگل است ) پرواز مي كرد و تماشاچيان در قسمت غربي نمايشگاه (فرودگاه) ((پشت به خانه هاي شهر)) مستقر مي شدند . ولي با كمال تعجب بعد از تيك اف هواپيما , خلبانان متوجه مي شوند كه بازديدكنندگان در قسمت شرقي تجمع كرده اند و نه در جايي كه نقشه پروازي نشان مي داد ! بعد از ارتباط با برج و فرمانده پروازي نمايشگاه , موقعيت خود را اعلام كرده و در خواست تغيير وضعيت مي كند. يعني خواهان انجام حركات نمايش در نقطه مقابل يعني ناحيه غربي مي شود, كه متاسفانه با مخالفت فرمانده پروازي نمايشگاه مواجه شده و از او خواسته مي شود كه مانند روزهاي تمرين در همان ناحيه كار خود را به انجام برساند. يعني درست بالاي سر بازديدكنندگان! گرچه فرمانده پروازي نمايشگاه حق داشت چون اگر هواپيما در سمت غربي پرواز ميكرد بالاي شهر نمايش حركات اكرباتيك مي كرد كه بسيار خطرناك و خلاف قوانين بود

 ابهامات در باره سانحه .........

البته مسايل و سوالات ديگري هم بود! براي نمونه به هنگام اهسته كردن نمايش ويديويي جسمي مانند يك خط يا لوله يا حتي موشك!... با سرعت بسيار زياد از زمين به طرف هواپيما ي جنگنده پرتاب مي شود (عكس شماره يك و دو ) كه تا بحال هيچ كس قادر به تشخيص و توضيح ان نيست .  در عكس شماره سه مشخص است كه قسمت باله دم هواپيما داراي شكافي غير طبيعي است .. !!

يك فرظيه علمي براي تبرئه خلبان .... !

پروفسور الكساندر نفسكي رهبر علمي سازمان فضايي روسيه تئوري  اي دارد كه البته هنوز در دنيا ثابت نشده است  ولي دانشمندان در پي اثبات ان هستند! اين فرظيه مي گويد كه شهاب سنگ هاي بسيار كوچكي كه به اتمسفر زمين برخورد مي كنند و مي سوزند در بعضي مواقع به علت تعداد و حجم زياد در يك مساحتي براي چند ثانيه اي باعث به وجود امدن گردبادي مخروطي شكل (البته در هوا و نه در روي زمين و به همين دليل ما ان را نمي بينيم ) مي شود كه هر جسم پرنده اي را به سمت زمين فشار مي دهد (عكس شماره 4 ) و اگر هواپيما در اين حالت قرار گيرد ديگر قابل كنترل نيست! حتي طبق اناليز كامپيوتري جعبه سياه هواپيما مشخص شد كه هواپيما دچار مشكل فني نشده و سرعت و زاويه ان طوري بود كه هواپيما بايد به سمت بالا اوج مي گرفت .. ولي بنا به دلايل نا مشخص به سمت زمين كشيده (و يا فشرده) مي شود ! (البته در تصاوير ويديويي كاملا مشخص است) . البته فرضيه اين دانشمند هنوز ثابت نشده ولي رد هم نشده است ... !! قبول فرضيه اين پروفسور براي مردم كمي غير عادي و غيرقابل باور بود و خانواده هاي قربانيان حادثه خواستار توضيح قابل قبول تري بودند

جريمه براي خلبانان خاطي ...

 اما سر انجام بعد از محاكمات فراوان قضات عالي رتبه دادگستري در اخر دادگاه مقصر اصلي را خلبان و كمك خلبان و فرمانده پرواز دانسته و خلبان را به چهارده سال زندان محكوم كرد . اين دادگاه همچنين   كمك خلبان هواپيماي فوق  را به هشت سال زندان و فرمانده پرواز را به شش سال زندان محكوم كرد. گرچه خلبانان تا اين حال خود را مقصر نمي دانند . گفتني است خلبان هواپيما بعد از اجكت در ارتفاع پايين دچار اسيب ديدگي شديد ستون فقرات شد. كمك خلبان در ابتدا دچار افسردگي شديد و بعد دچار حالات رواني شده كه حتي روانپزشكان هم قادر به درمان او نيستند

 

9sd2xkuuvhfjbbktl24r.jpg 4bx6ao37iwoavvjjyhyb.jpga2xh5y7gka7pvcg6ndsh.jpgvxn4ma70uz95ytdf2c7m.jpggij8j342mk8phu8qqlmg.jpgdtjswkmd5oadvb12xmmy.jpg01bl323j56h8mj13ag3l.jpgi77aneh1hyvkhch10jw6.jpgou9baodyrs7vqrszwh2o.jpgi1rxyr9502fbh57ouna0.jpg19e85kyybecumk073hra.jpgeerjg3yu3kke8xef8t87.jpgg5i3fqxl4r3l6wpss622.jpgjj8ru1rgij23i8uq8edt.jpg

Picbaran

شهرام روشن  مترجم مطلب بالا دانشجوي فوق ليسانس علوم فضايی در خارج از کشور

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

اين مطلب ساعت 5 بامداد مورخه 22 مرداد ماه 1387 پايان يافت .  

 ايام به كام    

i7tm2hm8rec3yc3nqqd2.jpg

akbf7y6kh97o6mvjdc0u.jpg0xfaukwk37hbo8lrh5no.jpg uhhivz3cnkv0czfopjni.jpgadu9g7zvrz8zlpiy4uql.jpglyyv3ad3pbx9x6y7syjj.jpgnj50g65huuwz3w6s0j8y.jpg62cj3x12a22mkquiwb1e.jpg

مجسمه شناگری در چمن -  یکی از پارک های لندن  

 f89usem2g5ep1hgr6ohw.jpg

http://www.iranianshistoryonthisday.com/farsi.asp

 مهم ترین رویداد های تاریخی در این سایت مشاهده می شود

www.rooznamak.com 

روزنامک آنلاین - دکتر نوشیروان کیهانی زاده


  

خشم ژنرال ، تبعيد خلبان

fys2gf3cmzfxqd0tubb5.jpg

jdzfynz1eyb0yvrsin0q.jpg

يك ماجراي واقعي از داستان زندگي خلبان ورزيده اي كه از خط پرواز فانتوم به سي - ۱۳۰ منتقل شده و بر اثر لياقت به گردان ۷۴۷ منتقل گرديد . وي بعد از ساعت ها پرواز با جامبو جت ، بر اثر انفجار كپسول در اضطراري يك چشم خود را از دست داده و ....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:9  توسط بهروز مدرسی  | 

عقد اجباري دخترم براي من !!

به زور می خواستند دخترم رو برام عقد كنند !!

mqses0qy5kc0yjbne5n1.jpg

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

z90qmv78hlye643j4nao.jpg

به زور می خواستند دخترم رو برام عقد كنند  !!

skdlbgsc30m5jyxj8ezw.jpg

mp9hi2pltqgt7kd8ojrq.gif

 حتمآ مي دانيد اوايلي كه انقلاب شده بود يك جو بي اعتمادي بر مملكت سايه افكنده بود . به طوري كه هر كسي با فردي دشمني يا كدورت داشت سريع انگ ضد انقلاب و ساواكي بودن رو به او مي زد و طرف تا مي رفت ثابت كنه كه تمام اين ماجراها دروغه ، كلي به درد سر مي افتاد . خب مدتي طول كشيد با تصفيه مغرضان و منافقان و ضد انقلاب ها ، الحمدالله مملكت رنگ آرامش و ثبات رو به خودش ديد . با آغاز جنگ هم فرصتي پيش آمد تا دلسوزان واقعي كشور و علاقه مندان اين آب و خاك با حضور در جبهه ها و ايثار جان خويش آرامش رو در وطن به وجود اوردند . اما با گذشت سي سال از انقلاب متآسفانه هنوز هم افرادي وجود دارند كه مانند گذشته منفي فكر مي كنند . و با اين افكار به شايعاتي دامن مي زنند كه اصلآ به نفع كشور نيست . يادمه روزي كه قرار بود فيلم " ليلي با من است " كار ارزشمند آقاي كمال تبريزي اكران بشه ، عده اي نگران بودند كه وامصيبتا ارزش ها به مخاطره افتاده است !! و ديديم كه پخش شد و آب از آب تكان نخورد .. مثالي ديگر از اين دست فيلم " اخراجي ها " بود . يا مجموعه طنز دوست عزيزم مهران مديري كه با عنوان " مرد هزار چهره "  نوروز امسال روي آنتن رفت . وارد حريم هاي نيروي انتظامي شده و چقدر هم استقبال شد ..

اين همه مقدمه چيدم تا بگم اگه كسي بياد خاطرات دوراني از اتفاقات كشورش رو بازگو كنه ، نه ضد انقلابه ، نه مشكلي با نظام يا نهاد خاصي داره و نه خداي ناكرده زبونم لال هفت قدم سمت قبله .. مي خواد سازماني رو تضعيف كنه ... بلكه تمام هدف اش اين است كه بگه .. اين آرامش و ثباتي كه الحمدالله در مملكت جاريه ، حاصل يك سري تجربياتي است كه مردم تاوان آن را داده اند . و آن نهاد با مطالعه و تحقيق در باره ضعف ها و نارسايي ها ، اكنون به اعتدال رسيده است . اميدوارم توانسته باشم منظورم رو بيان كرده باشم . به عبارتي خاطره اي كه قصد بيان آن را دارم ، مربوط به يكي از همان ضعف هاي گذشته است . كه خدا رو شكر خيلي وقت است ديگه اين مشكلات رو نداريم . و قانونمند تر با اين قضايا برخورد مي شود . ضمن اين كه اعتراف مي كنم من قلبآ نيروي انتظامي رو دوست دارم . و اگه خاطرات قديمي من رو مطالعه كرده باشيد ، قبل از رفتن به نيروي هوايي براي ثبت نام به اين سازمان مراجعه كردم .. خب قسمت نشد اين لباس پر افتخار رو به تن كنم . به هر حال اميدوارم دوستان عزيزمون در ناجا به دليل بيان خاطرات گذشته از من نرجيده باشند ..

سخن آخر .. اين كه مطلب " به زور مي خواستند دخترم را به عقدام در آورند ! "‌ عنوان خاطره اي است كه سال ها قبل برايم به وقوع پيوست . و الحمدالله به خير گذشت . قصد من از بيان اين ماجرا صرفآ جنبه طنز آن است كه چگونه اگه كسي شناسنامه يا مدرك شناسايي معتبر به همراه اش نداشت ، به درد سر مي افتاد ! هدف ديگرم زنده نگاه داشتن ياد كارگردان بزرگي است كه امروز در ميان ما نيست . زنده ياد " احمد بهبهاني " يكي از بهترين كارگردان هاي كشور چه پيش از انقلاب و چه بعد از انقلاب بود كه مجموعه هاي تاثير گذاري را تهيه و توليد كرده بود . ياد و نام و خاطر او هميشه گرامي باد . اميدوارم دوستان هميشه ياد هنرمندان رو زنده نمايند 

 ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

برای مشاهده سایت  (اینچا ) را کلیک کنید


محل درج آگهی های شما

محل درج اگهی های شما

محل درج اگهی های شما


از  " جاني دالر " تا عشق به پليس  ... !

در مطالب قبلي خودم و در جاهايي كه بحث دوران كودكي و نوجواني مي شد ، به كرات به اين موضوع اشاره كردم كه ... به دليلي كه مرحوم پدرم درجه دار ارتش بود . من تا كلاس چهارم دبيرستان در مراكز نظامي رشد و نمو كردم . كه آخرين آن ها پادگان قوشچي واقع در ۴۵ كيلومتري جاده اروميه - تبريز بود . كه فقط تا كلاس دهم ظرفيت تحصيلي داشت . و به شكل مخلوط اداره مي شد . و بعد از آن دانش آموزان بايستي براي ادامه تحصيل به شهر مي رفتند . در تمام اين دوران به دليل تعريف هايي كه از پليس و پاسبان مي شد . شايد هم به خاطر ظلمي كه از نامادري مي كشيدم ، علاقه ام براي پيوستن به اين نيرو زياد بود . حالا كه فكر مي كنم يكي ديگر از دلايل علاقه ام به شهرباني ، گوش كردن مدام به  برنامه راديويي  " جاني دالر " بود كه چهارشنبه شب ها از راديو پخش مي شد و مرحوم صارمي آن را اجرا مي كرد ..  از آن جايي كه در پادگان ها از كلانتري و پليس و پاسبان هيچ خبري نبود ، عشق  تحصيل در دانشكده افسري شهرباني از آرزوهايم بود . كه در كنار عشق به پرواز هميشه در وجودم بود . و نمي دانستم كدوم رو انتخاب كنم !

ترس و وحشت از پاسبان ها و كلانتري ... !  

 خب بعد از قبول شدن در كلاس دهم دبيرستان ، براي ادامه تحصيل راهي تهران شدم . و در خيابان نواب تقاطع مرتضوي يه خانه كوچكي اجاره كرده و به همراه عمه و مادر بزرگم در دبيرستان علامه واقع در سه راه سلسبيل ادامه تحصيل دادم . ( در اين دبيرستان با آقاي محمود فرنودي هزيز همكلاس بودم ) و بعد از پايان تحصيلاتم ، دو دل بودم نيروي هوايي برم يا شهرباني ؟! كه چشمم به آگهي شهرباني خورد . از آن جايي كه آخرين روز ثبت نام بود و من يك قطعه عكس كم داشتم ، به آن نرسيدم و عاقبت سر از نيروي هوايي در آوردم . ولي نمي دانم روي چه اصلي دقيقآ از زماني كه به تهران آمدم ، بد جوري از كلانتري و پاسبان ها مي ترسيدم ! با وجودي كه جووني بي آزار و ساكتي بودم اما بد جوري از قيافه آن ها مي ترسيدم ! شايد باور نكنيد بعد از اين كه حتي به نيروي هوايي پيوسته و فارغ التحصيل شده بودم ، هميشه يه حسي من را از كلانتري ها دور مي كرد ! يادمه سر كوچه سوسن كلانتري بود . ولي با وجودي كه خودم يك نظامي محسوب مي شدم ، هميشه اكراه داشتم از آن سر كوچه عبور كنم ! و طاقت نگاه هاي پاسبان نگهبان جلوي در را نداشتم !!

تنها ايامي كه كارم به كلانتري كشيده شد ..

همين ترس و وحشت سبب شده بود هميشه سرم رو پائين انداخته و آسه بيام و آسه برم .. تا هيچ گاه گذرم به كلانتري نيفته .. و واقعآ هم هرگز نيفتاد فقط تا آن جا كه يادمه يك بار پيش از انقلاب به خاطر پيشنهاد بي شرمانه حاج خانم زن صاحبخانه مون بود ( اينجا ) كه براي نخستين بار با ترس و لرز به كلانتري خيابان حسام السلطنه كه پائين خيابان بابائيان واقع شده بود رفتم و ماجراي حاج خانوم و تهديد هايش رو به رئيس كلانتري بيان كردم ..!! و يك بار ديگر درست در همون ايامي كه از خونه سوسن بيرون آمده بودمم و در محله مادرم اينا يك خونه كوچك اجاره كرده بودم ، يك روز غروب عده اي از اراذل اوباش محله با يكي از همافران پايگاه يكم شكاري حسابي دعوا مي كنند كه در اين ماجرا عده اي هم زخمي مي شوند .. و بنده خدا همافره كه با من سلام و عليك داشت ازم خواهش كرد به عنوان شاهد به كلانتري بروم .. واقعآ پاهايم كشش نداشت !! به طوري كه طفلك همافره فكر كرد من كسالت دارم ! و ديگه هرگز تا پيروزي انقلاب گذرم به كلانتري نيفتاد . بعد از انقلاب هم يك روز پشت فرمان ماشين ام در حال عبور از سه راه آذري بودم كه ديدم چند تا لات بي سر و پا به سر يك افسر راهنمايي و رانندگي ريخته و دارند مي زنند !! بقدري عصباني شدم كه نفهميدم چگونه به كمك آن سروان شتافتم ! و در ادامه به كلانتري كشيده شدم و از دست آن افراد شكايت كردم !! براي من غير قابل تصور بود كه حرمت لباس پليس شكسته شود .. بگذريم همين ماجرا سبب شد با آن افسر كه بعد ها سرهنگ شد ، رفت و آمد خانوادگي پيدا كردم . اين كل حضور در كلانتري در طول عمرم بود ..

i2tln4pkrdvdw76nkvd8.jpg

نوستالوژي به فيلم و سريال هاي قديمي ...

