اعتراف خلبانی که برای جاسوسی انتخاب شده بود !
هنوز چند ماهي نگذشته بود كه دومين نفر از همان شعبه فراري شد !! باز هم سكوت .. و تنها در خلوت بعضي ها در اين باره حرف مي زدند ... و هنوز چند ماهي از فرار دومين نفر نگذشته بود كه سومين نفر هم گريخت !! اين جا بود كه پچ پچ ها آغاز شد . هر كسي يك چيز مي گفت .. بعضي ها مي گفتند نفر اول رفته آمريكا و سپس كار بقيه همكارش رو رديف كرده است !! ديگري مي گفت .. خبر رسيده آن ها در استراليا هستند و پول خوبي بهشون مي دهند !! خلاصه هر كس چيزي مي گفت .. دريغ از يك اطلاع رساني صحيح . تا اين كه نفر چهارم هم فراري شد !! ديگه كار به جايي رسيده بود وقتي يكي از بچه هاي متخصص درخواست مرخصي مي كرد ، همه با او ماچ و بوسه كرده و التماس دعا براي خروج داشتند .... !!



پست ویژه
پست ویژه یا همون زنگ تفریح ، تنها بهانه اي براي استراحت است ! تعجب كرديد ؟ ولي واقعيت داره .. بقدري شما دوستان عزيز و گرامي به بنده حقير لطف داريد كه نمي شه به زبان آورد .. از جمله كامنت هاي محبت آميز يكايك شما كه اگه يك روز پاسخ به آن ها وقفه بيفته .. واقعآ زمان كم خواهم آورد تا به همه آن ها پاسخ دهم ... مثل ديروز كه دلم هواي نوه هايم رو كرده بود .. مخصوصآ " آنا " ي نازنينم كه خيلي دوستش دارم . و هر وقت او را در آغوش مي گيرم ، حس مي كنم خوشبخت ترين مرد عالم هستم .. و از خداوند متعال براي اهداي چنين نعمت شيريني تشكر كرده و شكر گزار مي شوم .. اما وقتي امروز وارد سايت شدم .. با انبوهي كامنت مواجه شدم ...
الان ساعت هفت و نيم عصر است .. ولي هنوز تعداد بي شماري باقيمانده است .. كه تا يكي دو ساعت ديگه همه تمام مي شود .. ولي چيزي كه من را خيلي عذاب مي دهد .. قضاوت بعضي دوستان در تآخير كامنت هاست .. ! واي كه چقدر از مشاهده واژه " پاسخ نداديد " متنفرم . باور كنيد بد جوري حالم بد مي شود . مي دونيد چرا ناراحت مي شوم ..؟ براي اين كه امكان نداره من اي ميل يا كامنت خواننده محترمي رو پاسخ ندهم .. اما وقتي كسي اعتراض مي كنه كه چرا جواب ندادي .. احساس مي كنم الكي دارم وقت خودم رو صرف پاسخ مي كنم ولي آخرش هم هيچي !! شما به تعداد كامنت هاي پست هاي آخر توجه نفرماييد .. اي كاش فقط همين ها بود .. در روز بيش از صد ها كامنت مربوط به پست هاي قديمي دريافت مي كنم كه بايد آن ها رو پاسخ دهم .. پس از شما خواهش مي كنم اگه يك روز دير شد ، به حساب گرفتاري شخصي بگذاريد .
كلام آخر .. اگه بگم يادم نيست اين تصاوير رو كدوم دوست عزيز برام فرستاده به من نمي خنديد !!؟ فقط مي دونم اين ها رو دختر خانمي برام فرستاد . ولي چون به موضوع سايت نمي خورد ، جدي نگرفته و همين جوري بايگاني كرده بودم .. تا اين كه امروز همون جور كه اشاره كردم براي دادن استراحت به خودم و نگارش پست جديد ، آن ها رو منتشر كردم .. اميدوارم اون دوست عزيز از اين كه نام او را ننوشتم منو ببخشه .. اما در پايان اجازه مي خواهم يك خبر خوبي رو به شما بگم .. بزودي قراره حركت جديدي براي تنوع بخشيدن به مطالب سايت با كمك بعضي دوستان حرفه اي انجام دهم . فقط بدونيد كه در طرح جديد به سراغ خلبان ها و خطوط هوايي معتبر رفته و خاطرات آن ها رو به زور ازشون مي گيريم .. تيم آماده شده است و به موقع اطلاعات كامل تري رو در اختيار شما سروران گرامي خواهم گذاشت . فقط استدعا دارم اگه پاسخ به كامنت شما دير شد به دل نگيريد ..
با تشکر و احترام :
بهروز مدرسی
مطلب فوق ساعت ۲۰:۳۰ دقیقه بیست و چهارم مرداد ماه هشتاد و هفت پایان یافت .
ايام به كام

باور مي كنيد هميشه از چرخ و فلك يا ابزار هاي تفريحي شبيه به اين وحشت داشتم !! اين كه ديگه به قول بعضي دوستان اند خطره .. !!

پايگاه هشتم شكاري
شبكه جهاني سي فون
حادثه خونین در نمایشگاه هوایی


حادثه خونین در نمایشگاه هوایی
تهيه و ترجمه از : شهرام روشن
خیلی دلم می خواست کار های سایت نظم داشته باشه .. و همیشه در پایان مطلب پست بعدی اعلام شود . و به همين ترتيب هم برنامه ريزي كرده بودم ... اما دیشب وقتي با هزار مکافات جی میل ام رو باز کردم ، متن نامه دوست عزيزي خيلي من را شرمنده كرد . براي همين قيد نظم و سليقه را زده و تصميم گرفتم ضمن عذر خواهي فراوان از دوست عزيزم " شهرام روشن " همچنين پوزش خيلي زياد از يكايك خوانندگان ، خارج از برنامه مطلب ارسالي اين دانشجوي عزيز رو كه زحمت تهيه و ترجمه مطلب ذيل را كشيده است را منتشر كنم . اميدوارم ساير دوستان عزيز هم لطف كرده و مطلب و تصاويري مناسب براي اين سايت ارسال فرمايند تا به نام خود آن ها منتشر كنم .
سرلشگر خلبان شهيد عليرضا ياسيني ...
وقتي ديشب كامنت دوست نازنيني به نام " بهزاد " رو مي خواندم كه در باره مستند تلويزيوني كه قرار است روز هاي ۳۷ و ۲۸ مرداد ماه ساعت ۱۹:۴۵ از شبكه دوم سيما در باره زندگي نامه سرلشگر خلبان سيد عليرضا ياسيني پخش كند ، هرگز تصور نمي كردم او فززند آن بزرگوار باشه ..! به همين دليل صادقانه از تيمسار تعريف و تمجيد كردم ..اما وقتي در اي ميلي كه براي من فرستاد واقعيت رو نوشت ، باور كنيد گريه و اشك امان نمي داد تا كيبورد را ديده و پاسخ فرزند آن شهيد بزرگوار رو بدهم .. آن هايي كه با زنده ياد ياسيني آشنايي دارند خوب مي دانند كه او واقعآ انساني شريف ، خلباني شجاع و فرماندهي توانا بود . محبت اش در دل همه پرسنل و همكاران نيروي هوايي بود . روحش شاد . البته سعي خواهم كرد در فرصتي مناسب گفت و گوي ويژه با همسر و فرزندان اين شهيد ، ماجراي شهادت سرلشگر ياسيني و ياران همراهش به ويژه شرح خاطراتي از حاج آقا جمشيدي خلبان با تقواي و بزرگوار هواپيماي جت استاري كه حامل فرماندهان عالي رتبه نيروي هوايي بود .. تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم . هماهنگي هاي لازم صورت گرفته است .