 ممكنه بعضي از خوانندگاني كه تازه به جمع ياران همدل و صميمي اين سايت پيوسته اند از خود بپرسند چرا اين همه حاشيه مي روم !!؟‌ به اطلاع اين عزيزان مي رسانم ، هدف اصلي ام از حواشي هاي بي مورد اين است تا در كنار بيان خاطره اي ، تصويري هم از گذشته به خواننده هاي جوان نسل امروزي دهم . پس منو ببخشيد كه اين گونه به عقب بر مي گردم . در اون سال هايي كه هنوز تكنولوژي تلويزيون رنگي به ايران نيامده بود . و تلويزيون هاي سياه و سفيد هم به صورت مبله در خانواده هاي ثروتمند واشرافي پيدا مي شد . فيلم هايي در آن به نمايش در مي امد كه آن ايام مخاطبان ميليوني داشت . و همه سعي مي كردند موقع پخش آن سريال ها خود را به منزل همسايه ها يا قهوه خانه ها رسانده و فيلم را تماشا كنند . اگه بگم سطح شهر خلوت مي شد ، سخني به گزاف نگفته ام . معروف ترين سريال هاي آن ايام .. مراد برقي ، قمر خانم ، سركار استوار بود . كه من فقط از سريال سركار استوار خوشم مي آمد و هيچ علاقه اي به مراد برقي نداشتم !

سريال تلخ و شيرين و تآثيرش بر من ....

 در همون ايام بود كه سريالي خانوادگي و بسيار عاطفي به نام " تلخ و شيرين " از تلويزيون پخش مي شد . كه به مناسبت درون مايه قوي و ارتباط عاطفي پرسوناژ هاي آن من خيلي اون رو دوست داشتم . يادمه سه شنبه شب ها پخش مي شد .. و من هميشه آن را دنبال مي كردم .. و چون در ايامي پخش مي شد كه سوسن به زندگي من وارد شده و در ادامه به جدايي كشيده شده بود  . اين برنامه رو خيلي دوست داشتم .. اگه بگم مثل دختر ها اغلب براي قهرمانان شكست خورده آن گريه مي كردم ، شايد به من بخنديد ! خب سال ها از پخش اين مجموعه گذشت.. و دست سرنوشت مرا به سوي زندگي ديگري برد و ازدواج كرده و صاحب دو فرزند شدم .. با آغاز انقلاب و جنگ هر روز بيشتر از گذشته پرواز مي رفتم و تا اين كه به دليل سكته قلبي درست بعد از معالجه ام در سوئيس ، حكم بازنشستگي ام رو طبق ماده پزشكي بهم ابلاغ كردند و ارتش رو ترك كردم !

پشت صحنه سريال آرايشگاه زيبا و ...  

در باره بعد از بازنشستگي ام و چي شد كه سر از مجله سروش هفتگي در آوردم ، به كرات در مطالب قبلي ام تعريف كرده ام . يادمه در ايامي كه دبير سرويسي بخش راديو و تلويزيون سروش رو به عهده داشتم ، سريال موفقي به نام " آرايشگاه زيبا " از تلويزيون پخش مي شد . كه مخاطبان زيادي داشت . خب اون موقع يكي از كار هاي من تهيه گزارش از پشت صحنه فيلم ها و سريال بود . همچنين گرفتن  مصاحبه و گفت و گو با عوامل مجموعه هاي موفقي كه در حال پخش از تلويزيون بود . يادمه حدود ۱۷ نفر    خبرنگار جوان با من همكاري مي كردند كه اغلب آن ها دختر خانم  با تحصيلات دانشگاهي بودند . و تنها يك آقا پسر در اين سرويس بود . كه ابتدا مسئول پياده كردن نوار مصاحبه ها بود ولي بعد ها به دليل علاقه به جرگه خبرنگاران پيوست . اين جوون ها واقعآ فعال بودند . يك روز چند نفر را براي انجام مصاحبه با عوامل سريال آرايشگاه زيبا لوكيشن تصويربرداري فرستادم . بعد از اتمام كار به دليل مسئوليت ام قبل از چاپ همه گزارش بچه ها رو به دقت مي خواندم تا خداي ناكرده گاف يا سوتي نداده باشند . در حالي كه سرگرم خواندن رزومه كارگردانش بودم  ، ناگهان شوكه شدم !!

آشنايي با زنده ياد احمد بهبهاني ....

 شايد باورتون نشه .. در حالي كه مصاحبه كارگردان سريال آرايشگاه زيبا رو مي خواندم ، ديدم   آقاي احمد بهبهاني در بيان سوابق هنري اش  اشاره به مجموعه موفق " تلخ و شيرين " كرده گفته كه آن اثر از جمله كارهاي پيش از انقلاب اش بوده است .. نمي دونم چه جوري حس و حالم رو بيان كنم !!؟ عين بچه هاي كوچولوي كم طاقت بد جوري ذوق زده و شوكه شدم .. انگار گنجي رو پيدا كرده باشم . هيچ چيز در آن لحظه به اندازه شنيدن اين خبر من رو خوشحال نمي كرد .. اين رو هم بگم كه از زماني كه مسئوليت دبير سرويسي مهم ترين بخش مجله سروش به من واگذار شده بود ، خيلي كم فرصت تهيه گزارش پيدا مي كردم .. مگه اين كه كار خيلي بزرگ و حساس مي بود . يا براي آموزش نحوه اخذ گزارش شاگرداني رو به پشت صحنه مي بردم . به همين دليل سريع با زنده ياد بهبهاني تماس گرفتم و از او خواستم جهت گفتگوي ويژه يه قراري با من بگذاره ...

دوستي با مرحوم بهبهاني و ....  

در همون ديدار اول به قول قديمي ها يك دل نه صد دل به او انس بستم .. نمي دونم چه جوري بگم .. احمد خدابيامرز سواي شخصيت مهربون و خيلي والايي كه دشت . به دليل كارگرداني تلخ و شيرين كه انگار قسمتي از گذشته من و سوسن رو كار كرده بود ، يه احساس وابستگي عاطفي به او پيدا كرده بودم . از مصاحبت او خسته نمي شدم . اصولآ آدم هاي بزرگ داراي چنين خصلتي هستند .. شما به هيچ عنوان گذشت زمان رو در حضور آن ها احساس نمي كني . ( همين حس را در ديدار با كارگردان به نام سينماي ايران ، جناب ابراهيم حاتمي كيا داشتم . هر چه بهبهاني رو خاكه ، بلندي عمر او باشد ) شايد باورتون نشه .. درياي علم و دانش بود . ما ساعت هاي متمادي با هم در مورد مسايل و معضلات فيلم ها و سريال ها با هم بحث مي كرديم ... او عادت داشت پيپ مي كشيد . دفتر كارش هم درست در يكي از كوچه هاي روبروي صدا و سيما واقع شده بود . اجازه مي خواهم يك پارانتز باز كنم ...  قبلآ گفته بودم ... من عادت داشتم از دوستي هايم با افراد ذي نفوذ  به نفع مردم سوء استفاده كنم .. ! از اين رو يك بار كه يكي از دختر ها با مشكل بزرگي مواجه شده بود به احمد گفتم و او بلافاصله مشكل مالي او را بر طرف كرد .. واقعآ خدا بيامرزدش ..

يه گله از دست اندر كاران هنري ...

 از شما چه پنهان وقتي به عادت هميشگي قبل از نگارش مطلب براي تهيه عكس به گوگل مراجعه كردم ، واقعآ افسوس خوردم . وقتي نام احمد بهبهاني رو براي جستجوي نوشتم ... كلي بهبهاني عرب پديدار شد !! دريغ از يك تصوير .. از زنده ياد بهبهاني خودمون . واقعآ همون حالي رو داشتم كه از پيدا نكردن تصوير كاپيتان شهيد ايرباس مرحوم "‌ محسن رضائيان " بهم دست داده بود  . آخه چرا نبايد سازمان يا نهادي براي ثبت در تاريخ  تصاوير افراد مهم رو در وب بگذاره ؟‌ اين كه هزينه اي نداره .. مرحوم بهبهاني كم شخصيتي نبود . كافي است شما به سابقه آثار هنري او نظري بيندازيد .. واقعآ دلم از اين بي مهري ها مي سوزه .. همكاران او ، بازيگران قديمي و جديد كه سابقه كار با او را دارند ، مي توانند اين كار رو بكنند . الحمدالله الان سايت هاي هنري و سينمايي فراواني داريم .. چه مي شه در كنار تصاوير سوپر استار ها نامي هم اساتيد آن ها بشه !؟

 وقتي دخترم دستيارم بود ....

 درست در همون ايامي كه من در سروش مسئوليت داشتم ، درس دخترم پايان يافته و براي اين كه حوصله اش در خونه سر نره ، اغلب براي تهيه گزارش با خودم مي بردم . زيرا هم خودش علاقه داشت و هم من به فردي نياز داشتم كه هميشه در دسترس باشه . گاهي مي شد در همون موقع برنامه هاي اجرايي هم به من واگذار مي شد و من نياز به يه دستيار قوي داشتم .. برنامه هايي چون جشنواره هاي فيلم فجر ، تئاتر دفاع مقدس ، جشنواره موسيقي و غيره .. كه مسئوليت انتشار بولتن هاي آن گاهي به تيم من محول مي شد . به همين دليل در تهيه گزارش هاي مهمي كه خودم مي رفتم ، دخترم رو هم با خود مي بردم . به همين دليل در يك روز گرم تابستاني براي انجام گفتگويي به اتفاق هم به دفتر زنده ياد " احمد بهبهاني " رفتيم . اون موقع خونه ما در الهيه بود . اين رو هم اضافه كنم من اصلآ از اون دسته آدم ها نيستم كه اهل پارك رفتن باشم .. ! فقط در ايامي كه محصل بودم ، شب ها به اتفاق همكلاسي ها يم به پارك لاله مي رفتيم و زير نور چراغ برق تا نزديكي هاي صبح درس مي خوانديم .. ديگه هيچ موردي مبني بر پارك رفتن و گردش در آن رو به خاطر ندارم ..

رفتن به پارك ملت و باقي قضايا .......... !!

 دقيقآ يادم نيست ساعت چند بود .. فقط به خاطر مي آورم با مرحوم بهبهاني قرار داشتيم . دخترم يك راست اومده بود سروش تا به اتفاق راهي دفتر آقاي بهبهاني شويم .. حدود يكي دو ساعت زودتر از وقت ملاقات به آن جا رسيديم . من اون موقع ماشين نداشتم . از اون جا كه دفتر احمد روبروي پارك ملت بود .. و هوا هم خيلي گرم بود . بهتر ديديم تا سر رسيدن وقت ملاقات به درون پارك رفته تا وقت سپري شود .. يادمه آفتاب تندي بر روي صندلي هايي كه در مدخل پارك قرار داشت تابيده بود . به همين دليل به دخترم گفتم .. بابا جان بيا بريم زير سايه يكي از شمشاد ها بر روي چمن ها بنشينيم . اتفاقآ كلي هم گشتيم و به دليل آبياري كه سبزه ها رو كرده بودند ، به سختي موفق شديم كه جايي رو گير بياوريم . ما هر دو  پشت به شمشاد و رو به خيابان وليعصر كه سراشيب هم بود نشسته بوديم .. و در عين حال سعي مي كردم چشمم به كوچه روبرو باشه تا اگه اتوموبيل فولكس واگن قورباغه اي مشگي رنگ احمد سرو كله اش پيدا شد ، سريع بريم دفترش ...

ماجراي دستگيري ما ... !!

خدا رو صد هزار مرتبه شكر مي كنم كه خانواده من هميشه حجاب اسلامي شون رو رعايت مي كنند . يادمه اين ماجرا در روزي رخ داد كه همسرم براي جلسه قرآن منزل حضور نداشت . او روزهاي شنبه و سه شنبه هرهفته به جلسات مذهبي مي ره و حالا هم ادامه داره . خلاصه ما تازه روي چمن ها نشسته بوديم و مشغول بررسي موضوعات مصاحبه و سوالات مربوطه بوديم . البته اين رو بگم اطراف ما هم تعداد زيادي خانواده يا دختر و پسر چوان به اتفاق نشسته بودند .. اما نمي دونم روي چه اصلي در حالي كه سرگرم نوشتن و چك كردن ضبط و صوت بوديم ، ديدم يك آقايي لباس شخصي به همراه يك مامور نيروي انتظامي به ما نزديك شده و بعد از سلام و عليك خيلي مودبانه خواهش كردند لطفآ همراه ما تشريف بياوريد ! من اصلآ در اون لحظه دليل اين كار آن ها رو متوجه نشدم . فكر كردم به خاطر نشستن و لگد كردن چمن هاست !  اولش فكر كردم تنها با من كار داره .. به همين دليل گفتم بابا جان تو سوال ها رو آماده كن تا من برگردم ..! كه مامور گفت هر دو لطفآ همراه ما بياييد .

دكه اي در داخل پارك .......... !

 از اون جا كه اصلآ نمي دونستم موضوع از چه قراره با آن دو مامور حرفي نزدم .. فقط تعجب من از اين بود كه چرا از ميان اين همه آدم فقط ما رو گرفتند .. به هر حال بعد از پيمودن مقداري راه ، به دكه اي رسيديم كه در آن برادران نيروي انتظامي هم حضور داشتند .. با ديدن پرسنل ناجا كمي خوشحال شدم و با خود فكر كردم اگه بدونند همكار آن ها هستم جريمه ام نخواهند كرد . ابتدا به ما گفتند جلوي در بايستيم . و اون برادر لباس شخصي رفت داخل كيوسك .. دقايقي بعد من را به داخل فرا خواندند . و اولين سوال اين بود چه نسبتي با اون خواهر داري ؟ من ابتدا دنبال خواهري مي گشتم كه او مي پرسد ؟ عرض كردم كدوم خواهر رو مي فرماييد ..؟ ديدم اشاره به دخترم نمودند !! با خنده گفتم برادر ايشون دخترم است ! با تمسخر گفت .. گفتي دخترت است ؟ عرض كردم بله قربان .. گفت مدارك .. من كارت بازنشستگي ارتش رو نشون اش دادم و رو به مامور نيروي انتظامي كه اون گوشه نشسته بود كردم و گفتم سركار جان ما با شما همكاريم .. گفت مشكلي نيست انشاالله حل مي شه جانم ! سپس همون برادر ( نه آن كه جلب ام كرد ) گفت مدارك صبيه محترم .. گفتم همراهم نيست .. !

سين جيم هاي خنده دار .... !