بخش های جدید ......
مدت ها بود در این فکر بودم تا تغیرات عمده ای در سایت ایجاد کنم . خب ملاحظه فرمودید که بخش های جدیدی هم از چند پست قبل افزوده شده است . اما به پیشنهاد دختر عزیزم " دامون " قرار شد بخشی به نام " ادبیات پرواز " در هر پست داشته باشیم . که مسئولیت آن را به خود وی محول کردم و قرار شد پسر خوبم " امیر محمود بازیار " هم او را در این راستا یاری نماید . اما يك مشكلي كه وجود داره ، حجم زياد مطالب را وبلاگ قبول نمي كنه .. و من مجبورم با افزودن ادبيات پرواز ، بخش هايي را حذف كرده يا آن را خلاصه تر تقديم دوستان گرامي نمايم .. خانم دامون عزيز بايد تصميم بگيره .. به هر صورت در اين پست سعي مي كنم منتشر نمايم . در ضمن آقای بازیار از این پست رسمآ مدیریت تبلیغات سایت و طراحی های مربوطه را به عهده گرفته و مقرر شد بدون دخالت بنده با اقتدار کار خود رو آغاز کند . او در ذیل مطالب شماره تماس و تعرفه آگهي ها را قرار داده است . ناگفته نماند من از ايشون خواهش كردم تخفيف قابل ملاحظه اي رو براي جوانان قائل شود .
مشكل موقتي اينترنت .....
دوستان عزيز و گرامي ... همان گونه كه مستحضر هستيد به دليل نقل و مكان به خانه جديد ، فاقد اينترنت پرسرعت هستم .. و از اين رو تا بر قراري مجدد آن كمي در مضيقه هستم . از طرفي اينترنت هوشمند هم كه در حال حاضر موقتي استفاده مي كنم ، چاره ساز نيست . از اين رو در پاسخ به كامنت هاي شما دوستان نازنين محدوديت دارم .. به همين جهت از شما سروران خواهش مي كنم تا برقراري اينترنت پرسرعت به دليل تآخير در پاسخ ها ، از بنده گله و شكايت نفرماييد . از طرفي شركت ارائه دهنده خدمات اينترنتي همان روز نخست پول سه ماه را از پيش دريافت كرده است . ولي الان اعلام مي كند رسيد قبض تلفن از تاريخ ۱/۳ تا ۱/۵ را تحويل آن شركت دهم .. هر چه مي گويم هنوز شركت مخابرات قبوض جديد را صادر نكرده ، قبول نكرده و مي فرمايند مرغ ما يك پا دارد !! به همين دليل پيش بيني مي كنم تا برقراري اينترنت چند روزي وقفه پيش آيد !!
برای مشاهده سایت (اینچا ) را کلیک کنید
محل درج آگهی های شما
محل درج اگهی های شما
محل درج اگهی های شما
جشن ۶۰ سالگي نيروي هوايي اكراين ....
بيست و هفتم جولاي سال 2002 در فررودگاه شهر " لوو " در كشور اكراين نيروي هوايي اكراين سالگرد 60 سالگي خود را با برپايي نمايشگاهي جشن گرفت . در اين نمايشگاه كه بيش از ده هزار نفر براي تماشا امده بودند . هواپيماهاي مختلفي به پرواز درامده و حركات اكرباتيك خود را به بازديدكنندگان نشان دادند. در اين بين هواپيماي " سوخو بيست و هفت " به خلباني دو تن از بهترين خلبانان جنگنده شوروي سابق و اكراين با پرواز بر فراز نمايشگاه و نمايش حركات اكرباتيك و مانور هاي جالب باعث حبس نفس در سينه تماشاگران شده بود . افراد حاضر در محل با شادي قابل وصفي جزئيات مانور رو تعقيب كرده و با شادماني آن را مي نگريستند ...
ماجرا چگونه رخ داد ..... ؟
اما متاسفانه در اجراي يكي از حركات نمايشي كه هواپيما خيلي به زمين نزديك شده بود ، كنترل از دست خلبان رها شده و هواپيما در مقابل چشمان وحشت زده هزاران تماشاگر به زمين برخورد مي كند! يعني درست در همان جايي كه مردم براي تماشا ايستاده بودند! جالبه بدونيد كه در اين نمايشگاه هواپيماهاي مختلفي از قبيل جنگي - باري - ورزشي و ... در معرض ديد بازديدكنندگان قرار داشت كه تعداد زيادي از بازديدكنندگان مخصوصا كودكان براي بازديد وارد ان ها شده بودند كه متاسفانه هواپيماي سوخو بيست و هفت بعد از برخورد به زمين مستقيم به طرف يك هواپيماي ايليوشين باري رفته و پس از برخورد با ان باعث انهدام ان مي شود . كه متاسفانه افراد بازديدكننده درون هواپيما نيز كشته مي شوند. طبق آمار ارائه شده از سوي منابع خبري در كل سيصد و نود و دو نفر زخمي - هفتادو هفت نفر كشته (از اين بين بيست و هشت كودك) و دويست و پنجاه كيلوگرم گوشت (غير قابل تشخيص) به خاك سپرده شد! شاهدان اين حادثه گفته اند كه با چشمان خود ديدند كه چگونه افراد به داخل مجراي ورودي موتور بسيار قوي هواپيماي سوخو بيست و هفت كشيده مي شدند (مانند جاروبرقي!). بعد از سانحه هواپيماي جنگنده سوخو بيست و هفت صداي فرياد و جيغ و گريه و همين طور دود و اتش همه جا را فراگرفته بود ....
دقايقي بعد از سانحه دردناك ...
.شدت حادثه بحدي بود كه ده ها امبولانس قادر به كمك كافي به تمامي مجروحين نبودند! در هر طرف دست و پا و سر و اعضاي داخلي بدن كشته شدگان به چشم مي خورد. بوي گوشت سوخته و دود و بوي بنزين هواپيما همه جا را فراگرفته بود. افرادي كه در نزديكي محل حادثه قرار داشته و جان سالم بدر برده بودند و يا زخمي شده بودند هنوز در شوك عظيم اين حادثه باور نكردني قرار داشتند و نمي فهميدند كه چه اتفاقي افتاده است! هر كسي نزديكان و همراهان خود را صدا مي كرد. كسي بچه خود را و ديگري برادر يا خواهر يا پدر خود را مي جست . در ثانيه هاي اخر برخورد به زمين و قبل از انفجار (هواپيما حدود پانصد متر به موازات زمين و بر روي زمين كشيده شده و بعد منفجر مي شود) هر دو خلبان اجكت مي كنند. بعد از حدود سي دقيقه از گذشت سانحه , با كمك مسولين فرودگاه از طريق بلندگوهاي فرودگاه هركسي گمشده خود را صدا كرده و درخواست مراجعه به مركز اطلاعات فرودگاه را مي كرد. بعضي ها خوشحال از پيدا كردن عزيز خود و بعضي ديگر گريان به دليل پيدا نكردن عزيز خود با ناباوري به جستجو ادامه مي دادند ...