 من تازه دوزاري ام افتاد كه آن ها فكر مي كنند ما نامحرم هستيم .. با خود گفتم كاري نداره با چند تا سوال معلوم مي شه كه دروغ نمي گويم !! به همون آقا كه سيد خطابش مي كردند عرض نمودم حاج آقا به چي قسم بخورم كه دخترم است ! تازه مي تونيد از من سوالاتي رو بپرسيد و بعدش هم از او .. سيد گفت اتفاقآ همين تصميم رو دارم .. خيلي خوشحال شدم . گفتم الان موضوع روشن مي شه .. و با خود فكر كردم در مورد شام ديشب يا اسامي خواهر برادرم و اقوام كار تمومه ديگه .. او ابتدا از اسامي برادران و خواهرانم پرسيد .. عرض كردم تني يا ناتني ..؟ فرمود همه رو ... و من شروع كردم به شمردن .. الحمدالله از اون جايي كه پدر خدا بيامرزم تو هر شهري يك زن گرفته بود ، كلي اسم رديف كرده و تحويل دادم .. ! اصلآ حواسم نبود طفلك دخترم خيلي از آن ها رو حتي اسمشون رو هم نشنيده است !‌ و در حالي كه داشتم همين جوري رديف مي كردم .. به تته پته افتادم ! اين لكنت زبان اولين شك رو ايجاد كرد .. سپس به  من گفتند بيرون باشم و دخترم رو احضار كردند .. حدس ام درست بود ..! چون درست يعد از دقيقه اي به كشف خيلي مهم نايل آمده بودند و لحن آن ها تغير كرد !!  

 تيپ غلط اندازم ، كار دستم داد ....

آن ها من رو احضار كرده و اين بار با لحن خيلي جدي و تحكم بر انگيز سوال كرد .. تو خجالت نمي كشي در اين سن و سوال با اين طفل معصوم دوست شدي ؟!! شما سرمايه دار چه خيال كرديد ؟ فكر كرديد با پول هر غلطي دلتون خواست انجام مي دهيد .. ؟ اي دل غافل اون جا دوزاري ام افتاد كه تيپ غلط اندازم اون ها رو به اشتباه انداخته و فكر كردند واقعآ من سرمايه دار هستم !! نمي دونستند من يه لا قبا يه ستاره تو هفت آسمون هم ندارم .. ! گفتم برادر اين چه طرز صحبت كردن است ؟ غلط كردن يعني چه ؟ مودب صحبت كنيد .. كدوم سرمايه دار ؟ كدوم دوست .. اين دختر منه .. مگه ازش نپرسيديد ؟ با خنده معني داري گفت چه جور دخترت است كه نام عمو ها و عمه هايش رو نمي شناسه !! گفتم آقاي محترم پدر من سال ها پيش تو شهرستان هاي گوناگون همسر گرفته .. ما رفت و امدي با اون ها ندارم كه دخترم بشناسه ! اشتباه من است كه از روي صداقت شروع كردم هر چه بابام زن صيغه اي و عقدي داشته براي شما رديف كردن .. من نبايد نام ان ها رو مي گفتم .  

 اقدام شك بر انگيز بعدي .... !!

 تقريبآ قانع شده بود ... مخصوصآ كه گفتم شما شباهت رو در چهره دخترم نمي بينيد ؟ و با خواهش از افسر نيروي انتظامي كه مسئله رو حل كنه .. آن ها قبول كرده و قرار شد با همسرم صحبت كنند .. و من اصلآ يادم نبود در آن روز همسرم براي جلسه مذهبي خود به مسجد رفته است !! اولآ قبل از هر چيز من آدم گيج شماره خونه مون رو اشتباه دادم ..! وقتي طرف گفت اشتباه است .. آن ها شك كرده و كار ها داشت خراب مي شد كه گفتم اجازه دهيد از دخترم شماره رو بگيرم .. و وقتي اين بار تماس گرفتند ، كسي نبود كه تلفن رو جواب بده .. هر چه توضيح دادم همسرم جلسه داره .. گفت چرا از اول نگفتي .. ؟ خلاصه ديگه اين بار افسر پليس هم طفلك معترض شد .. گفت قربان با اين اطلاعات اشتباهي كه گفتي ، راستش من هم الان به شما مشكوك هستم !! پرسيدم خب چي مي شه ؟ گفت مي بريم به منكرات پرسيدم كجا ؟ گفت منكرات ؟‌ 

وقتي همه در ها بسته مي شوند .......... !

 باور كنيد اولش زياد اهميت نمي دادم .. كم كم كه دير شد ، نگران قرار ملاقاتم بودم .. آخه من خيلي روي قرار هايي كه مي گذارم حساس هستم .. ابتدا به فكرم رسيد به دفتر احمد زنگ بزنم .. يادم اومد كه او دخترم رو تا حالا نديده است ! هيچ كس رو هم نداشتم كه خبرش كنم .. يا تلفن هيچ كس رو حفظ نبودم .. ديگه از موضع اعتراض كوتاه اومدم .. اين بار به خواهش و تمنا افتادم .. همين مسئله اين بار شك آن ها رو بيشتر كرد !! تنها راه حل اين بود كه بروم از خونه شناسنامه هايمون رو بياورم تا قضيه تمام بشه .. اما به دليل اين تناقض هاي الكي ، آن ها خيلي مشكوك شده و گفتند هيچ راهي نداره .. و گفتند هر اقدامي مي خواهي بكني ، بعد از اين كه تشريف برديد منكرات .. با اجازه مقام قضايي مي ري مدارك ات رو مي آوري .. !! اي داد و بي داد .. چه خاكي به سرم كنم ؟ به آن ها گفتم من رو نگاه داريد ولي اجازه دهيد دخترم بره هر چه مي خواهيد بياورد .. با پررويي هر چه تمام گفت تو رو مي خواهيم چه كار ؟ ترشي بيندازيم ؟‌ واقعآ اعصابم خرد شده بود

آخرين لطفي كه در حق ام شد ....

 بعد از كلي خواهش و تمنا از مامور نيروي انتظامي ، طفلك مي گفت دست من نيست .. خلاصه بعد از اين كه كلي التماس كردم .. بنده خدا لطف كرده و به من گفت به خاطر گل رويت كه همكار من بودي ، فقط بهت اجازه مي دهم بري مدارك ات رو بياوري .. من كه خوشحال شده بودم .. گفتم تا شما يك چايي بخوري من برگشتم .. افسر انتظامي گفت نه ما الان با متهمان مي رويم منكرات .. شما سعي كن زود برگردي ... نمي دونستم چي بگم ؟ خدايا اين چه مكافاتي است ؟ من كه در تمام طول عمرم هرگز رنگ هيچ كلانتري رو نديده بودم ، اين بار بايد با عجله مداركي رو ارائه مي دادم كه دخترم ، دخترم است !! جالب اين كه آن همه دختر و پسر هاي فراوان زير هر درخت تو همديگر مي لوليدند .. با آن ها كاري نداشتند ... من و دخترم كه هم حجاب اش كامل بود .. هم با پدرش در حال نوشتن سوال هاي مصاحبه بود بايد گير مي افتاديم .. ! از اون جا كه معتقد به مشيت الهي در هر كار ناخواسته هستم . با قضيه كنار آمده و با عجله راهي خانه شدم ... !  

ساختمان منكرات .........!

تنها نگراني من بر هم خوردن جريان گفت و گو با احمد بهبهاني بود .. و گرنه بقيه مشكلي نداشتم .. و اتفاقآ خيلي مي خواستم منكرات رو كه اين همه از آن حرف مي زدند ببينم . با عجله ماشيني دربست گرفتم و راهي الهيه شدم .. همان گونه كه حدس مي زدم همسرم مسجد بود . و پسرم هم مدرسه رفته بود .. با عجله شناسنامه خود و دختر و حتي همسرم رو برداشته و راهي آدرسي كه داده بودم شدم . جالبه به محض اين كه رسيدم مرا به داخل راه نمي دادند !! هر چه به نگهبان هاي جلوي در گفتم خودم متهم هستم ، قبول نمي كردند .. فكر مي كردند براي ضمانت كسي آمده ام .. و ان ها مي گفتند منتظر باشيد خبرتان مي كنيم .. تا اين كه عصباني شده و گفتم بابا جان من رو با دوست دخترم ماموران دستگير كرده اند .. كارت شناسايي گذاشتم تا بروم مدارك بياورم .. بفرما اين هم شناسنامه ..!! بالاخره خدا عمرش بده اجازه داد وارد شوم .. بگذريم .. به هر كس مي رسيدم خودم رو معرفي مي كردم و داستان دستگيري ام رو تعريف مي كردم .. ديگه خودم از خودم متنفر شده بودم .. اولش اصلآ فكر نيم كردم اين همه دچار دردسر بشم . مرتب خودم رو لعنت مي كردم .

 قضيه عكسدار نبودن شناسنامه ..... !!

نه از اون افسر نيروي انتظامي خبري بود .. نه از اون برادري كه ما رو جلب كرد .. نه از سيد ... ديگه داشتم قاطي مي كردم كه يكي دو تا از جوون هايي كه پيش از ما دستگير شده بودند رو شناختم . كه درون يكي از اتاق ها بودند .. به نگهبان اين بار قضيه رو گفتم و براي اين كه مرا به داخل راه بدهد .. با خود فكر مي كردم چه جرمي رو گردن بگيرم تا به داخل اتاق محاكمه بروم .. عاقبت دل مامور جلوي در سوخت و مرا به اتاق متهم ها دعوت كرد .. يكي يكي متهم ها رو مي خواندند و حاج آقاي كشيك محاكمه مي كرد .. همه اش از اين مي ترسيدم نوبت ام نرسه و شب دخترم رو در اين محل نگدارند ! ديگه كم كم متوسل به دعا و التماس به درگاه خداوند شده بودم .. كه ناگهان ديدم يك روحاني خوش برخورد از اتاق بيرون امده و قصد داشت دستشويي بره .. جلو رفته و با احترام در يك دقيقه تمام جريان رو گفتم .. و شناسنامه ها رو نشونش دادم . دقايقي بعد من را صدا زد .. دخترم را هم اوردند .  با مشاهده چهره مهربون حاج آقا تمام خستگي ام از تنم بيرون رفت .. روحاني جوان چند سوال از من و چند از سوال از دخترم كرد و متوجه واقعيت شد . اما همين كه شناسنامه رو گرفت .. گفت متآسفم اين كه فاقد عكس است !! گفتم يعني چه ؟ گفت از كجا معلوم اين دختر شماست ؟  

آغاز مشكلي جديد .......... !!

 خدا وكيلي حاج آقا خيلي مهربون و متواضع بود . وي خيلي با متانت گفت .. عزيزم وقتي شناسنامه فاقد تصوير دختر خانم شماست ، من چگونه و با چه مدركي مي توانم باور كنم .. من حرف شما را مي پذيرم .. گفتم خب چاره چيه .. گفت مشگلي نيست . فردا وقت اداري يك سند معتبر مي آوريد صبيه محترم آزاد مي شود .. آن گاه برويد افرادي رو بياوريد كه شهادت دهند صبيه شماست .. گفتم اگه كسي رو نيافتم .. گفت آن گاه مسجل مي شود دختر خانم نامحرم است .. يا عقدش مي كني يا مي روي زندان .. !!‌ منتها همه اين حرف ها رو با خنده مي زد .. نمي ونستم راست مي گه يا شوخي مي كنه .. البته قبول داشتم كه شناسنامه بي عكس سنديت در اين قضيه به خصوص نداره .. در نهايت ديد كه من واقعآ قاطي كردم ، گفت .. اگه همسرتون الان تشريف بياورند ، مشكل حا مي شود چون شناسنامه او تصوير دارد . گفتم حاج آقا همسرم جلسه قران است .. مي توانيد تحقيق كنيد .. روحاني جوان وقتي فهميد همسرم اهل جلسه قرآن و اين مسايل است .. دلش به رحم آمده و پاي ورقه ، حكم تبرئه ما رو نوشت .. خيلي خوشحال شده بودم ...

 دوست شدن با حاكم كشيك منكرات ..........

 وقتي خيالم از اين كه شب دخترم رو نگاه نمي دارند راحت شد .. ديگه نطق ام حسابي باز شده و بناي شوخي رو با روحاني گذاشتم .. ابتدا او سوالاتي از هواپيما پرسيد .. بعد نوبت من شد ..  جدي جدي پرسيدم حاج آقا چرا چيزي كه واضح بود ، اين همه سخت گرفتيد .. گفت اگه با ديدن شناسنامه مي گفتم بفرماييد اشتباه شده .. اين بار اين شما بودي كه شاكي بشي و سرو صدا راه بيندازي .. !! ما روحانيون حواسمون خيلي جمع كارمون است .. بار ديگر پرسيدم واقعآ شما هر كي رو با هم بگيريد عقدشون مي كنيد ؟!!  ابتدا پاسخ اش مثبت بود .. وقتي كه بهش گفتم پس از فردا من با زيباترين كارمندان اداره ام مي روم پارك تا عوامل شما ما رو جلب كرده و شما به عقدمون در آوريد !! خنديد و گفت نه برادر .. اين جوري ها هم نيست كه فكر مي كني ..! بي خودي دلت رو صابون نزن .. خلاصه بعد از كلي در به دري آزاد شديم ....

 چندي بعد لوكيشن تصويربرداري ..............

 يادمه فرداي آن روز جريان رو براي احمد تعريف كردم .. كلي تو فكر فرو رفت .. و بعد از مدتي گفت .. كاش مي شد از اين سوژه يه فيلم ساخت .. البته اگه بگذارند ... تا اين كه براي هفته بعدش احمد من و خانواده ام رو براي صرف شام و تهيه گزارش به لوكيشن كاريش دعوتم كرد.. محل تصويربرداري يكي از خيابان هاي فرعي قيطريه بود .. حياط خيلي بزرگي بود كه در آن مجموعه طنز " فروشگاه " رو مي ساختند ... اغلب هنرپيشه ها بودند ... خانم شهلا رياحي ،داريوش اسدزاده ، رضا بابك ، پوراندخت مهيمن  .. و خيلي هاي ديگر كه اسامي آن ها يادم نيست .. اون شب حسابي از ما و هنرمندان فيلم پذيرايي شد .. آقاي داريوش اسد زاده به شوخي گفت اي كاش هر شب شما ميهمان باشيد تا كارگردان اين جوري شام مفصل به ما بده .. جاتون خالي خيلي به همه ما خوش گذشت و تلافي آن همه مشكلاتي كه در ديدار با بهبهاني پيش آمده بود با پذيرايي از دلمون بيرون رفت .. من اون شب به دليل اين كه با خانواده به لوكيشن رفته بودم نتوانستم درست و حسابي گزارش هاي لازم رو بگيرم .. قول دادم حتمآ يك شبي ديگر مزاحم آن ها شوم ..