در باره خلبانان سوخو ۲۷ .....
خلبان هواپيما (ولاديمير) از استاد خلبانان بسيار با تجربه و تست پيلوت ( خلبان مخصوص آزمايش ) كمپاني سوخو بود. او داراي مدال طلاي اكروجت نيز بود . مي گويند در دنيا فقط 18 نفر داراي اين مدال پر افتخار و دست نيافتني هستند (البته در ميان خلبانان هواپيماي سوخو - ۲۷) . اين خلبان هرساله در برابر رييس جمهور روسيه و اكراين در روز ارتش مانور انجام مي داد. او و كمك خلبان روز قبل از نمايش بيش از دوازده بار تمام حركات اكروباتيكي را كه قرار بود در روز نمايش به اجرا در اورد تمرين كرد. جالب اين كه خلبان دوم هواپيما هم داراي مدال طلاي جهاني بود . قبل از برخورد به زمين خلبان دوم به كاپيتان هواپيماي جنگنده اخطار مي دهد تا او براي حفظ ايمني سيستم كنترل كامپيوتري هواپيما را فعال سازد ولي خلبان اول در پاسخ همكار خود مي گويد نيازي نيست.... !!
سيستم ايمني سوخوي - ۲۷ .....نكته قابل توجه اين كه .. در هواپيماي سوخو - ۲۷ سيستمي وجود دارد كه به وسيله كامپيوتر تمام حركات خلبان را در حين پرواز تجزيه و تحليل مي كند . و اگر چنان چه به هر دليلي تشخيص دهد كه خلبان حركتي اشتباه مانند (نسبت سرعت و زاويه و ...) مرتكب شده است ، ابتدا اخطار داده و بعد از چند ثانيه به صورت اتوماتيك كنترل هواپيما را بدست گرفته و تا بر گشتن به حالت طبيعي هواپيما ادامه مي دهد . اما متاسفانه در روز حادثه كاپيتان جنگنده فوق ، اين سيستم را غير فعال مي نمايد ! و همين امر سبب فاجعه غير قابل جبران مي شود ..
تعويض هواپيماي اصلي ... !
به گفته شاهدان مطلع ، معمولآ براي اماده كردن هواپيما و خلباني كه قرار است در مانور يا عمليات اين چنيني شركت كند يا براي انجام نمايش هوايي اكرباتيك ، ابتدا خلبان با يك هواپيماي مشخص تمرين كرده و پس از اشناي و تست فني هواپيما در روز بعد مي بايستي با همان هواپيما پرواز كند . ضمن اين كه طبق مقررات بايستي باك بنزين هواپيما بايد حداكثر نصف باشد تا وزن زياد هواپيما مانع حركات اكرباتيك هواپيما نشود . ولي متاسفانه در روز نمايش بنا به دلايل نامعلوم هواپيما تعويض شده و حتي باك ان كاملا پر شده بود ! گفتني است خلبانان اين هواپيما هم كه از روز قبل هواپيماي خود را اماده كرده بودند و با خيال راحت در روز نمايش بر هواپيما نشستند در كمال تعجب مشاهده كردند كه هواپيما عوض شده است ! اگر چه آن ها موضوع رو پي گيري كرده و جوياي اين تغيرات نا معقول بودند ،ولي گفته مي شود به در خواست مسولين نمايشگاه هوايي پذيرفتند تا پرواز كنند! البته فراموش نكنيد كه استاد خلبان هدايت هواپيما را بر عهده داشت ...
تخلفي آشكار از مقررات هوايي ......... !!
طبق مقررات بين المللي در نمايشگاه هاي هوايي بايد در يك طرف باند نمايشگاه بازديدكنندگان قرار داشته باشند و در طرف ديگر هواپيما حركات نمايشي خود را به اجرا گذارد . مثلا بازديدكنندگان در طرف راست قرار گرفته و هواپيما روبروي ان ها و در طرف چپ حركات نمايشي انجام دهد و نه بالاي سر تماشاچيان !. گفتني است روز قبل از شروع به كار نمايشگاه طبق نقشه پروازي (نقشه اي كه نشان دهنده موقعيت هواپيما و تماشاچيان و ديگر هواپيماهاست) كه در اختيار خلبانان قرار گرفته بود ، هواپيما بايد در ناحيه شرقي فرودگاه (كه جنگل است ) پرواز مي كرد و تماشاچيان در قسمت غربي نمايشگاه (فرودگاه) ((پشت به خانه هاي شهر)) مستقر مي شدند . ولي با كمال تعجب بعد از تيك اف هواپيما , خلبانان متوجه مي شوند كه بازديدكنندگان در قسمت شرقي تجمع كرده اند و نه در جايي كه نقشه پروازي نشان مي داد ! بعد از ارتباط با برج و فرمانده پروازي نمايشگاه , موقعيت خود را اعلام كرده و در خواست تغيير وضعيت مي كند. يعني خواهان انجام حركات نمايش در نقطه مقابل يعني ناحيه غربي مي شود, كه متاسفانه با مخالفت فرمانده پروازي نمايشگاه مواجه شده و از او خواسته مي شود كه مانند روزهاي تمرين در همان ناحيه كار خود را به انجام برساند. يعني درست بالاي سر بازديدكنندگان! گرچه فرمانده پروازي نمايشگاه حق داشت چون اگر هواپيما در سمت غربي پرواز ميكرد بالاي شهر نمايش حركات اكرباتيك مي كرد كه بسيار خطرناك و خلاف قوانين بود
ابهامات در باره سانحه .........
البته مسايل و سوالات ديگري هم بود! براي نمونه به هنگام اهسته كردن نمايش ويديويي جسمي مانند يك خط يا لوله يا حتي موشك!... با سرعت بسيار زياد از زمين به طرف هواپيما ي جنگنده پرتاب مي شود (عكس شماره يك و دو ) كه تا بحال هيچ كس قادر به تشخيص و توضيح ان نيست . در عكس شماره سه مشخص است كه قسمت باله دم هواپيما داراي شكافي غير طبيعي است .. !!
يك فرظيه علمي براي تبرئه خلبان .... !