مرگ نا به هنگام احمد بهبهاني

 خبر بقدري تكان دهنده بود كه اولش باورم نشد . وقتي در بخش خبري صدا وسيما به طور خيلي مختصر اعلام كردند كارگردان نامي صدا و سيما بر اثر سكته قلبي نقاب در چهره خاك كشيد ، اصلآ باور نمي كردم اين احمد خومون باشه .. مدام با خود فكر مي كردم حتمآ اشتباه شنيده ام .. ولي نه حقيقت داشت .. بقدري دل آزرده شدم كه نهايت نداشت .. به هر حال الان سال ها از اين قضيه مي گذرد .. صرف نظر از ضايعه از دست دادن كارگردان بزرگ عالم هنر ... الحمدالله كشورمون به ثبات رسيده است .. ديگه برادران كميته يا نيروي انتظامي قانونمند عمل مي كنند .. حتي بازرساني رو گذاشته اند كه با ماموران متخلف برخورد قانوني به عمل مي آورند ... حالا ديگه آن ها هم زير ذره بين هستند .. امروزه نيروي انتظامي با مطالعه و تجزيه و تحليل جرايم به كمك كارشناسان خبره به راه كارهاي اساسي براي كاهش جرم دست يافته اند . اجراي طرح هاي امنيت ، برخورد با اراذل و اوباش و قلدر هايي كه مزاحم نواميس مردم كوچه و بازار بودند . افزايش مراكز انتظامي در معابر ، راه اندازي گشت هاي سيار و پياده در محله ها ، ايجاد پليس ۱۱۰ و از همه مهم تر فرهنگ سازي در جامعه (اینجا )  سطح آمار تخلفات رو پائين اورده است  . كه جا دارد از همه آن عزيزان تشكر و قدرداني كرده و به همه آن ها يه خدا قوت بلند بگوييم .

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

اين مطلب ساعت ۹ بامداد در تاريخ هيجدهم تيرماه ۱۳۸۷ به پايان رسيد .

                                    ايام به كام   


7bhzmipwsazcfbalrd6n.jpg

 براي مشاهده تصاوير ديدني (اينجا ) رو كليك كنيد . 

 nx4faro5t8ryrm0oqt2l.jpg

61pglyxdsy2q930zrbfx.jpg


 li75mhwak5vblbf8lk6p.jpg

 http://www.leftseat.com/

سایت مدیکال برای دانشجویان خلبانی

http://persianlaureates.blogfa.com/

پایگاه سینمایی پرشین استار



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 15:52  توسط بهروز مدرسی  | 

نبرد هواپيماي خفاش با آواكس آمريكايي !

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 5:58  توسط بهروز مدرسی  | 

هواپیما در خدمت کودکان

هواپیما های ویژه کودکان

i5ht8easji2i7fljgubu.jpg

زنگ تفریح

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

mp9hi2pltqgt7kd8ojrq.gif

زنگ تفریح ، بخش جديدي است كه تصميم دارم هر از گاهي براي تنوع بخشيدن به حال و هواي سايت تقديم  خوانندگان عزيز و محترم كنم . زنگ تفريح مي تونه يك مجموعه تصويري ، يا كاري متفاوت از بقيه مطالب باشه .. شما دوستان گرامي هم مي توانيد براي پربار شدن اين بخش عكس و مطلب ارسال فرماييد . همچنين دوستان مي توانند محبت فرموده و لينك هاي مفيد را هم معرفي فرموده تا ديگر خوانندگان عزيز هم بهره مند شوند .

اما هواپيماي ويژه كودكان ، عنون تصاوير زيبايي از خطوط مختلف هواپيمايي جهان است كه براي جذب نظر بيش از يك سوم جمعيت دنيا كه همانا كودكان و نوجوانان هستند . اقدام به تزئين بدنه هواپيما هاي خود نموده اند . اين عمل يعني بهره گيري از رنگ آميزي زيبا و متنوع بدنه كه اغلب آن ها از شخصيت هاي كارتوني شكل گرفته است ، جلوه اي خاص به آن اير لاين داده است . آن ها فقط به نقاشي بدنه هواپيما اكتفا نكرده ، بلكه در حين پرواز هم سرويس هاي جالبي به مسافران ويژه خود كه همانا كودكان و نوجوانان هستند ، سعي در جلب رضايت آن ها دارند .. زيرا به خوبي مي دانند بچه ها اگه از چيزي خوششان بيايد ، بزرگ تر ها اختيار چنداني ندارند !! . لازم به ذكر است .. مدت ها پيش به بخشي از اين خطوط اشاره كرده بودم .

 zg1xb2jp64gqwqwygqoq.jpg6ssrddsmpbiufloj6w0y.jpgq5t5ol1u6n0thl1sh6th.jpgi7axv3m6wlslez6szba1.jpgfgd6szf0wi9lohwwjso9.jpgzw6z8lgeqjpi2w76oqg6.jpg5wkmiaw3gfr1h6z500pw.jpglhjo59885kcl4btb09c3.jpg75dhnr33o95dsvnxasga.jpgdixgl0ffdnw7vpvtntgb.jpgda6tuv8a4svj9vj7j49u.jpg1c0ifuzikqsp2gpxv23i.jpg6l5fdtv5muy2hqckprzt.jpgfsq05srtxv1ym3pwrlez.jpgxr66ab8y1k0vggsoytsd.jpgvzxu1v8j9ujtp7xpf9hl.jpguovh9x9gccv23cekmoum.jpgix447h2ztx83u2hwx2oc.jpg6ni1oag27r5grv7kc2cb.jpgi95ljv7mj6oppbdg8aiz.jpgntgnw5q2gk3bpfbeaejq.jpg

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

اين مطلب ساعت   ۲۲:۵۵  يازدهم مرداد ۱۳۸۷ پايان يافت .

       ايام به كام   


7bhzmipwsazcfbalrd6n.jpg

 براي مشاهده تصاوير ديدني (اينجا ) رو كليك كنيد .

r8a1evaqcwoz2qgap1me.jpg

ue2nsnbd3cecp5h8thww.jpg

li75mhwak5vblbf8lk6p.jpg

 دوستان عزيز و گرامي خواهش مي كنم سايت هاي مفيد و خواندني را براي آگاهي ساير خوانندگان  اعلام فرماييد .

www.asemoon.org



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 22:52  توسط بهروز مدرسی  | 

حادثه در پرواز چتربازان !

فرار دسته جمعی چتر بازان از هواپیما !

 با عبور هواپيما از روي ايستگاه كاروان ، كه سال هاي نه چندان دور پاتوق فرح پهلوي به اتفاق تيمسار خاتم و جهانباني براي مشاهد پرواز وليعهد بود ، اين بار كساني ديگر با اعتقاداتي متفاوت زير لب دعا مي خوانند زنجير تحمل فرود را داشته باشه ... بعضي از قديمي ها معتقد بودند نبايد ريسك مي كردند .. يايد با سينه روي باند پوشيده از فوم فرود مي امد .. با برخورد لاستيك هاي عقب و متصاعد شدن دود كم رنگي ، طنين صلوات فضاي پايگاه را پوشاند .. كم تر كسي بود كه چشمانش خيس اشگ نشده باشد .. ( مثل حالاي من ! ) صداي ريورس موتور ، در هياهوي شادي بچه ها ، خلبانان ، متخصصان ، سربازان نگهبان ، باغبان ها .. و عاقبت قصاب تنومند كه با هر بار خنديدن ، دندان هاي طلايش نمايان مي شد ، گم شده بود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:30  توسط بهروز مدرسی  | 

شلیک به هواپیمای کره ای

dn7jahc587843tz8bl6d.jpg

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

by9n3w9n59ei6yl050ag.jpg

ماجرای حمله به یک هواپیمای کره ای

rxsetp7ia7crqr99mgai.jpg

mp9hi2pltqgt7kd8ojrq.gif

 با عرض پوزش و شرمندگي فراوان كه مثل هميشه نمي توانم با شما عزيزان درد دل كنم .. آخه ديشب شب آخري بود كه در خانه قبلي بودم ..  عشق و علاقه به شما خواب را از من گرفته و مجبور شدم بعد از پاسخ به كامنت هاي شما ياران همدل و صميمي ، اين پست را كه لينك آن را بهزاد عزيز يكي از خوانندگان برايم فرستاده بود را ترجمه كرده و تا اين لحظه آن را آماده كنم ...  نمي خواستم كه خداي ناكرده به دليل تغير مكان وقفه اي هر چند كوتاه ميان من و شما به وجود بياد .. بنابر اين اگه هر قصوري و اشكالي داره ، به بزرگي خودتون حلالم كنيد . به اميد حق بعد از انتقال و جا به جا شدن مانند سابق در خدمت شما دوستان خواهم بود .

ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg 

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp 

nxl861dokiu39wurj5ma.gif 

http://www.asheghi.ir/  

   02mys516r29jojmlno07.jpgt7nplkbcvakx50ylz8a1.jpguqwh56tjowjkzhs4n0ry.jpgg56sl5t9p38vbimbz815.jpgfo25byj95k79nfj4gy27.jpgtivrpb1ldztmtvt8uxye.jpgsakgm8j5pigy694vqkx7.jpgjn3bz287advly2uou390.jpgnjxivd7dvu982u616clb.jpg

ماجرای پرواز شماره ۹۰۲

 در تاریخ بیستم آوریل ۱۹۷۸ یک فروند هواپیمای ۷۰۷ مسافربری کره با تعدادی مسافر  از مقصد پاریس به سوی سئول در پرواز بود . این هواپیما در منطقه " کولا پنین سولا " اتحاد جماهیر شوروی به دلیل خروج از کالیدور های بین المللی پرواز  ، ابتد توسط رادار هاي  ضد هوايي پدافند  منطقه به عنوان يك فروند هواپيماي ۷۴۷ شناسايي شد ! و به همين منظور يك فروند هواپيماي سوخو به خلباني كاپيتان  Bosov جهت رهگيري و شليك موشك به هواپيماي فوق به منطقه اعزام شد.

 بر پايه سخنان Kim Chang Ky  كاپيتان هواپيماي مسافربري كره اي ، هواپيماي رهگير روس ها از سمت راست به او نزديك شد ! ( در صورتي كه طبق عهد نامه هاي بين المللي مي بايستي شكاري هاي رهگير از سمت چپ به سوژه نزديك شوند ) خلبان كره اي اعلام كرد كه سرعت هواپيما را كاهش داده و در همين حال چراغ هاي فرود را روشن كرد . كه مفهوم آن اين است كه به دستورات هواپيماي تعقيب كننده را عمل كرده و آماده فرود سخت است .

تلاش كاپيتان بوئينگ ۷۰۷ براي تماس با هواپيماي تعقيب كننده بر روي فركانس ۵/۱۲۱ مگاهرتز توسط برج كنترل فنلاند به اثبات رسيده است . ولي اتحاد جماهير شوروي در اعلاميه هاي رسمي خود اعلام  كرد كه خلبان هواپيماي كره اي به در خواست فرود اضطراري خلبان شكاري هرگز توجه اي نكرده است ! زماني كه خلبان شكاري روس ها اعلام كرد كه هواپيماي متجاوز بوئينگ ۷۴۷ نيست بلكه يك هواپيماي ۷۰۷ است . تصميمي كه فرماندهي روس ها مي گيرد اين است كه هواپيماي فوق  RC-135 جاسوسي است كه بر پيكره ۷۰۷ جاي گرفته است ! به همين دليل تصميم مي گيرد  دستور شليك آتش را براي  هواپيماي متجاوز صادر كند

بر اساس استراق سمع آمريكايي ها ، خلبان هواپيماي شكاري روس ها دقايقي  براي متقاعد كردن فرمانده ارشد خود به منظور لغو اين دستور تلاش كرده بود  . زيرا او معتقد بود كه نشانه تجاري KAL را بر روي بدنه هواپيماي كره اي مشاهده كرده است . اما طبق دستوري كه به وي ابلاغ شد دو راكت  هوا به هواي " پي - ۶۰ " به سوي بوئينگ شليك شد كه اولي به آن اصابت نكرده .. ولي موشك دوم بخشي از بال چپ هواپيما را متلاشي كرده و سبب سقوط آن و كشته شدن دو مسافر كه بر اثر تركش هاي انفجار موشك به هواپيما گرديد .

به محض خروج ناگهاني فشار داخل كابين ، هواپيما سريع به سمت پائين كشيده مي شود . به طوري كه از  نگاه رادار هاي پدافند روس ها هم گم مي شود . در اين وضعيت هواپيماي شكاري هم هدف خود را در ابر ها گم مي كند ! در آن ساعاتي كه هواپيماي پرواز ۹۰۲  بر فراز منطقه Kola peninsula  سعي مي كرد جايي هموار براي فرود اضطراري پيدا كند ، و بعد از چندين بار تلاش ناموفق در تاريكي شب ، عاقبت هواپيما بر روي درياچه يخ Korpijärvi فرود مي آيد . در تمام ساعات فوق پدافند هوايي روس ها هيچ گونه اطلاعاتي از هواپيماي ساقط شده متجاوز نداشتند !

روس ها هرگز براي تحقيق چگونگي ماجرا با كارشناسان بين المللي همكاري نكردند . آن ها حتي از در اختيار گذاشتن اطلاعات جعبه سياه هواپيما سر باز زدند . آن ها با تكه تكه كردن قطعات هواپيما آن را از منطقه درياچه خارج كردند !  بعد ها وقتي رازداري آن ها برملا شد ، اطلاعات جعبه سياه هواپيما تجزيه و تحليل شده و نقشه مسير پروازي منتشر شد . و مشخص گرديد كه در آن قسمت از كاليدور هوايي كه بر فراز شبه جزيره قرار داشت ، هواپيما به دليل چرخش به راست در دايره بزرگ و طولاني و به دليل خطاي ابزار هاي ناوبري دچار اين حادثه شده بود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 7:55  توسط بهروز مدرسی  | 

وقتي حراست متهم مي كند !

 با تلفن ضياء آتاباي متهم به جاسوسي شدم !

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

bbck0mxnwn7x5nglls69.jpg

راستش رو بخواهيد امروز با وجودي كه خيلي حرف ها براي گفتن و درد دل كردن با شما عزيزان داشتم ، اما به دليل خستگي بيش از حد و اماده شدن براي اسباب كشي حرف هاي خودموني رو خلاصه اش مي كنم .. بله اگه خدا بخواهد تا چند روز ديگه اسباب كشي مي كنم .. من وظيفه خودم مي دونم از همه عزيزاني كه به فكر من بودند .. برايم ليست منازل استعجاري رو تهيه مي كردند .. يا ابراز همدردي مي كردند تشكر كنم .. خيلي ها هم محبت كرده و پيغام دادند تا در حمل همين چهار تا تيكه فرش ماشيني كهنه ياري مان دهند ... واقعآ از همه عزيزان ممنونم .. مخصوصآ خانم نيلوفر كه واقعآ من را شرمنده كرد .. فقط دعا مي كنم ..