پروفسور الكساندر نفسكي رهبر علمي سازمان فضايي روسيه تئوري اي دارد كه البته هنوز در دنيا ثابت نشده است ولي دانشمندان در پي اثبات ان هستند! اين فرظيه مي گويد كه شهاب سنگ هاي بسيار كوچكي كه به اتمسفر زمين برخورد مي كنند و مي سوزند در بعضي مواقع به علت تعداد و حجم زياد در يك مساحتي براي چند ثانيه اي باعث به وجود امدن گردبادي مخروطي شكل (البته در هوا و نه در روي زمين و به همين دليل ما ان را نمي بينيم ) مي شود كه هر جسم پرنده اي را به سمت زمين فشار مي دهد (عكس شماره 4 ) و اگر هواپيما در اين حالت قرار گيرد ديگر قابل كنترل نيست! حتي طبق اناليز كامپيوتري جعبه سياه هواپيما مشخص شد كه هواپيما دچار مشكل فني نشده و سرعت و زاويه ان طوري بود كه هواپيما بايد به سمت بالا اوج مي گرفت .. ولي بنا به دلايل نا مشخص به سمت زمين كشيده (و يا فشرده) مي شود ! (البته در تصاوير ويديويي كاملا مشخص است) . البته فرضيه اين دانشمند هنوز ثابت نشده ولي رد هم نشده است ... !! قبول فرضيه اين پروفسور براي مردم كمي غير عادي و غيرقابل باور بود و خانواده هاي قربانيان حادثه خواستار توضيح قابل قبول تري بودند
جريمه براي خلبانان خاطي ...
اما سر انجام بعد از محاكمات فراوان قضات عالي رتبه دادگستري در اخر دادگاه مقصر اصلي را خلبان و كمك خلبان و فرمانده پرواز دانسته و خلبان را به چهارده سال زندان محكوم كرد . اين دادگاه همچنين كمك خلبان هواپيماي فوق را به هشت سال زندان و فرمانده پرواز را به شش سال زندان محكوم كرد. گرچه خلبانان تا اين حال خود را مقصر نمي دانند . گفتني است خلبان هواپيما بعد از اجكت در ارتفاع پايين دچار اسيب ديدگي شديد ستون فقرات شد. كمك خلبان در ابتدا دچار افسردگي شديد و بعد دچار حالات رواني شده كه حتي روانپزشكان هم قادر به درمان او نيستند
شهرام روشن مترجم مطلب بالا دانشجوي فوق ليسانس علوم فضايی در خارج از کشور
با تشكر و احترام :
بهروز مدرسي
اين مطلب ساعت 5 بامداد مورخه 22 مرداد ماه 1387 پايان يافت .
ايام به كام
مجسمه شناگری در چمن - یکی از پارک های لندن
http://www.iranianshistoryonthisday.com/farsi.asp
مهم ترین رویداد های تاریخی در این سایت مشاهده می شود
روزنامک آنلاین - دکتر نوشیروان کیهانی زاده

خشم ژنرال ، تبعيد خلبان
يك ماجراي واقعي از داستان زندگي خلبان ورزيده اي كه از خط پرواز فانتوم به سي - ۱۳۰ منتقل شده و بر اثر لياقت به گردان ۷۴۷ منتقل گرديد . وي بعد از ساعت ها پرواز با جامبو جت ، بر اثر انفجار كپسول در اضطراري يك چشم خود را از دست داده و ....
به زور می خواستند دخترم رو برام عقد كنند !!


به زور می خواستند دخترم رو برام عقد كنند !!
حتمآ مي دانيد اوايلي كه انقلاب شده بود يك جو بي اعتمادي بر مملكت سايه افكنده بود . به طوري كه هر كسي با فردي دشمني يا كدورت داشت سريع انگ ضد انقلاب و ساواكي بودن رو به او مي زد و طرف تا مي رفت ثابت كنه كه تمام اين ماجراها دروغه ، كلي به درد سر مي افتاد . خب مدتي طول كشيد با تصفيه مغرضان و منافقان و ضد انقلاب ها ، الحمدالله مملكت رنگ آرامش و ثبات رو به خودش ديد . با آغاز جنگ هم فرصتي پيش آمد تا دلسوزان واقعي كشور و علاقه مندان اين آب و خاك با حضور در جبهه ها و ايثار جان خويش آرامش رو در وطن به وجود اوردند . اما با گذشت سي سال از انقلاب متآسفانه هنوز هم افرادي وجود دارند كه مانند گذشته منفي فكر مي كنند . و با اين افكار به شايعاتي دامن مي زنند كه اصلآ به نفع كشور نيست . يادمه روزي كه قرار بود فيلم " ليلي با من است " كار ارزشمند آقاي كمال تبريزي اكران بشه ، عده اي نگران بودند كه وامصيبتا ارزش ها به مخاطره افتاده است !! و ديديم كه پخش شد و آب از آب تكان نخورد .. مثالي ديگر از اين دست فيلم " اخراجي ها " بود . يا مجموعه طنز دوست عزيزم مهران مديري كه با عنوان " مرد هزار چهره " نوروز امسال روي آنتن رفت . وارد حريم هاي نيروي انتظامي شده و چقدر هم استقبال شد ..
اين همه مقدمه چيدم تا بگم اگه كسي بياد خاطرات دوراني از اتفاقات كشورش رو بازگو كنه ، نه ضد انقلابه ، نه مشكلي با نظام يا نهاد خاصي داره و نه خداي ناكرده زبونم لال هفت قدم سمت قبله .. مي خواد سازماني رو تضعيف كنه ... بلكه تمام هدف اش اين است كه بگه .. اين آرامش و ثباتي كه الحمدالله در مملكت جاريه ، حاصل يك سري تجربياتي است كه مردم تاوان آن را داده اند . و آن نهاد با مطالعه و تحقيق در باره ضعف ها و نارسايي ها ، اكنون به اعتدال رسيده است . اميدوارم توانسته باشم منظورم رو بيان كرده باشم . به عبارتي خاطره اي كه قصد بيان آن را دارم ، مربوط به يكي از همان ضعف هاي گذشته است . كه خدا رو شكر خيلي وقت است ديگه اين مشكلات رو نداريم . و قانونمند تر با اين قضايا برخورد مي شود . ضمن اين كه اعتراف مي كنم من قلبآ نيروي انتظامي رو دوست دارم . و اگه خاطرات قديمي من رو مطالعه كرده باشيد ، قبل از رفتن به نيروي هوايي براي ثبت نام به اين سازمان مراجعه كردم .. خب قسمت نشد اين لباس پر افتخار رو به تن كنم . به هر حال اميدوارم دوستان عزيزمون در ناجا به دليل بيان خاطرات گذشته از من نرجيده باشند ..
سخن آخر .. اين كه مطلب " به زور مي خواستند دخترم را به عقدام در آورند ! " عنوان خاطره اي است كه سال ها قبل برايم به وقوع پيوست . و الحمدالله به خير گذشت . قصد من از بيان اين ماجرا صرفآ جنبه طنز آن است كه چگونه اگه كسي شناسنامه يا مدرك شناسايي معتبر به همراه اش نداشت ، به درد سر مي افتاد ! هدف ديگرم زنده نگاه داشتن ياد كارگردان بزرگي است كه امروز در ميان ما نيست . زنده ياد " احمد بهبهاني " يكي از بهترين كارگردان هاي كشور چه پيش از انقلاب و چه بعد از انقلاب بود كه مجموعه هاي تاثير گذاري را تهيه و توليد كرده بود . ياد و نام و خاطر او هميشه گرامي باد . اميدوارم دوستان هميشه ياد هنرمندان رو زنده نمايند .