دوستاني كه گله فرموده بودند چرا عكس در وبلاگ استفاده مي كني ؟ و يا ما به خاطر سرعت پائين  نمي توانيم  از مطالب استفاده كنيم .. از پست قبل وبلاگ رو براي اينترنت كم سرعت اختصاص داده و با حذف پوستر ها و حتي تبليفات اين امكان رو براي همه به وجود اوردم .. بنابراين عزيزاني كه مشكل سرعت اينترنت ندارند با مراجعه به سايت  مي توانند از مطالب بهره ببرند . فقط مي مونه يك گله كوچك از دوستان .. همان طور كه به بنده دستور اجراي كاري رو مي دهيد .. خب بعد از اجرا انتظار دارم نتيجه اش رو بدونم .. اما دريغ از يك اظهار نظر كه عمو ... بهتر شد يا بد تر ... !! اما اگه يك روز ديرتر خواسته ان ها رو انجام مي دادم ، الان كلي زير سوال مي رفتم .. به هر حال بنده مخلص همه خوانندگان عزيز و مهربان هستم .. پايدار بمانيد

سخن اخر ... اين كه بار ديگر جي ميل بنده مشكل پيدا كرده است .. از تمام عزيزاني كه زحمت كشيده  وبراي بنده نامه ارسال فرموده اند ، عذر خواهي كرده و قول مي دهم در اسرع وقت به همه نامه هاي پاسخ دهم ... همه شما عزيزان رو به خدا مي سپارم  

 

ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg 

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp 

nxl861dokiu39wurj5ma.gif 

http://www.asheghi.ir/  

 

 چرا شبكه يك تلويزيون را رها كردم ... !؟‌

دقيقآ نمي دونم چه سالي بود .. فقط يادمه مدتي مي شد كه شبكه يك رو رها كرده بودم . موقعيت خوبي در اين شبكه داشتم . به اصطلاح عضو شوراي بررسي برنامه هاي تركيبي بودم ..  از طرفي هم چنان مجله سروش رو داشتم . و روز هاي سه شنبه با اعضاي شورا جلسه داشتيم كه چه طرحي خوبه ، چه طرحي بدرد نمي خوره .. اصلآ نمي خواهم وارد جزئيات شده تا خداي ناكرده باعث رنجش دوستان سابق ام بشم .   اما يكي از دلايلي كه گروه اجنماعي شبكه يك رو رها كردم ، تملق بيش از حد يكي دو تا از همكاران بود . واقعآ داشتم خفه مي شدم . آخه ريا هم حد و حسابي داره ! تظاهر به دين داري هم سقفي داره ولي براي بعضي ها انگار نه انگار .. طفلك حاج آقا پورمحمدي ( مدير فعلي شبكه سه ) هم به روش نمي آورد . چي بگه ؟ واقعآ انسان شريف و درستكاري بود . بيش از اندازه به بنده احترام مي گذاشت . از آن جا كه وي من را به تلويزيون دعوت كرده بود ، علاوه بر  مسئوليت دفتري ، اجازه آفيش ويژه را هم به بنده داده بود . مسئله ديگري كه خيلي عذابم مي داد ، پيشنهاد انواع و اقسام رشوه براي تصويب طرح ها بود . بلانسبت هر كي از مادرش قهر مي كرد ، به سرش مي زد تهيه كننده بشه ! و بلافاصه چند طرح آبكي به سيما ارائه مي داد ..!   

 شبكه پنج سيما يا همون شبكه تهران ...

 قبل از هر چيز اين رو بگم ... به دليل مسئوليتي كه در سروش داشتم  و بايستي همه خبرها رو پوشش  مي دادم  ، با تمام شبكه ها و بخش هاي مختلف صدا و سيما در ارتباط بودم . و اغلب مديران بنده رو مي شناختند . يكي از همين مديران آقاي " بهروز مفيد " رئيس شبكه پنج بود . كه از بدو افتتاح شبكه تهران مسئوليت آن را به عهده داشت . واقعآ خيلي تلاش و زحمت مي كشيد . در زمان او اين شبكه بارها در تحقيقاتي كه به عمل مي امد ، رتبه اول رو كسب مي كرد . تازه گروه حاج آقا پور محمدي رو ول كرده بودم ، كه به اين شبكه دعوت شدم . ابتدا كارم رو از روابط عمومي آغاز كردم . اون موقع به دليل اين كه شبكه خيلي فعال بود ، كار من هم سنگين بود . از اهداي جوايز گرفته تا اطلاع رساني خبرهاي  شبكه  بعد از مدتي چون زبانم خوب بود ، به پيشنهاد مدير شبكه بازبين فيلم ها و سريال هاي خارجي شدم . كار جالبي بود . بايستي از صبح تا شب  مرتب فيلم هاي مختلف رو ديده ، در صورت جالب و با محتوا بودن ، آن را براي دوبله ارسال مي كردم  . خب با اشتياق كار كرده  و با حفظ سمت در روابط عمومي ، بازبيني هم انجام مي دادم ..

رفتن بهروز مفيد از شبكه .... !

 دقيقآ نمي دونم چه مدت در اين شبكه مشغول به كار بودم .. تا اين كه يك روز طبق معمول وقتي به اداره  رفتم ، با تعجب ديدم همه كارمندان دارند گريه مي كنند ! اون هم چه گريه اي !! دل ادم به درد مي امد . پرسيدم چه اتفاقي افتاده كه همگي اين گونه گريانيد ؟ گفتند نگو كه يتيم شديم .. ! چون قراره آقاي مفيد از اين شبكه خداحافظي كنه ... ! پرسيدم چرا ؟ گفتند او عقايد دوم خردادي داشت .  خلاصه روز خداحافظي واقعآ محشري به پا بود .. به هر حال او رفت و تازه زمزمه ها و شايعات شروع شد . هركي يك حدثي مي زد .. يكي مي گفت قراره حسن بيايد .. ديگري مي گفت نه شنيده ام حسين مي آيد .. تا اين كه مطلع شدم حاج آقا پورمحمدي تشريف مي آورد .. من تنها كسي در آن شبكه بودم كه با او از نزديك كار كرده بودم . همه به نوعي ناراحت بودند. چون وقتي مدير جديدي مي آيد ، همه ياران اش رو با خود مي آورد . ولي ناراحتي من چيز ديگري بود . اگر چه هيچ دغدغه اي مبني بر بي كاري و جايگزيني نداشتم ، اما از حضور بعضي اطرافيان حاج آقا كه مطمئن بودم با وي خواهند آمد ، بد جوري اعصابم رو خرد كرده بود . و مدام در فكر چاره بودم ..

  حكايت مار و پونه ..... !! 

خلاصه در شرايطي كه همه از اخلاق و منش مدير جديد يعني حاج آقا پور محمدي از من سوال مي كردند ، به همه اطمينان مي دادم كه حاج آقا نان بر نيست . و امكان نداره كسي رو بي كار كنه .. ولي در همان حال در دل خود مي گفتم ... اگه بعضي از اون اطرافياني كه مي شناسم با حاجي بيايند ، كاري خواهند كرد كه خودتون فرار كنيد !! و دقيقآ چنان شد كه من فكر مي كردم .. اغلب همكاران سابق ام با ارتقاي پست  جديد حاج آقا  ، آن ها هم مدير گروه شدند . بگذريم ... بنا ندارم همه جزئيات رو بشكافم ! كه چي بشه ؟ شايد در فرصتي ديگر . اما با آمدن بعضي آدم ها و پست گرفتن آن ها ، ديگه ماندنم جايز نبود . اين رو بگم كه حاج آقا وقتي مدير گروه اجتماعي بود ، يك قائم مقام بسيار شريف و با تقوا به نام محمد احساني داشت كه دعا مي كردم او هم بيايد . چون وي جلوي بعضي چاپلوسي ها رو مي گرفت و اجازه نمي داد بعضي متملق ها پاچه خواري حاج آقا رو بكنند . خوشبختانه آقاي احساني كه با من دوستي عميقي هم داشت در شبكه تهران به عنوان جانشين آقاي پور محمدي منصوب شد . اما او هم به همون دليلي كه من از رفتار بعضي تازه به دوران رسيده هاي ريا كار رنج مي بردم . شبكه را رها كرده و ديگه آفتابي نشد ! و اين بهترين بهانه براي رفتن من از اين شبكه بود .

وقتي كه خانه نشين شدم ........... !!  

 هيچ كس باور نمي كرد كه من بدون هيچ دليلي شبكه تهران رو رها كرده و در منزل خانه نشين شوم ! چون هم سابقه همكاري با حاج آقا رو داشتم .. هم جايگاهم خوب و مستحكم بود . اما باور كنيد اصلآ طاقت ديدن حركات و اعمال بعضي ريا كاران رو نداشتم . خب عطاي تلويزيون رو به لقايش بخشيده و بدون مقدمه يك روز آخر وقت به همكارانم گفتم .. دوستان من از فردا به شبكه نمي آيم !! همه با تعجب پرسيدند .. شوخي مي كني ؟ آخه چرا ؟ در جواب فقط يك كلمه گفتم .. به همون دليلي كه آقاي احساني گذاشت و رفت !! بعضي ها واقعآ ناراحت بودند .. برخي همكاران خانم  هم به خاطر قطع شدن سهميه مجله خانواده سبز غمگين بودند  . آخه از شما چه پنهون از همون ابتداي انتشار مجله با  آقاي شجاعي مهر همكاري داشتم و خبرهاي تلويزيوني رو  مي نوشتم . و به همين جهت هميشه ۵۰ تا سهميه مجله ام رو بين همكاران در شبكه تقسيم مي كردم .

 آشنايي من با ضياء آتاباي .......... !

 باور كنيد تا قبل از شنيدن پيشنهاد دوستان سابق ام در شبكه تلويزيوني تهران ، من فقط آقاي آتاباي رو به اسم كوچك و با عنوان خواننده مي شناختم ! اصلآ و ابدآ  نمي دونستم او تغير روش داده و از شغل خوانندگي به سياستمداري روي آورده است  . يادمه آخرين بار وقتي صداي او را شنيدم ، اوج جنگ بود . اون موقع هنوز ماهواره رواج نداشت . ما جماعت عاشق فيلم سينمايي مدام به دنبال اجاره فيلم ويدئو بوديم . بد جوري به ويدئو گير مي دادند . حتي يادمه تو پايگاه دزفول يك سرگرد خلبان رو به همين جرم شلاق زده بودند ! ( احتمالآ فيلم مستهجن مي ديده ) به چه بدبختي تو محله هاي پائين شهر دنبال اجاره فيلم بودم . باور كنيد عجب دوستان با مرامي هم پيدا كرده بودم . ( واي خداي من همين جوري دارم حاشيه مي رم !! ) بله عرض مي كردم .. در همان روزگار بود كه انتهاي يك فيلم سينمايي كه جا اضافه آمده بود ، طرف يك آهنگ ضبط كرده بود كه از شانس من ، مربوط به ضياء بود !! همون كه مي گفت .. حسني بده بد بد .. خيلي بده بد بد  

 يك پارانتز كوچك .............. !!

 ديگه كار من از عذر خواهي گذشته .. منو واقعآ ببخشيد . صحبت ويدئو شد حيف ام اومد اين خاطره رو تعريف نكنم .. همون زماني كه بگير بگير ويدئو بود ، شجاعت به خرج داده و يك دستگاه ويدئو خريدم . اگه بگم با چه ترفندي وارد پايگاه كردم باورتون نمي شه .. انگار يك خروار ترياك مي خواستم به داخل منازل سازماني حمل كنم ..!! خوبه ما چريك نشديم !! مدتي از حضور آن در منزل نگذشته بود ، كه علي رغم توصيه فراوان به عيال مربوطه كه مبادا لب باز كرده و به همسايه ها بگويد .. اما به دليل چشم و هم چشمي و ايضآ پز دادن و قمپز الكي در آوردن ، همسرم به يكي از همسايه ها جريان رو گفت .. از شانس بد من ، آن همسايه فردي متدين و حزب الهي بود !  ( از آن تيپ همكاراني كه هر از گاهي پارچه قرمز به پيشاني اش بسته و داخل پايگاه انجزه انجزه مي خواندند ) وقتي موضوع رو شنيدم واقعآ داشتم سكته مي كردم !! چيزي نمانده بود كه براي تبرئه خويش و تطهير از جرمي كه مرتكب شده ام ، دست عيال رو گرفته و در دادگاه خانواده طلاق اش بدهم !!

 سيم كشي ويدئو به منزل همسايه ........... !!

 قبل از هر چيز بگم كه منظور من از بستن پارچه قرمز ، سوء تفاهم پيش نيايد زمان جنگ بعضي از  همسايه هاي عزيز ما متشكل از هر قشري ( افسر ، همافر و درجه دار ) براي اعلام آمادگي حضور  در  جنگ بعد از نماز مغرب ، به اين شكل راه پيمايي كرده و شعار مي دادند . از ان جا كه من خودم بدون شعار ، پرواز جبهه مي رفتم ، آن ها رو همراهي نمي كردم . بگذريم .. ظاهرآ خانم همسايه در غياب بنده به تماشاي رقص خرداديان نشسته .. ( چپ راست .. چپ راست حالا برعكس ... ) و خوشبختانه از ابزار لهو و لعب ما خوشش امده .. و با امدن همسر غيرتي اش ، آن بنده خدا رو وادار كرده تا سيم رابط تهيه و از تكنولوژي ممنوعه بهره مند شوند . وقتي آخر شب آن مرد مومن آهسته مشغول كابل كشي شد ، در دل از اين ماجرا خيلي خوشحال بودم . چون نوعي تضمين و امنيت براي ما محسوب مي شد . اما شايد باور نكنيد روزي كه آوازه بازديد خانه به خانه برادران گروه ضربت پيچيد . با تعجب ديدم همسايه عزيز و ترسوي ما  بدون كلمه اي حرف ، كابل رابط رو از ريشه قطع كرده و يواشكي روي تراس خانه ما پرت كرده بود !! تا مبادا آبرويش برود ...!!

پيشنهاد همكاري با شبكه NITV ........ !!

درست در اون ايامي كه تلويزيون رو رها كرده  و در خانه به همسرم در پوست كندن سيب زميني كمك مي كردم .. يك روز بعد از ظهر دو تا از همكاران شبكه تهران به ديدنم آمدند .  بعد از كلي سلام و عليك و احوالپرسي ، يكي از آن ها گفت بهروز جون يك پيشنهاد خيلي خوبي برات داريم .. واقعآ تعجب كردم كه چي شده آقايون به فكر من افتاده اند ؟‌ او افزود .. آتاباي رو مي شناسي ؟ خيلي عادي گفتم نه ؟ گفت بابا منظورم خواننده ضياء آتاباي است .. گفتم فاميلي او كه آتاباي نبود .. گفت .. فاميل همسرش رو گرفته .. گفتم آره مي شناسم كه چي ؟ گفت او يك شبكه تلويزيوني در آمريكا راه اندازي كرده .. ما چون  قبلآ با هم  همسايه بوديم .. بهش زنگ زده و گفتيم در تلويزيون ايران برنامه سازي مي كنيم . او خوشحال شد و گفت اگه خبرنگاراني رو مي شناسيد كه مطمئن هستند به من معرفي كنيد تا ترتيب استخدام ان ها رو بدهم .. از اون جا كه ما رو مي شناخت گفت .. من مي آيم دوبي و هر چه دوربين و  لوازم فيلمبرداري مدرن و پيشرفته نياز داريد براتون مي خرم .. شما با آن ها براي ما برنامه بسازيد .. ضمن اين كه كارت خبرنگاري بين المللي هم در اختيارت مي گذاره ...

 نشان دادن در باغ سبز ........... !!

 يادمه اون زمان موبايل خيلي گرون بود .. ولي اين دوستان داشتند .. بعد از كلي صحبت و تعريف اندر وصف كارت خبرنگار بين المللي كه براي عبور از كشور ها پاسپورت نياز نداره و حق حقوق به دلار از من خواستند قبول كنم .. من چند بار سوال كردم چه جور خبرهايي رو مي خواهد ؟  گفت فقط فرهنگي هنري .. ؟ تو اگه قبول كني ... خره مي ريم دبي دوربين و وسايل مونتاژ مي خريم و بعد حسابي نون مون تو روغنه ... ! قبوله ؟ با شك و ترديد گفتم اگه فرهنگي و هنري است من حرفي  ندارم .. در همين موقع بود كه ديدم با موبايل شروع كرد به شماره گيري آمريكا ..!! هي قطع مي شد . و دو باره وصل مي شد .. از اون جايي كه فكر كنم گوش هاي بيچاره ضياء سنگين بود .. اين دوستم هي فرياد مي زد ... من فرزند عذرا خانوم هستم .. هموني كه بند انداز بود ..!! شناختي !!؟‌ بله از تهران زنگ مي زنم ... گفتم كه پسر عذرا خانم بند انداز هستم .. خيابون مولوي .. الو .. الو .. آقا ضياء گفتم كه همشيرتون شماره شما رو داد .. بله شهرام هستم .. شما خوبيد ؟!!

صحبت با آقا ضياء آتاباي ........ !  