برای مشاهده سایت (اینچا ) را کلیک کنید
محل درج آگهی های شما
محل درج اگهی های شما
محل درج اگهی های شما
از " جاني دالر " تا عشق به پليس ... !
در مطالب قبلي خودم و در جاهايي كه بحث دوران كودكي و نوجواني مي شد ، به كرات به اين موضوع اشاره كردم كه ... به دليلي كه مرحوم پدرم درجه دار ارتش بود . من تا كلاس چهارم دبيرستان در مراكز نظامي رشد و نمو كردم . كه آخرين آن ها پادگان قوشچي واقع در ۴۵ كيلومتري جاده اروميه - تبريز بود . كه فقط تا كلاس دهم ظرفيت تحصيلي داشت . و به شكل مخلوط اداره مي شد . و بعد از آن دانش آموزان بايستي براي ادامه تحصيل به شهر مي رفتند . در تمام اين دوران به دليل تعريف هايي كه از پليس و پاسبان مي شد . شايد هم به خاطر ظلمي كه از نامادري مي كشيدم ، علاقه ام براي پيوستن به اين نيرو زياد بود . حالا كه فكر مي كنم يكي ديگر از دلايل علاقه ام به شهرباني ، گوش كردن مدام به برنامه راديويي " جاني دالر " بود كه چهارشنبه شب ها از راديو پخش مي شد و مرحوم صارمي آن را اجرا مي كرد .. از آن جايي كه در پادگان ها از كلانتري و پليس و پاسبان هيچ خبري نبود ، عشق تحصيل در دانشكده افسري شهرباني از آرزوهايم بود . كه در كنار عشق به پرواز هميشه در وجودم بود . و نمي دانستم كدوم رو انتخاب كنم !
ترس و وحشت از پاسبان ها و كلانتري ... !
خب بعد از قبول شدن در كلاس دهم دبيرستان ، براي ادامه تحصيل راهي تهران شدم . و در خيابان نواب تقاطع مرتضوي يه خانه كوچكي اجاره كرده و به همراه عمه و مادر بزرگم در دبيرستان علامه واقع در سه راه سلسبيل ادامه تحصيل دادم . ( در اين دبيرستان با آقاي محمود فرنودي هزيز همكلاس بودم ) و بعد از پايان تحصيلاتم ، دو دل بودم نيروي هوايي برم يا شهرباني ؟! كه چشمم به آگهي شهرباني خورد . از آن جايي كه آخرين روز ثبت نام بود و من يك قطعه عكس كم داشتم ، به آن نرسيدم و عاقبت سر از نيروي هوايي در آوردم . ولي نمي دانم روي چه اصلي دقيقآ از زماني كه به تهران آمدم ، بد جوري از كلانتري و پاسبان ها مي ترسيدم ! با وجودي كه جووني بي آزار و ساكتي بودم اما بد جوري از قيافه آن ها مي ترسيدم ! شايد باور نكنيد بعد از اين كه حتي به نيروي هوايي پيوسته و فارغ التحصيل شده بودم ، هميشه يه حسي من را از كلانتري ها دور مي كرد ! يادمه سر كوچه سوسن كلانتري بود . ولي با وجودي كه خودم يك نظامي محسوب مي شدم ، هميشه اكراه داشتم از آن سر كوچه عبور كنم ! و طاقت نگاه هاي پاسبان نگهبان جلوي در را نداشتم !!
تنها ايامي كه كارم به كلانتري كشيده شد ..
همين ترس و وحشت سبب شده بود هميشه سرم رو پائين انداخته و آسه بيام و آسه برم .. تا هيچ گاه گذرم به كلانتري نيفته .. و واقعآ هم هرگز نيفتاد فقط تا آن جا كه يادمه يك بار پيش از انقلاب به خاطر پيشنهاد بي شرمانه حاج خانم زن صاحبخانه مون بود ( اينجا ) كه براي نخستين بار با ترس و لرز به كلانتري خيابان حسام السلطنه كه پائين خيابان بابائيان واقع شده بود رفتم و ماجراي حاج خانوم و تهديد هايش رو به رئيس كلانتري بيان كردم ..!! و يك بار ديگر درست در همون ايامي كه از خونه سوسن بيرون آمده بودمم و در محله مادرم اينا يك خونه كوچك اجاره كرده بودم ، يك روز غروب عده اي از اراذل اوباش محله با يكي از همافران پايگاه يكم شكاري حسابي دعوا مي كنند كه در اين ماجرا عده اي هم زخمي مي شوند .. و بنده خدا همافره كه با من سلام و عليك داشت ازم خواهش كرد به عنوان شاهد به كلانتري بروم .. واقعآ پاهايم كشش نداشت !! به طوري كه طفلك همافره فكر كرد من كسالت دارم ! و ديگه هرگز تا پيروزي انقلاب گذرم به كلانتري نيفتاد . بعد از انقلاب هم يك روز پشت فرمان ماشين ام در حال عبور از سه راه آذري بودم كه ديدم چند تا لات بي سر و پا به سر يك افسر راهنمايي و رانندگي ريخته و دارند مي زنند !! بقدري عصباني شدم كه نفهميدم چگونه به كمك آن سروان شتافتم ! و در ادامه به كلانتري كشيده شدم و از دست آن افراد شكايت كردم !! براي من غير قابل تصور بود كه حرمت لباس پليس شكسته شود .. بگذريم همين ماجرا سبب شد با آن افسر كه بعد ها سرهنگ شد ، رفت و آمد خانوادگي پيدا كردم . اين كل حضور در كلانتري در طول عمرم بود ..
نوستالوژي به فيلم و سريال هاي قديمي ...
ممكنه بعضي از خوانندگاني كه تازه به جمع ياران همدل و صميمي اين سايت پيوسته اند از خود بپرسند چرا اين همه حاشيه مي روم !!؟ به اطلاع اين عزيزان مي رسانم ، هدف اصلي ام از حواشي هاي بي مورد اين است تا در كنار بيان خاطره اي ، تصويري هم از گذشته به خواننده هاي جوان نسل امروزي دهم . پس منو ببخشيد كه اين گونه به عقب بر مي گردم . در اون سال هايي كه هنوز تكنولوژي تلويزيون رنگي به ايران نيامده بود . و تلويزيون هاي سياه و سفيد هم به صورت مبله در خانواده هاي ثروتمند واشرافي پيدا مي شد . فيلم هايي در آن به نمايش در مي امد كه آن ايام مخاطبان ميليوني داشت . و همه سعي مي كردند موقع پخش آن سريال ها خود را به منزل همسايه ها يا قهوه خانه ها رسانده و فيلم را تماشا كنند . اگه بگم سطح شهر خلوت مي شد ، سخني به گزاف نگفته ام . معروف ترين سريال هاي آن ايام .. مراد برقي ، قمر خانم ، سركار استوار بود . كه من فقط از سريال سركار استوار خوشم مي آمد و هيچ علاقه اي به مراد برقي نداشتم !
سريال تلخ و شيرين و تآثيرش بر من ....
در همون ايام بود كه سريالي خانوادگي و بسيار عاطفي به نام " تلخ و شيرين " از تلويزيون پخش مي شد . كه به مناسبت درون مايه قوي و ارتباط عاطفي پرسوناژ هاي آن من خيلي اون رو دوست داشتم . يادمه سه شنبه شب ها پخش مي شد .. و من هميشه آن را دنبال مي كردم .. و چون در ايامي پخش مي شد كه سوسن به زندگي من وارد شده و در ادامه به جدايي كشيده شده بود . اين برنامه رو خيلي دوست داشتم .. اگه بگم مثل دختر ها اغلب براي قهرمانان شكست خورده آن گريه مي كردم ، شايد به من بخنديد ! خب سال ها از پخش اين مجموعه گذشت.. و دست سرنوشت مرا به سوي زندگي ديگري برد و ازدواج كرده و صاحب دو فرزند شدم .. با آغاز انقلاب و جنگ هر روز بيشتر از گذشته پرواز مي رفتم و تا اين كه به دليل سكته قلبي درست بعد از معالجه ام در سوئيس ، حكم بازنشستگي ام رو طبق ماده پزشكي بهم ابلاغ كردند و ارتش رو ترك كردم !
پشت صحنه سريال آرايشگاه زيبا و ...
در باره بعد از بازنشستگي ام و چي شد كه سر از مجله سروش هفتگي در آوردم ، به كرات در مطالب قبلي ام تعريف كرده ام . يادمه در ايامي كه دبير سرويسي بخش راديو و تلويزيون سروش رو به عهده داشتم ، سريال موفقي به نام " آرايشگاه زيبا " از تلويزيون پخش مي شد . كه مخاطبان زيادي داشت . خب اون موقع يكي از كار هاي من تهيه گزارش از پشت صحنه فيلم ها و سريال بود . همچنين گرفتن مصاحبه و گفت و گو با عوامل مجموعه هاي موفقي كه در حال پخش از تلويزيون بود . يادمه حدود ۱۷ نفر خبرنگار جوان با من همكاري مي كردند كه اغلب آن ها دختر خانم با تحصيلات دانشگاهي بودند . و تنها يك آقا پسر در اين سرويس بود . كه ابتدا مسئول پياده كردن نوار مصاحبه ها بود ولي بعد ها به دليل علاقه به جرگه خبرنگاران پيوست . اين جوون ها واقعآ فعال بودند . يك روز چند نفر را براي انجام مصاحبه با عوامل سريال آرايشگاه زيبا لوكيشن تصويربرداري فرستادم . بعد از اتمام كار به دليل مسئوليت ام قبل از چاپ همه گزارش بچه ها رو به دقت مي خواندم تا خداي ناكرده گاف يا سوتي نداده باشند . در حالي كه سرگرم خواندن رزومه كارگردانش بودم ، ناگهان شوكه شدم !!
آشنايي با زنده ياد احمد بهبهاني ....
شايد باورتون نشه .. در حالي كه مصاحبه كارگردان سريال آرايشگاه زيبا رو مي خواندم ، ديدم آقاي احمد بهبهاني در بيان سوابق هنري اش اشاره به مجموعه موفق " تلخ و شيرين " كرده گفته كه آن اثر از جمله كارهاي پيش از انقلاب اش بوده است .. نمي دونم چه جوري حس و حالم رو بيان كنم !!؟ عين بچه هاي كوچولوي كم طاقت بد جوري ذوق زده و شوكه شدم .. انگار گنجي رو پيدا كرده باشم . هيچ چيز در آن لحظه به اندازه شنيدن اين خبر من رو خوشحال نمي كرد .. اين رو هم بگم كه از زماني كه مسئوليت دبير سرويسي مهم ترين بخش مجله سروش به من واگذار شده بود ، خيلي كم فرصت تهيه گزارش پيدا مي كردم .. مگه اين كه كار خيلي بزرگ و حساس مي بود . يا براي آموزش نحوه اخذ گزارش شاگرداني رو به پشت صحنه مي بردم . به همين دليل سريع با زنده ياد بهبهاني تماس گرفتم و از او خواستم جهت گفتگوي ويژه يه قراري با من بگذاره ...
دوستي با مرحوم بهبهاني و ....
در همون ديدار اول به قول قديمي ها يك دل نه صد دل به او انس بستم .. نمي دونم چه جوري بگم .. احمد خدابيامرز سواي شخصيت مهربون و خيلي والايي كه دشت . به دليل كارگرداني تلخ و شيرين كه انگار قسمتي از گذشته من و سوسن رو كار كرده بود ، يه احساس وابستگي عاطفي به او پيدا كرده بودم . از مصاحبت او خسته نمي شدم . اصولآ آدم هاي بزرگ داراي چنين خصلتي هستند .. شما به هيچ عنوان گذشت زمان رو در حضور آن ها احساس نمي كني . ( همين حس را در ديدار با كارگردان به نام سينماي ايران ، جناب ابراهيم حاتمي كيا داشتم . هر چه بهبهاني رو خاكه ، بلندي عمر او باشد ) شايد باورتون نشه .. درياي علم و دانش بود . ما ساعت هاي متمادي با هم در مورد مسايل و معضلات فيلم ها و سريال ها با هم بحث مي كرديم ... او عادت داشت پيپ مي كشيد . دفتر كارش هم درست در يكي از كوچه هاي روبروي صدا و سيما واقع شده بود . اجازه مي خواهم يك پارانتز باز كنم ... قبلآ گفته بودم ... من عادت داشتم از دوستي هايم با افراد ذي نفوذ به نفع مردم سوء استفاده كنم .. ! از اين رو يك بار كه يكي از دختر ها با مشكل بزرگي مواجه شده بود به احمد گفتم و او بلافاصله مشكل مالي او را بر طرف كرد .. واقعآ خدا بيامرزدش ..
يه گله از دست اندر كاران هنري ...
از شما چه پنهان وقتي به عادت هميشگي قبل از نگارش مطلب براي تهيه عكس به گوگل مراجعه كردم ، واقعآ افسوس خوردم . وقتي نام احمد بهبهاني رو براي جستجوي نوشتم ... كلي بهبهاني عرب پديدار شد !! دريغ از يك تصوير .. از زنده ياد بهبهاني خودمون . واقعآ همون حالي رو داشتم كه از پيدا نكردن تصوير كاپيتان شهيد ايرباس مرحوم " محسن رضائيان " بهم دست داده بود . آخه چرا نبايد سازمان يا نهادي براي ثبت در تاريخ تصاوير افراد مهم رو در وب بگذاره ؟ اين كه هزينه اي نداره .. مرحوم بهبهاني كم شخصيتي نبود . كافي است شما به سابقه آثار هنري او نظري بيندازيد .. واقعآ دلم از اين بي مهري ها مي سوزه .. همكاران او ، بازيگران قديمي و جديد كه سابقه كار با او را دارند ، مي توانند اين كار رو بكنند . الحمدالله الان سايت هاي هنري و سينمايي فراواني داريم .. چه مي شه در كنار تصاوير سوپر استار ها نامي هم اساتيد آن ها بشه !؟
وقتي دخترم دستيارم بود ....