 خلاصه بعد از كلي قطع و وصل شدن .. و فرياد زدن ها .. آقاي آتاباي ظاهرآ شهرام ما رو شناخت .. ! من نگران بودم كه نكنه من هم بايد فرياد بزنم و پيش در و همسايه بگم .. من پسر عفت خانوم هستم .. شناختيد !؟‌ ولي به هر جون كندني بود ، شهرام خودش رو كامل به او معرفي كرد و گفت .. اون خبرنگاري كه فرموديد ، الان اين جاست .. گوشي .. و سپس موبايل اش رو به من داد .. من نمي دونستم چه جوري بايد با موبايل صحبت كرد !! ( آخه نديد بديد بودم ) به هر بدبختي بود .. سلام كرده و گفتم من فلاني هستم .. آقاي آتاباي گفت من نياز به همه خبرهايي كه دور و برتون اتفاق مي افته دارم .. از كتك كاري در عروسي .. گرفته تا ترافيك تهران .. پرسيدم استاد چه جوري بفرستم ؟ گفت كامپيوتر داري ؟ گفتم بله .. گفت خب با اينترنت بفرست .. و سپس گفت من از اين چيز ها سرم نمي شه .. گوشي دستت تا با پسرم صحبت كني .. بعد از دقايقي آقا پسرش اومد و در باره طريقه ارسال خبر توضيح داد .. در همان موقع آقاي آتاباي گوشي رو از پسرش گرفته و گفت آقاي مدرسي .. جناب ميبدي اين جا هستند و مي گويند .. فردا تشيع جنازه شاملو است .. شما حتمآ براي ما عكس از مراسم او تهيه كنيد و اگر هم تونستيد فيلم هم بگیرید و براي ما بفرستيد ...

 حماقت بزرگي كه مرتكب شدم ... !

دیگه از خوشحالی داشتم بال در می آوردم ! از این که در سطح بین المللی قراره کار ژورنالیستی انجام بدم ُ تو پوست خودم نمی گنجیدم .. اصلآ به درآمد آن فکر نمی کردم .. بلکه بیشتر به وسعت کارم می اندیشیدم . جالبه بگم .. تا اون موقع اصلآ نمی دونستم شبکه آقا ضیاء کارش چیه ؟ تو چه خطی کار می کنه ..؟ از اون جایی که تو عمرم  هرگز ماهواره ندیده بودم ، به قضاياي منفي آن هم هرگز فكر نكرده بودم !  البته مي دونستم يك كانال تلويزيوني است ... ولي بقدري خوشحال بودم كه فكر ماهيت اين شبكه تلويزيوني و اهداف سردمداران آن رو نمي دونستم . از همين رو خيلي راحت در باره كار جديدم و حتي گزارش هايي كه قرار بود تهيه بشه با آب و تاب به همه از جمله بچه هاي صدا و سيما تعريف مي كردم ...! غافل از اين كه با اين كار قبر خودم را مي كندم .. اگر چه شنيده بودم در تلويزيون به اصطلاح آنتن ( يا همون خبر چين ) فراوانه ..  ولي هرگز فكر نمي كردم اين قدر نامرد باشند كه صد تا هم روش گذاشته و در باره كار من به حراست گزارش بدهند ..!!

رحم بزرگي كه خدا به حق ام كرد .....

 از آن جا كه آقاي مفيد مدير قبلي شبكه تهران به شبكه بين المللي جام جم منتقل شده بود ، بعد از چندي ترتيبي داد تا من با اين شبكه همكاري كنم .. اون موقع دفتر شبكه جام جم نزديك ميدان ونك بود . بعد از چند جلسه گفت و گو با مدير شبكه ، قرار شد در دفتر امور مخاطبان با آن ها همكاري كنم .. اين رو هم اضافه كنم به دليل سال ها كار در زمينه ژورناليستي و روابط عمومي ، يك تيم قوي و خبره از جوان ها هميشه كنارم بودند .. به همين دليل به حميد كه كارهاي عكاسي ام رو انجام مي داد گفتم بره خيابان قلهك و از مراسم تشيع جنازه شاملو براي من عكس تهيه كنه ..! از اون جايي كه واقعآ خدا من رو دوست داشت ، ناگهان به سرم زد تا در باره پيشنهاد كار جديدم با حاج آقا پور محمدي مشورت كنم . خيلي راحت حاج اقا به حرف هايم گوش داده و سپس در باره ماهيت اين تلويزيون ها و نقش اپوزيسيون آن با من صحبت كرد . و توصيه نمود چون نظامي بوده ام حواس ام بايد جمع باشد . يادمه همون موقع به آقاي پورمحمدي گفتم .. خب اگه خطرناكه سراغش نروم ۱؟ ولي او گفت .. نه تا زماني كه شما واقعآ خبر هاي فرهنگي هنري ارسال كني هيچ مشكلي برات پيش نمي آْيد ..

همكاري با شبكه بين المللي خودمون  ......... !

 چند وقتي بود كه به طور رسمي كارم رو در اين شبكه آغاز كرده بودم . اين رو هم اضافه كنم كه هر چه تلاش  كردم ، موفق نشدم تصاويري كه ضياء آتاباي خواسته بود براش ارسال كنم .. از طرفي كارم در امور مخاطبان  سازمان خيلي زياد بود به طوري كه تا دير وقت تو دفترم مي ماندم .. حالا نگو به دليل پخش شايعات گوناگون كاملآ زير نظر حراست سازمان بوده  و خودم هم بي خبر هستم ... ! همزمان با فعاليت در اين شبكه ، مدير كل امور بين الملل و روابط عمومي يك بنياد بزرگ خيريه به طور افتخاري هم بودم . و همان گونه كه عرض كردم به دليل كار زياد ، فرصت نمي كردم به اين بنياد كه بخشي از آن صندوق قرض الحسنه بود سركشي نمايم .. و از اين روي هر روز بعد از ظهر منشي ام كه دختر جواني بود ، پرونده ها و گزارشات هر بخش از زير مجموعه هاي مختلف رو برام مي اورد .. و من بعد از مطالعه ، دستورات لازم را براي پي گيري به شهين كه مثل دختر خودم بود مي گفتم ..

رابطه عاطفي ام  با شهين ........... !  

ابتدا لازمه اين توضيح ضروري رو بدم كه قبلآ به قسمتي از اين ماجرا اشاره كرده بودم ، ولي چون بر حسب تصادف دوباره آقاي آتاباي سعي در ارتباط مجدد با بنده داشت ، كل ماجرا رو اين بار به صورت كامل بيان مي كنم . اما در باره دختر عزيزم شهين بايد به اطلاع برسونم .. او در زماني كه مسئوليت مديريت دفترم رو به عهده داشت ، همانند اغلب كارمندان خانم ، با همسرم مراوده دوستي و رفت و آمد داشت . همچنين بنده هم با خواهر برادر و نامزد اش در ازتباط دائم بودم . از آن جا كه او هر روز بعد از ظهر به صدا و سيما مي امد براي اجنتاب از هر حرف و حدبثي او را خواهر زاده خويش معرفي كرده بودم . و گاهي هم كه كار بررسي نامه ها به طول مي انجاميد ، ماشين گرفته و ابتدا او را جلوي خونه شون پياده كرده و سپس به منزل باز مي گشتم . او مثل دختر خودم به من محبت داشت . حتي  گاهي روز هاي تعطيل هم به خونه ما مي امد . بعضي روز ها هم ما بعد از ترك صدا و سيما به اتفاق شام رو بيرون صرف مي كرديم .. و همان گونه كه گفتم هم خانواده او هم همسرم در جريان بوده و اطمينان كامل داشتند . خب گاهي هم نامزد يا يكي از برادراش شب به ما مي پيوستند .. و هيچ مشكلي نبود . اصلآ نمي دانستم ما تحت تعقيب دائمي  ماموران حراست هستيم !!‌   

ماجراي گزينش و ماموريت يكي از خانم هاي همكار ..... !

يكي از دغدغه هاي بچه هاي صدا و سيما عبور از سدي بنام " گزينش " بود ! بماند كه من به خاطر شركت در گزينش هاي متعدد نيروي هوايي از جمله براي پرواز هاي خارچ از كشور و رشد و نمو  در  خانواده مذهبي حسابي در امر انواع گزينش ها حرفه اي و آگاه شده و حتي در كمال ناباوري در همون نخستين گزينش سخت صدا و سيما قبول شدم . اما اين واژه براي اكثر پرسنل حكم مرگ و زندگي رو داشت . و استخدام و جذب آن ها بستگي به قبولي در اين آزمون بود . البته در همان ايام شنيدم كه فرصت مطالعه و تجديد نظر براي آن هايي كه مردود شده اند به وجود آمده است .. خب اين تصميم خوبي بود . خدا خيرشون بده .. بگذريم .. در همون ايامي كه در شبكه جام جم حسابي مشغول كار بودم گزينش سازمان شروع شد ... در ميان همكاران ما دختر خانمي بود كه در گزينش قبول نشده ولي  براي ادامه كار و شرط آزموني مجدد ، از او خواسته بودند با حراست همكاري كرده و اعمال و رفتار كارمندان به ويژه بنده و ارتباطات ام را گزارش دهد ...

آنتن نامرد ............. !!

 باور كنيد من اصلآ مخالف ارائه گزارش از عملكرد خود و همكارام به شخص يا نهاد خاصي نبودم . از قديم گفته اند طلايي كه پاكه چه منت اش به خاكه . ولي اين كه نامردي كرده و ده ها گزارش غلط و غير واقعي و مغرضانه به حراست و جاهاي ديگه رد كرده و وصله هاي ناجوري به آدم بچسبونند واقعآ نامرديه و آن حق و حقوق خوردن نداره ! جالب اين كه اون موقع من از هيچ يك از توطئه هايي كه بر عليه ام شكل مي گرفت اطلاع نداشتم و همچنان سرم تو كار خودم بود ..  ولي ناشي بودن همكارم در كسب اطلاعات باعث شد كه ابتدا به او مشكوك شده و در ادامه مطمئن شدم . قضيه از اين قرار بود هرگاه شخصي به موبايلم زنگ مي زد ، آن دختر خانم سريع كارش رو رها كرده و به بهانه بازي با گوشي ام ؛ آن ها رو يادداشت مي كرد !! و يا با ترفندي خاص از من در باره شبكه تلويزيوني NITV مي پرسيد !! من ساده هم با آب و تاب در باره آن كانال تلويزيوني و مزاياي خبرنگار بين المللي هي وراجي مي كردم ..! و گاهي هم وارد محدوده قمپز شده والكي از ارسال خبرهاي رنگارنگ و گزارش هاي فرهنگي به ضياء جون چاخان مي كردم ! و به قدري جو گير مي شدم كه دامنه تخيلاتم رو افزايش داده و از دستمزد و حقوق و مزاياي كلان به دلار و دعوت به هونولولو و فلوريدا سخن مي گفتم ..!!

  ارتباط صميمي مدير محترم حراست با من ... !!

 نبايد از حق گذشت . واقعآ تقصير خودم بود ... اعتراف مي كنم اولش براي سرگرمي و سر كار گذاشتن بچه ها و وقت كشي ... شوخي شوخي بر امواج تخيل سوار شده و با دلار هاي ضياء جون بر ينگه دنيا سفر كرده و از مزاياي خبرنگار بين المللي بودن و عدم نياز به پاسپورت ايالت هاي آمريكا رو يكي يكي سير مي كردم . و كار خبرچين هاي حرفه اي و ناشي رو سخت و سخت تر مي كردم ! ديگه كار به جايي رسيد كه اون بنده خدا ها فكر كردند با يك جاسوس بسيار حرفه اي طرف هستند !! اين كه چي شده بود و به كجاها خبر كشف جاسوسي كه بي پروا از ارائه خبر به اجنبي و اپوزيسيون صحبت مي كنه ، من بي اطلاع ام . ولي هر چه بود تمام معيار هاي جاسوسي و ضد جاسوسي آقايون با اين كار هاي من به هم ريخته بود ! و نهايتآ كار به جايي رسيد كه عملآ رئيس حراست شبكه كه اتفاقآ جواني مودب و دوست داشتني بود به من نزديك شد !  ابتدا او به خاطر دريافت تسهيلات از بنيادي كه بنده ان جا همكاري مي كردم ... و سپس به بهانه آموزش كامپيوتر و نرم افزار هاي گوناگون هر روز بعد از سرويس اداري با هم بوديم . و حتي افطار هم ميهمان آن مرد با تقوا مي شدم !

زندگي هم چنان ادامه داشت تا ...

 حالا كه خوب به اون زمان و وقايعي كه رخ داد فكر مي كنم ، مي بينم عجب آدم احمقي بودم ! عجب نداره !! من چطور متوجه نشدم يك مدير حراست با اون جايگاه خطيري كه داره چرا با من كارمند دون پايه و   يه لا قبا اي كه چند صباحي از حضورم در آن شبكه نمي گذشت دوستي  و محبت كنه !؟ و به حدي قاطي بشيم كه حتي افطار رو با هم تو دفتر او بخوريم ! ولي شرافتآ از حق نگذريم .. واقعآ جوان مومن و درستكاري بود . طفلك حتمآ گيج شده بود كه من چه نوع جاسوسي هستم ؟‌ زيرا با تحقيقات و تعقيب و گريز هايي كه دستور داده بود كارمند هايش بعد از خروج ما از سازمان بكنند ، فهميده بود دايي شهين نيستم .. از طرفي فكر مي كرد همچنان ارتباطم با شبكه اپوزيسيون بر قراره !! ولي حتمآ نمي دونست چرا من علنآ نزد همكارانم فعاليت هايم رو بيان مي كنم !! شايد با خودش فكر مي كرد با جاسوسي بسيار زيرك مواجه است كه تز او افشاي بخشي از كار هايش براي رد گم كني است !! خلاصه اين موش و گربه بازي تا مدت ها ادامه داشت !!

 روزي كه حراست متهم كرد ... !  

 فكر مي كنم ديگه طاقت آن ها تموم شده و به عبارتي كاسه صبرشون لبريز شده بود .. احتمالآ بعد از استعلام از مخابرات و خطوط تلفن ام و آگاهي از عدم ارتباط ام با بيگانگان و زير نظر گرفتن تمام رفت و آمد هايم و بر نخوردن به مورد مشكوكي ، ديگه تصميم مي گيرند با زبان تهديد و زور حقايق رو كشف كنند ! آن روز همه چيز عادي به نظر مي رسيد .. فقط احساس كردم تعداد نگهبانان حراست افزايش يافته است . اگه بگم از برق نگاه آن ها حس كردم اتفاقي قراره بيفته ، شايد باورتون نشه .. اما احساسي به من مي گفت امروز با روز هاي ديگه فرق داره .. طبق معمول بعد از پايان ساعات اداري و رفتن همه همكاران ، من در دفترم مشغول كار بودم كه ديدم مث گذشته  رئيس حراست من رو به اتاقش دعوت كرد . او خيلي ناشيانه سعي كرد جهره مهربان هميشگي اش رو تغير داده تا بتواند از من بازجويي كنه . و من اين را به محض ورود به دفترش متوجه شدم . او عادت داشت با استاد خطاب كردن من به پيشوازم آمده و با پيشي گرفتن در سلام گفتن ، مهر و محبت اش رو به من نشون بده .. اما اين بار با وجودي كه من اول سلام كردم ، با مشغول كردن خود حتي از جايش هم بلند نشد ..! خيلي زود دوزاري ام افتاد حتمآ مشكلي پيش آمده است .. ولي هرگز شك ام نه به ضياء آتاباي رفت ( چون رابطه اي نبود ) نه به منشي ام شهين ! فكر كردم مشكل اداري در سازمان است ..