درست در همون ايامي كه من در سروش مسئوليت داشتم ، درس دخترم پايان يافته و براي اين كه حوصله اش در خونه سر نره ، اغلب براي تهيه گزارش با خودم مي بردم . زيرا هم خودش علاقه داشت و هم من به فردي نياز داشتم كه هميشه در دسترس باشه . گاهي مي شد در همون موقع برنامه هاي اجرايي هم به من واگذار مي شد و من نياز به يه دستيار قوي داشتم .. برنامه هايي چون جشنواره هاي فيلم فجر ، تئاتر دفاع مقدس ، جشنواره موسيقي و غيره .. كه مسئوليت انتشار بولتن هاي آن گاهي به تيم من محول مي شد . به همين دليل در تهيه گزارش هاي مهمي كه خودم مي رفتم ، دخترم رو هم با خود مي بردم . به همين دليل در يك روز گرم تابستاني براي انجام گفتگويي به اتفاق هم به دفتر زنده ياد " احمد بهبهاني " رفتيم . اون موقع خونه ما در الهيه بود . اين رو هم اضافه كنم من اصلآ از اون دسته آدم ها نيستم كه اهل پارك رفتن باشم .. ! فقط در ايامي كه محصل بودم ، شب ها به اتفاق همكلاسي ها يم به پارك لاله مي رفتيم و زير نور چراغ برق تا نزديكي هاي صبح درس مي خوانديم .. ديگه هيچ موردي مبني بر پارك رفتن و گردش در آن رو به خاطر ندارم ..
رفتن به پارك ملت و باقي قضايا .......... !!
دقيقآ يادم نيست ساعت چند بود .. فقط به خاطر مي آورم با مرحوم بهبهاني قرار داشتيم . دخترم يك راست اومده بود سروش تا به اتفاق راهي دفتر آقاي بهبهاني شويم .. حدود يكي دو ساعت زودتر از وقت ملاقات به آن جا رسيديم . من اون موقع ماشين نداشتم . از اون جا كه دفتر احمد روبروي پارك ملت بود .. و هوا هم خيلي گرم بود . بهتر ديديم تا سر رسيدن وقت ملاقات به درون پارك رفته تا وقت سپري شود .. يادمه آفتاب تندي بر روي صندلي هايي كه در مدخل پارك قرار داشت تابيده بود . به همين دليل به دخترم گفتم .. بابا جان بيا بريم زير سايه يكي از شمشاد ها بر روي چمن ها بنشينيم . اتفاقآ كلي هم گشتيم و به دليل آبياري كه سبزه ها رو كرده بودند ، به سختي موفق شديم كه جايي رو گير بياوريم . ما هر دو پشت به شمشاد و رو به خيابان وليعصر كه سراشيب هم بود نشسته بوديم .. و در عين حال سعي مي كردم چشمم به كوچه روبرو باشه تا اگه اتوموبيل فولكس واگن قورباغه اي مشگي رنگ احمد سرو كله اش پيدا شد ، سريع بريم دفترش ...
ماجراي دستگيري ما ... !!
خدا رو صد هزار مرتبه شكر مي كنم كه خانواده من هميشه حجاب اسلامي شون رو رعايت مي كنند . يادمه اين ماجرا در روزي رخ داد كه همسرم براي جلسه قرآن منزل حضور نداشت . او روزهاي شنبه و سه شنبه هرهفته به جلسات مذهبي مي ره و حالا هم ادامه داره . خلاصه ما تازه روي چمن ها نشسته بوديم و مشغول بررسي موضوعات مصاحبه و سوالات مربوطه بوديم . البته اين رو بگم اطراف ما هم تعداد زيادي خانواده يا دختر و پسر چوان به اتفاق نشسته بودند .. اما نمي دونم روي چه اصلي در حالي كه سرگرم نوشتن و چك كردن ضبط و صوت بوديم ، ديدم يك آقايي لباس شخصي به همراه يك مامور نيروي انتظامي به ما نزديك شده و بعد از سلام و عليك خيلي مودبانه خواهش كردند لطفآ همراه ما تشريف بياوريد ! من اصلآ در اون لحظه دليل اين كار آن ها رو متوجه نشدم . فكر كردم به خاطر نشستن و لگد كردن چمن هاست ! اولش فكر كردم تنها با من كار داره .. به همين دليل گفتم بابا جان تو سوال ها رو آماده كن تا من برگردم ..! كه مامور گفت هر دو لطفآ همراه ما بياييد .
دكه اي در داخل پارك .......... !
از اون جا كه اصلآ نمي دونستم موضوع از چه قراره با آن دو مامور حرفي نزدم .. فقط تعجب من از اين بود كه چرا از ميان اين همه آدم فقط ما رو گرفتند .. به هر حال بعد از پيمودن مقداري راه ، به دكه اي رسيديم كه در آن برادران نيروي انتظامي هم حضور داشتند .. با ديدن پرسنل ناجا كمي خوشحال شدم و با خود فكر كردم اگه بدونند همكار آن ها هستم جريمه ام نخواهند كرد . ابتدا به ما گفتند جلوي در بايستيم . و اون برادر لباس شخصي رفت داخل كيوسك .. دقايقي بعد من را به داخل فرا خواندند . و اولين سوال اين بود چه نسبتي با اون خواهر داري ؟ من ابتدا دنبال خواهري مي گشتم كه او مي پرسد ؟ عرض كردم كدوم خواهر رو مي فرماييد ..؟ ديدم اشاره به دخترم نمودند !! با خنده گفتم برادر ايشون دخترم است ! با تمسخر گفت .. گفتي دخترت است ؟ عرض كردم بله قربان .. گفت مدارك .. من كارت بازنشستگي ارتش رو نشون اش دادم و رو به مامور نيروي انتظامي كه اون گوشه نشسته بود كردم و گفتم سركار جان ما با شما همكاريم .. گفت مشكلي نيست انشاالله حل مي شه جانم ! سپس همون برادر ( نه آن كه جلب ام كرد ) گفت مدارك صبيه محترم .. گفتم همراهم نيست .. !
سين جيم هاي خنده دار .... !