 تغير چهره از دوستي به عداوت ..........!

 يكي از دلايلي كه من قلبآ از بچه حزب الهي ها خوشم مي آيد ( صرف نظر از تضاد در ديدگاه ها ) ثابت قدم بودن آن ها در مسايل اعتقادي است . به عبارتي وقتي پاي باور هاي ان ها به ميان مي آيد ، با هيچ كس تعارف ندارند . و من اين مسئله رو من بارها امتحان كردم . يعني اين جواني كه تا ديروز به من احترام گذاشته و محبت مي كرد ، به محض اين كه متوجه شد موضوع جدي است و پاي مسايل امنيتي به ميان آمده است ، خيلي راحت چهره اش تبديل به يك مامور وظيفه شناس يا يك بازجو شد ! كاري كه من اصلآ قادر به انجامش نيستم .. يعني اگه يكي يك ليوان آب به دستم بده ، اگه بدترين بلاها را هم سرم بياره ، روم نمي شه به او حتي اخم كنم .. ! به هر حال او خيلي راحت قيافه جدي به خود گرفته و سر صحبت رو با من باز كرد ...  همان طور كه گفتم من همه اش فكر مي كردم مشكلي در انجام وظايف ام پيش آمده است .. او در حالي كه به چشم هاي من خيره شده بود ، خيلي راحت و بدون مقدمه  پرسيد .. شما چه نسبتي با شهين داري ... ؟

پيش قاضي معلق بازي ........... !!  

 همين كه اسم شهين رو آورد ، فهميدم علت ناراحتي اش مسئله شهين است ! خيلي تعجب كردم كه چه ربطي به سازمان صدا و سيما مي تونه داشته باشه ! ؟  بر فرض خواهر زاده من نيست .. چرا اين جوري چهره عوض كرده  ؟ سريع ياد ضرب المثل پيش قاضي معلق بازي افتاده و با خود گفتم انكار فايده نداره .. تازه خلافي كه سر نزده .. پس بهتره واقعيت رو بگم .. به همين دليل اهسته گفتم او از دوستان خانوادگي ما است ... توقع داشتم بگه چرا به ما خواهر زاده ات معرفي كردي ... ؟ ولي ديدم خيلي خونسرد گفت .. ما خيلي وقت است مي دونستيم شما دايي او نيستي !! پس بهتره بازي در نياري و همه ماجرا ها و روابط ات رو دوستانه به ما بگي تا كمك ات كنم ...! وگرنه كارت خيلي زاره .. مي ري جايي كه عرب ني انداخت .. !! ديگه داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم .. يعني چه ؟ چه رابطه اي ؟ او از چي حرف مي زنه ؟ من كه با او رابطه اي ندارم .. شهين مثل دخترم است . تازه يه نامزد گردن كلفت هم داره .. خدايا چي مي شنوم !!؟

وقتي شريك جرم وارد مي شود .... !!  

 در حالي كه رياست حراست رودربايستي رو كنار گذاشته و در نقش يك بازجوي حرفه اي از من بازجويي مي كرد .. فكر و خيال ام به هزار راه كشيده شده بود ... خدايا او از چه حرف مي زنه ؟ اي كاش پاسخي داشتم تا صادقانه مي گفتم .. در همين حال تلفن زنگ خورد ... و از آن سوي خط ظاهرآ نگهبان جلوي در ورود شهين رو به سازمان اعلام كرد .. و من با گوش هاي خودم شنيدم كه طرف واژه شريك جرم رو به كار برد .. ! بر شيطون لعنت .. چرا من امروز اين فكر و خيالات رو مي كنم ؟ از كجا معلوم با من باشه ؟ وقتي شنيدم آقاي رئيس گفت با خودت بيار .. فهميدم كه اشتباه مي كردم .. حدس ام درست نبوده .. حال چرا فكر كردم  منظورش شهين است !!؟  همين جور كه با خودم كلنجار رفته بودم كه اصلآ موضوع چيه .. ديدم در مي زنند .. از بوي عطري كه شهين هميشه مي زد ، اين بار فهميدم نه خود شهين است !! لحظاتي بعد ديدم رئيس جوان با نگهباني كه شهين رو با خودش آورده بود ، دارند پچ پچ مي كنند .. از اون حركت هاي روحيه خراب كن .. ولي من اهميتي ندادم ..  

 

تصوير جنبه تزئيني دارد

 يك تهمت ناروا ............... !!

 طفلك شهين اگر چه از قيافه جدي دوست روزهاي گذشته مون تعجب كرده بود ، ولي فكر كرد مشكل كاري است و مث روز هاي قبل قراره از او و دايي اش !! پذيرايي بشه ! براي همين خيلي راحت اومد و همين كه خواست روي مبل راحتي كنار دست من بشيند ، با فرمان تحكم بر انگيز آقاي رئيس مواجه شد كه به او با خشونت دستور داد در آن سوي نشسته تا تباني نشود !! و او متعجبانه از جاي خود بلند شده و با ايماء و اشاره از من مي پرسيد چي شده ؟ خب من كه خودم نمي دونستم داستان چيست ، چگونه مي توانستم به اون بنده خدا حالي كنم ... !؟‌ خلاصه فيلم هاي روحيه خراب كن مدير با نگهبانان مدتي ادامه داشت .. وقتي وارد اتاق شد .. خطاب به هر دوي ما گفت ... اگه با من همكاري نكنيد ، به مشكل بر مي خوريد .. بايد دوستانه همه روابطي كه تا حالا داشتيد رو بيان كنيد .. تا من هم كمك تون كنم .. وگرنه واقعآ به مشكل بر مي خوريد .. شهين پرسيد چه رابطه ؟ و پاسخ شنيد .. شما چرا تا نيمه هاي شب با آقاي مدرسي به رستوران مي رفتي ؟‌ فكر كردي ما خبر نداريم ؟ ما تمام جاهايي كه از اين جا خارج مي شديد رو مي دونيم بايد اعتراف كني ..

بر افروخته شدن شهين ..... !  

 اگه بگم در تمام  مدتي  كه با شهين مراوده صميمي داشتم هرگز او را چنين خشمگين نديده بودم ، شايد باورش كمي سخت باشه !! واقعآ هر كي گفته زن ها را نمي شه شناخت راست گفته ... ! كه چشمتون روز بد نبينه ديدم شهين خشمگين شده و خطاب به مدير موقر حراست با صداي بلند مي گه .. بله من با آقاي مدرسي بارها به رستوران مي رفتم .. كه چي بشه ؟ هم پدر مادرم هم برادران گردن كلفت ام  هم نامزدم هميشه در جريان شام خوردن من با آقاي مدرسي بودند ..  خانواده من از آن ترك هاي متعصب اند .. ما هيچ كار خلافي نكرديم كه حالا اعتراف كنيم .. ؟ مي تونيد همين الان به هر كدوم از اين هايي كه نام بردم زنگ بزنيد .. حتي مي تونيد با همسر جناب مدرسي هم تماس بگيريد ... شما چي فكر كرديد ؟ و در حالي كه شماره ها رو مي نوشت به دست مدير حراست داد .. من در اين لحظه همه ناراحتي هاي خودم رو فراموش كرده و از حاضر جوابي شهين واقعآ مبهوت شده بودم .. راستش خودم هم اول باور نكردم كه خانواده اش در جريان جزئيات شام و رستوران رفتن ما باشند .. اما وقتي مادر شهين گوشي رو برداشته و همه چيز رو تآئيد كرد .. كمي خجالت كشيدم .. به همين دليل بعد از سكوت وحشتناكي كه بر فضا حاكم شد ، به شهين گفت مي توني بري ...  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 8:49  توسط بهروز مدرسی  | 

خاطرات تحصیل در آمریکا

ویژه اینترنت کم سرعت

osm5zjn3olx8e6d6qvzm.jpg

یادی از خاطرات جوانی ام در تگزاس

l3gqg11q6lrsm7iaolp1.jpg

5mn3wim1qjhe7x03wn9e.jpg

در حالي كه كالبد بي جان زنده ياد خسرو شكيبايي هنرمند توانا و مردمي كشور هنوز بر روي زمين بود ، متآسفانه عده اي عملكرد پدر اين عزيز كه سرگرد نيروي زميني ارتش بوده را به زير سوال برده و خيلي بي رحمانه بر آن تاختند ! اين افراد واقعآ نادان بر پدر خسرو خرده گرفته كه چرا چند بار ازدواج كرده بود !!؟ يا چرا در زمان افسر نگهباني نماز شب به جاي آورده بود !؟‌ همان گونه كه در كامنت ها عرض كردم ، در آن ايام يعني صد سال پيش تعدد زوجات امري عادي تلقي مي شده است . ضمن اين كه چه در آن زمان  و چه حالا ، آقايون افسر نگهبان كار خاصي  شب ها انجام نمي دهند . معمولآ بر روي تختي كه براي آنان در نظر گرفته شده است  استراحت مي كنند . حال اگه شخصي به خاطر اعتقادات خود به جاي خوابيدن نماز شب بخواند ، جرم بزرگي مرتكب شده است !؟‌ اصلآ گيرم حق با اين افراد باشد .. آيا ما حق داريم عملكرد پدران خود رو  زير سوال برده و شديدآ آن ها رو بكوبيم ؟‌ واقعآ خجالت آور است .. به قول دوستي اين ها همان افراد بي خيالي هستند كه در زمان مراسم تدفين در به در به دنبال هنرمندان حاضر در گورستان دويده تا از آن ها امضاء يا عكس يادگاري بگيرند !!

مدت ها پيش بعضي دوستان گله مي كردند كه به دليل سرعت پائين اينترنت در كشور آن ها قادر به گشودن صفحات سايت نيستند . و از حجم بالاي تصاوير گله كرده بودند . در همان ايام دوست عزيزي راهنمايي كرد كه اگه حجم عكس ها پائين باشد ، اين مشكل بر طرف خواهد شد . و من نيز عين راهنمايي آن دوست انجام مي دادم . و تصور من اين بود كه مشكل حل شده است . اما متآسفانه باز شنيدم كه وجود تصاوير در سايت مشكل آفرين شده است . لذا براي حل اين موضوع از اين پست تصميم گرفتم مطالب تصويري فقط در سايت منتشر شده ..  و همان مطلب بدون عكس ، يا حتي المكان با تصاوير كوچك تر در وبلاگ تقديم عزيزان خواننده شود . خواهشمندم دوستان عزيز نظر و راهنمايي هاي مفيد خود را براي حل اين مشكل اعلام فرمايند .

كلام آخر ... اين كه براي آخرين بار از همه خوانندگان عزيز تقاضا مي كنم كامنت هاي خود را با فونت فارسي درج كنند . چون واقعآ با مشكلات فراوان قادر به خواندن آن ها مي شوم . من قبلآ هم اين تقاضا رو از دوستان گرامي كرده بودم .. اما واقعآ دلم نمي امد . ولي حالا به دليل كم سو شدن نور ديدگانم و افزايش سن و سال ، واقعآ با مشكلات فراوان قادر به درك مفهوم نظرات دوستان مي شوم . و همين مسئله بعلاوه فشار هاي ناشي از مشكلات زندگي ، بد جوري اعصابم رو به هم ريخته و موجب آزارم مي شود .. شرافتآ تا حالا به دليل حرمت به نظر همه دوستان ، اين وضعيت رو تحمل مي كردم .. ولي حالا واقعآ نمي توانم . پس لطفآ رعايت فرماييد . ممنونم

vkep6eizvknerg8rya24.gif

پيش به سوي ايالت متحده آمريكا ... !

انگار همين ديروز بود كه با چه شور و اشتياقي راهي آمريكا شدم .. وقتي نزديكي هاي ظهر هواپيماي ملي ايران - هما به مقصد لندن از فرودگاه مهرآباد به پرواز در آمد .. از همون ابتدا غم غربت تمام وجودم رو در بر گرفت .. هيچ شناخت و آگاهي از سرزميني كه به سوي آن پر مي گشودم نداشتم .. تجسم كنيد يك جوون كه هنوز موي روي لب اش سبز نشده ، براي آموزش به كشوري غريبه قدم مي گذاره .. همه چيز برايم تازه گي داشت .. اولين بار تو عمرم تلويزيون رنگي رو در هتل شرايتون لندن مي ديدم . صحبت لندن شد ياد آخرين نصيحت هاي سرلشگر نادر جهانباني افتادم كه تكيه كلام آن روز او حفظ پرستيژ ايران و ايراني در مراكز عمومي خصوصآ فرودگاه لندن بود . طفلك چقدر اصرار داشت اگه دختر پسر جواني رو در آغوش هم ديديد كه در حال بوسه گرفتن هستند ، وا نايستيد به تماشا و مات تون ببره !! اما افسوس آن چه كه آن امير خلبان از آن دغدغه داشت . دقيقآ يك روز بعد از سخنراني به وقوع پيوست ! و اغلب غرق در تماشاي چنين صحنه هاي بديع شديم !!

ایالت تگزاس ، ۳۵ سال پيش ....!!

بعد از يك شب استراحت در هتل مجلل شرايتون لندن ، صبح روز بعد عازم آمريكا شديم . شب بود كه به تگزاس رسيده و با يك اتوبوس زرد رنگ آمريكايي به پايگاه " لك لند " منتقل شديم . همون شبانه ما رو به ساختماني بردند و تمام ملزوماتي رو كه نياز داشتيم به ما تحويل دادند .. همه چيز دقيق و مرتب بود . از قبل همه برنامه ريزي شده بود . شب نخست من را در اتاقي كه يك دانشجوي خلباني و يك همافر با هم هم اتاق بودند ، موقتآ اسكان دادند . يادمه به محض اين كه روي تخت دراز كشيدم ، مانند يك دختر چهارده ساله زدم زير گريه ... حالا گريه نكن كه كي بكن .. جالبه بدونيد دلم براي فرد خاصي تنگ نشده بود . اگه بگم فقط دوري از كشور عذابم مي داد ، شايد باورتون نشه ! خدا بيامرز اون دانشجوي خلباني كه بعد ها در اوايل جنگ فانتوم اش رو كردستان زدند ..  مثل يه برادر خيلي نوازشم كرد . مدام  ازم مي پرسيد بگو دلت براي كي تنگ شده .. ؟ و يكايك عزيزانم رو نام برد . و وقتي يا شرم و حيا  آهسته گفتم ايران ! گفت اوه پس نامزد داري پسر  ! ديگه طاقت نياورده و با بغض شديد گفتم نامزد چيه .. منظورم كشور ايران است . حس كردم براي لحظاتي مكث كرده و سپس پيشاني ام رو بوسيد .

تبعيض نژادي واقعي كه اعمال مي شد !

 باور كنيد عين زندان هاي خودمون كه تو فيلم ها نشون مي دهند ، هر وقت گروه تازه اي از ايران مي رسيد ، قديمي ها همون شب نخست توجيه اش مي كردند . و گفتني ها مهم رو ياد آوري مي كردند . اون شب خدابيامرز عباس و اون همافره همه چيز رو به من گفتند . فقط در باره تبعيض نژادي و گروه بندي حاكم در اون جا چيزي به زبان نياوردند . و خيلي زود دوزاري ام افتاد كه ضرب المثل كبوتر با كبوتر باز با باز اين جا خيلي مصداق داره . يعني عملآ ايرانيان سه دسته بودند .. دانشجويان خلباني ، همافران و درجه داران . كه در اين ميان همافران بيشتر از همه تعصب به خرج داده و با هيچ يك از افراد دو دسته ديگر نمي جوشيدند !! البته خود ارتش آمريكا هم بر اين تقسيم بندي دامن مي زد . آن ها حتي كلوپ هاي تفريحي درجه داران ( NCO Clup ) با افسران ( Officer Club ) رو از هم ديگر  جدا كرده بودند . ولي كلوپ سربازان يا دانشجويان ( Air Man Clup ) با بقيه خيلي فرق داشت . و اتفاقآ خيلي هم سخت گيري مي كردند تا كسي از اون دو گروه ديگه وارد جمع شاد آن ها نشود ! اين كلوپ خيلي هوا خواه داشت .. چون هر چه جوون و دختر خانم بود عضو اين كلوپ بودند !!

يادي از هم اتاقي ها .........

 قبل از اين كه به سراغ بقيه ماجرا بروم ، بهتره اول در مورد اين دو هم اتاقي عزيزم كه فقط چند شب موقتي ميهمان ان ها بودم بگم .. همان طور كه گفتم " عباس " جوان ورزيده و خوش تيپي بود كه دانشجوي خلباني بود . و يك همافر بسيار محترم كه هنوز هم چهره اش جلوي چشمم است با هم هم اتاق بودند . البته آن ها هم موقتآ با هم زندگي مي كردند . اگر چه عباس يك دوره از ما قديمي تر بود ، ولي در يك تاريخ از اموزشگاه زبان فارغ التحصيل شديم .. منتها راهمون از هم جدا شد .. چون رشته او شكاري فانتوم بود . و من بايد دوره سي - ۱۳۰ رو مي ديدم .. تا اويل جنگ هم ، عباس رو مرتب در پايگاه شكاري مي ديدم .  حتي اون آقاي همافره رو هم كه براي خودش متخصصي قابل شده بود ، هر از گاهي در پايگاه شكاري تا قبل از انقلاب مي ديدمش و با هم حسابي سلام و عليك داشتيم . طفلك هر گاه منو مي ديد به ياد خاطره شب نخست مي پرسيد .. ايران چطوره ؟!!  ولي عباس رو مرتب مي ديدم . خونه اش داخل پايگاه بود . تا اين كه يه روز شنيدم فانتوم او رو نامرد ها روي كردستان سرنگون كرده اند . خيلي ناراحت شدم . از اون بدتر حركات و رفتار همسرش بود كه همه رو ناراحت كرده بود .. انگار نه انگار عضوي از خانواده محترم شهداست ! نه حجاب اش كامل بود .. نه رفتارش در شآن همسر يك خلبان شكاري بود . ديگه هم نفهميدم چي شد . ولي عباس حيف شد .

خريد هاي اوليه ايراني ها ......... !

 بدون استثناء هر دانشجوي ايراني كه وارد مي شد ، همون روز اول مي رفت يك دوربين " ياشيكا " ، يك شلوار لي يا ليواز كه خيلي مد بود و قيمت اش ۸ دلار بود ، يك عينك ريبن يا خلباني كه قيمت شلوار جين را داشت  ، يك ضبط صوت كوچك كاستي به همراه مقداري خوراكي مثل كالباس و نوشابه و نون و گوجه و خيار و ميوه خريداري مي كرد . كه من هم دقيقآ همين كار رو انجام دادم . همه ايراني ها با خودشون تعدادي نوار كاست اورده بودند . و شب ها ضبط صوت يار و مونس بچه ها مي شد . به هر كدوم از ما يك صندوق پستي هم داده بودند .. كه شماره صندوق من ۲۱۳ بود ! واي چه لذتي داشت وقتي از كلاس مي امديم و به محض باز كردن در صندوق در آن نامه اي مشاهده مي كرديم .. چون تلفن كه نبود تنها وسبله ارتباطي ما همين نامه بود . البته اكثر بچه ها به جاي نامه نوشتن ، نوار پر مي كردند .. فكرش رو بكنيد بايد دست كم دو ساعت يك ريز حرف مي زديم .. من يك ابتكار جديدي رو  هم به خرج مي دادم ! به اين صورت كه موقع حرف زدن ، يا بهره گيري از ضبط صوت دوستان به عنوان زير صدا آهنگي رو آهسته پخش مي كردم ! و هر جا كه مكث مي كردم ، ولوم ان را بلند مي كردم . همين كاري كه بعد ها راديو پيام انجام داده و حسابي كارش گرفت !!

n5eyn4e9t7k2pxh9xhc8.jpg

خاطراتي كه با صداي حميرا داشتم ... !

 تا يادم نرفته بايد از نقش نوار هاي ايراني در آرام كردن روحيه بچه ها بگم .. هر كسي كم و زياد بعد از مدتي دلتنگ مي شد . خب طبيعي است يكي زياد و ديگري بيشتر احساس دلتنگي و غربت مي نمود . من هم از اين قافله جدا نبودم . با اين اوصاف كه خيلي و بيش از اندازه احساساتي بودم . در ميان انواع نوار هايي كه با خود به آمريكا برده بودم ، با صداي حميرا بيشر حال مي كردم .. يادمه اغلب غروب ها مي رفتم روي چمن ها و يه گوشه اي خلوت نشسته و با شنيدن صداي اين خواننده زار زار گريه مي كردم . مخصوصآ روي آن آهنگي كه براي شاه خونده بود ( شاهنشاها جان و دلم .. ) واي كه چقدر گريه مي كردم .. انگار شاهنشاه پدر منه ! البته دلايل اين كار رو در پست هاي قبلي توضيح داده ام . البته هرگز نمي گذاشتم كسي بفهمه كه براي چي و چه كسي گريه مي كنم .. ! چون مطمئن بودم  اگر كسي متوجه مي شد ، اذيتم مي كردند . آخه از شما چه پنهون همون موقع هم تك و توكي بودند كه در جمع خصوصي خودشون شاه رو مسخره مي كردند . اولين بار واژه " ممد دماغ " رو اون جا از زبون بچه ها شنيدم . به خاطر عشقي كه به شاه داشتم خيلي دلم مي خواست آن ها رو لو بدهم ... ولي چون اين كاره نبودم ، هرگز اين كار رو نكردم . وگرنه بيچاره مي شدند . اولين تنبيه آن فرد باز گشتن به ايران بود . بعد هم معلومه سر از كجا در مي آورد !

 يك اتفاق جالب ... !

 باور كنيد اصلآ دوست ندارم در مورد مباحث سياسي اون موقع سخني به زبان آورم . ولي خب براي آگاهي جوون هاي عزيز بايد بعضي اتفاقات رو گفت .. يكي از دلايلي كه بعضي از بچه ها اون موقع به شاه توهين مي كردند ، تقليد از نظاميان مست آمريكايي بود كه موقع پخش سخنان " نيكسون " او را مسخره و ناسزا مي گفتند ! آن هم در قلب پايگاه مهم هوايي ! و كسي هم با آن ها كاري نداشت ! همين امر سبب شده بود بعضي از همكاران ما هم جو گير شده و پشت سر شاه ناسزا بگويند ! اما جالبه بدونيد اون دسته از همكاراني كه مومن نبوده و اغلب مست و پاتيل به خوابگاه مي امدند ، به محض انقلاب متحول شده و به افراد انقلابي مبدل شدند . ولي از افرادي كه همون موقع هم مومن بوده و نماز و زوزه شون قطع نمي شد ، بعد از انقلاب هيچ اثري از آن ها نديدم . خب اين از عجايب هر انقلابي است كه مردم رو يك شبه متحول مي كنه .. اتفاقآ اكثر همكاراني كه بعد از تغير رژيم شاهنشاهي توبه كرده و انقلابي شدند ، در جنگ عراق به شهادت رسيدند . روح شان شاد .

ماجراي دوستي ام با آمريكايي ها  ........... !

از شما چه پنهون من اون موقع ها خيلي آدم معاشرتي بودم . و به همين دليل دوستان فراواني از قوميت ها و مليت هاي گوناگون داشتم . سرخ پوست ، سياه پوست ، مكزيكي ، اسپانيولي ، ويتنامي ، دختر و پسر .. كه يكي از ان ها پسري بود به نام " گري " كه خيلي خجالتي ، مهجوب و با هوش بود . خونه گري در شهر " آستين " تگزاس قرار داشت . چشمتون روز بد نبند .. يك روز دعوتم كرد آخر هفته بريم آستين خونه شون . خب اون موقع خيلي پررو بودم . و راه افتادم با او رفتيم خونه شون .. به محض وارد شدن من رو به يكايك اعضاي خانواده اش معرفي كرد . كه ناگهان چشمم به خواهرش افتاد . بي نهايت زيبا و مثل گري سفيد و لاغر با اندامي استخواني ! ( دقيقآ همان تيپي كه من خيلي مي پسندم ) براي نخستين بار تو عمرم حس كردم به يك آدم خيلي هيزي تبديل شدم !! صفتي كه هميشه از آن متنفر بودم . خلاصه در تمام مدت چشمم به خواهر گري بود . و او هم مرتب در باره ايران مي پرسيد و من با آب و تاب جواب اش رو مي دادم ..   

 به خاطر ديدن روي يار ، سرم داشت به باد مي رفت ... !!

ديگه آستين شده بود پاتوق من !! به هر بهانه اي راه مي افتادم  تو آستين .. به دلم افتاده بود تا چوب تو آستين ام نكنند ، دست بردار نخواهم بود .. واقعآ هم شهر خيلي زيبايي بود . مخصوصا عبور رودخانه اي  بزرگ و خروشان از درون شهر به آن جلوه اي خاص بخشيده بود .. الكي يه دوربين انداخته بودم گردنم و هر روز به بهانه ديدن شهر ، از خواهر گري جون خواهش مي كردم راهنمايي ام كنه !! اون طفلك ساده هم باور كرده بود و نمي دونست اينا همه اش بهانه است ..! تا اين كه يه روز با آبجي گري جون رفتم رستوران كنار رودخونه .. هوس ماكاروني كرده بودم . وقتي سر آشپز گردن كلفت اومد و من گفتم ماكاروني مي خواهم .. گفت  " ماكاروني " واژه فارسي است ! آيا شما هست ايراني ؟  پاسخ دادم خب من ايراني هستم .. ديدم با تعجب با همون زبان انگليسي ادامه داد .. جون هر دوي شما در خطره امشب .. عده اي در تعقيب شما هستند .. خيلي زود عشق و عاشقي از كله ام پريده و با لكنت گفتم چرا ؟‌ گفت بي احتياطي كرده و زياد پول خرج نمودي . چون هموطن ام هستيد دلم سوخت  ( فكر كرد دختره هم ايرانيه ) .. سريع تاكسي بگيريد و از اين جا دور شويد .. !!

v3rolztfitfblc81cee5.jpg

شبي كه به كنسرت دعوت شدم .. !

 اصلآ اهل كنسرت و اين داستان ها نبودم .. تو عمرم هم هرگز پامو اين جور جاها نگذاشته بودم .. آخه نه بابام كنسرت برو بود و نه ننه ام !!  اما وقتي همشيره دوستم گري جون روز قبل اش من رو به ديدن كنسرت " دووبي برادرز " دعوت كرد ، قند تو دلم آب شد ! بعدآ فهميدم آن ها يكي از معروف ترين گروه هاي موسيقي آمريكا هستند كه بليط هايش گير نمي آيد . و اين طفل معصوم براي جبران محبت هاي من خيلي اين در اون در زده و بليط براي فردا شب خريداري كرده است .. قرار بود با گري بريم خونه ، از اون جا سه نفري بريم كنسرت .. خب من نديد بديد بعد از اين كه از كلاس تعطيل شدم ، سريع رفتم دوش گرفتم و كت و شلوار پلو خوري كه همه ايراني ها دست كم يكي با خود آورده بودند ، رو پوشيدم .. كروات زيبايي هم زده و بعد از اين كه نيم ليتر گرون ترين ادكلن رو به سر و روي خود پاشيدم ، منتظر گري جون موندم تا بياد به اتفاق بريم خونه شون ...

خاطره اندر خاطره .... در پارانتز !!  

من رو ببخشيد .. صحبت كراوات شد ياد خاطره اي افتادم . بد نيست شما هم بشنويد . مي دونيد كه در رژيم گذشته همه پرسنل نظامي بايد كراوات مي زدند . راستش رو بخواهيد من اون موقع بلد نبودم گره كراوات بزنم .. يك روز جمعه مادر بزرگم ( كه هر چه او را خاك است ، بقاي عمر شما عزيزان باشه ) بدون اطلاع من كراواتم رو شسته بود . و روز شنبه صبح زود وقتي بيدار شدم تا به پادگان بروم ، ناباورانه ديدم گره كراواتم باز است .. !! از ناراحتي داشتم شوكه مي شدم . آخه اون موقع صبح به كي بايد مي گفتم برام گره كراوات بزنه ..!!؟  گردنم بشكنه اگه جمعه مي ديم ، حتمآ به يكي مي گفتم اين كار رو برام انجام بده !‌ نمي شد اونيفورم بدون كراوات پوشيد .. توهين به پرستيژ نظامي بود ! ( بلا نسبت حكم اين رو داشت كه آدم اونيفورم بدون شلوار و با شورت بپوشه و به خيابان بياد !! ) و گرنه مي آمدم بيرون از كسي خواهش مي كردم تا كمك ام كنه ... تازه صبح زود جز رفتگر ها كسي در خيابون ديده نمي شد . زمان به سرعت سپري مي شد .. نه راه پس داشتم ، نه پيش .. واقعآ بد جوري عصبي بودم .. به ناچار مادر بزرگم رو كه طفلكي خيلي وجدان درد گرفته بود وادارش كردم به سراغ صاحبخانه مون كه پيرزني فرتوت و بد اخلاق بود رفته ، از او كمك بخواد . دردسرتون ندم ..حاج خانم بلد بود ولي چون لقوه داشت ، خيلي طول كشيد تا كراواتم رو گره زد ! همين امر سبب شد وقتي مدتي بعد به آمريكا رفتم ، از اون جا تعدادي كراوات گره سر خود خريدم . كه ديگه نيازي به گره نداشت .. شايد باور نكنيد تا همين پارسال آن ها رو داشتم .. ولي نمي دونم پسرم به كي بخشيد !!

واكنش دوست آمريكايي ام ... !!  

بله عرض كردم كه حسابي تيپ زده و منتظر گري بودم .. عاقبت دوست آمريكايي ام سر ساعت اومد دنبالم .. ولي همين كه چشمش به من افتاد ، متعجبانه پرسيد ... نو با اين لباس هاي گران قيمت مي خواهي كنسرت بيايي !!؟ اول فكر كردم شوخي مي كنه . ولي ديدم نه بنده خدا جدي مي گويد ! گفتم مگه به يك كنسرت رسمي نمي رويم ؟‌ گفت چرا .. ولي همه معمولآ با لباس راحتي و اسپرت اون جا مي روند .. واقعآ بد جوري حالم گرفته شده بود .. گفت سريع عوض كن و يك تي شرت با شلوارك بپوش ! گفتم من تو عمرم شلوارك نپوشيدم .. گفت سرراه مي خريم .. خلاصه من همين تي شرت قرمز رو كه در تصوير مي بينيد به تن كرده و با يك شلوار جين آبي رتگ به اتفاق از پايگاه بيرون آمديم .. فاصله پايگاه تا شهر زياد طولاني نبود .. به همين دليل قبل از اين كه به خونه گري برويم ، سر راه از يك فروشگاهي كه نامش رو تا همين چند دقيقه پيش نوك زبونم بود ( ولي تا اومدم بنويسم يادم رفت ! ) يك شلوارك خريده و به سوي منزل دوستم به راه افتاديم ..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 5:44  توسط بهروز مدرسی  |