من تازه دوزاري ام افتاد كه آن ها فكر مي كنند ما نامحرم هستيم .. با خود گفتم كاري نداره با چند تا سوال معلوم مي شه كه دروغ نمي گويم !! به همون آقا كه سيد خطابش مي كردند عرض نمودم حاج آقا به چي قسم بخورم كه دخترم است ! تازه مي تونيد از من سوالاتي رو بپرسيد و بعدش هم از او .. سيد گفت اتفاقآ همين تصميم رو دارم .. خيلي خوشحال شدم . گفتم الان موضوع روشن مي شه .. و با خود فكر كردم در مورد شام ديشب يا اسامي خواهر برادرم و اقوام كار تمومه ديگه .. او ابتدا از اسامي برادران و خواهرانم پرسيد .. عرض كردم تني يا ناتني ..؟ فرمود همه رو ... و من شروع كردم به شمردن .. الحمدالله از اون جايي كه پدر خدا بيامرزم تو هر شهري يك زن گرفته بود ، كلي اسم رديف كرده و تحويل دادم .. ! اصلآ حواسم نبود طفلك دخترم خيلي از آن ها رو حتي اسمشون رو هم نشنيده است ! و در حالي كه داشتم همين جوري رديف مي كردم .. به تته پته افتادم ! اين لكنت زبان اولين شك رو ايجاد كرد .. سپس به من گفتند بيرون باشم و دخترم رو احضار كردند .. حدس ام درست بود ..! چون درست يعد از دقيقه اي به كشف خيلي مهم نايل آمده بودند و لحن آن ها تغير كرد !!
تيپ غلط اندازم ، كار دستم داد ....
آن ها من رو احضار كرده و اين بار با لحن خيلي جدي و تحكم بر انگيز سوال كرد .. تو خجالت نمي كشي در اين سن و سوال با اين طفل معصوم دوست شدي ؟!! شما سرمايه دار چه خيال كرديد ؟ فكر كرديد با پول هر غلطي دلتون خواست انجام مي دهيد .. ؟ اي دل غافل اون جا دوزاري ام افتاد كه تيپ غلط اندازم اون ها رو به اشتباه انداخته و فكر كردند واقعآ من سرمايه دار هستم !! نمي دونستند من يه لا قبا يه ستاره تو هفت آسمون هم ندارم .. ! گفتم برادر اين چه طرز صحبت كردن است ؟ غلط كردن يعني چه ؟ مودب صحبت كنيد .. كدوم سرمايه دار ؟ كدوم دوست .. اين دختر منه .. مگه ازش نپرسيديد ؟ با خنده معني داري گفت چه جور دخترت است كه نام عمو ها و عمه هايش رو نمي شناسه !! گفتم آقاي محترم پدر من سال ها پيش تو شهرستان هاي گوناگون همسر گرفته .. ما رفت و امدي با اون ها ندارم كه دخترم بشناسه ! اشتباه من است كه از روي صداقت شروع كردم هر چه بابام زن صيغه اي و عقدي داشته براي شما رديف كردن .. من نبايد نام ان ها رو مي گفتم .
اقدام شك بر انگيز بعدي .... !!
تقريبآ قانع شده بود ... مخصوصآ كه گفتم شما شباهت رو در چهره دخترم نمي بينيد ؟ و با خواهش از افسر نيروي انتظامي كه مسئله رو حل كنه .. آن ها قبول كرده و قرار شد با همسرم صحبت كنند .. و من اصلآ يادم نبود در آن روز همسرم براي جلسه مذهبي خود به مسجد رفته است !! اولآ قبل از هر چيز من آدم گيج شماره خونه مون رو اشتباه دادم ..! وقتي طرف گفت اشتباه است .. آن ها شك كرده و كار ها داشت خراب مي شد كه گفتم اجازه دهيد از دخترم شماره رو بگيرم .. و وقتي اين بار تماس گرفتند ، كسي نبود كه تلفن رو جواب بده .. هر چه توضيح دادم همسرم جلسه داره .. گفت چرا از اول نگفتي .. ؟ خلاصه ديگه اين بار افسر پليس هم طفلك معترض شد .. گفت قربان با اين اطلاعات اشتباهي كه گفتي ، راستش من هم الان به شما مشكوك هستم !! پرسيدم خب چي مي شه ؟ گفت مي بريم به منكرات پرسيدم كجا ؟ گفت منكرات ؟
وقتي همه در ها بسته مي شوند .......... !
باور كنيد اولش زياد اهميت نمي دادم .. كم كم كه دير شد ، نگران قرار ملاقاتم بودم .. آخه من خيلي روي قرار هايي كه مي گذارم حساس هستم .. ابتدا به فكرم رسيد به دفتر احمد زنگ بزنم .. يادم اومد كه او دخترم رو تا حالا نديده است ! هيچ كس رو هم نداشتم كه خبرش كنم .. يا تلفن هيچ كس رو حفظ نبودم .. ديگه از موضع اعتراض كوتاه اومدم .. اين بار به خواهش و تمنا افتادم .. همين مسئله اين بار شك آن ها رو بيشتر كرد !! تنها راه حل اين بود كه بروم از خونه شناسنامه هايمون رو بياورم تا قضيه تمام بشه .. اما به دليل اين تناقض هاي الكي ، آن ها خيلي مشكوك شده و گفتند هيچ راهي نداره .. و گفتند هر اقدامي مي خواهي بكني ، بعد از اين كه تشريف برديد منكرات .. با اجازه مقام قضايي مي ري مدارك ات رو مي آوري .. !! اي داد و بي داد .. چه خاكي به سرم كنم ؟ به آن ها گفتم من رو نگاه داريد ولي اجازه دهيد دخترم بره هر چه مي خواهيد بياورد .. با پررويي هر چه تمام گفت تو رو مي خواهيم چه كار ؟ ترشي بيندازيم ؟ واقعآ اعصابم خرد شده بود
آخرين لطفي كه در حق ام شد ....
بعد از كلي خواهش و تمنا از مامور نيروي انتظامي ، طفلك مي گفت دست من نيست .. خلاصه بعد از اين كه كلي التماس كردم .. بنده خدا لطف كرده و به من گفت به خاطر گل رويت كه همكار من بودي ، فقط بهت اجازه مي دهم بري مدارك ات رو بياوري .. من كه خوشحال شده بودم .. گفتم تا شما يك چايي بخوري من برگشتم .. افسر انتظامي گفت نه ما الان با متهمان مي رويم منكرات .. شما سعي كن زود برگردي ... نمي دونستم چي بگم ؟ خدايا اين چه مكافاتي است ؟ من كه در تمام طول عمرم هرگز رنگ هيچ كلانتري رو نديده بودم ، اين بار بايد با عجله مداركي رو ارائه مي دادم كه دخترم ، دخترم است !! جالب اين كه آن همه دختر و پسر هاي فراوان زير هر درخت تو همديگر مي لوليدند .. با آن ها كاري نداشتند ... من و دخترم كه هم حجاب اش كامل بود .. هم با پدرش در حال نوشتن سوال هاي مصاحبه بود بايد گير مي افتاديم .. ! از اون جا كه معتقد به مشيت الهي در هر كار ناخواسته هستم . با قضيه كنار آمده و با عجله راهي خانه شدم ... !
ساختمان منكرات .........!
تنها نگراني من بر هم خوردن جريان گفت و گو با احمد بهبهاني بود .. و گرنه بقيه مشكلي نداشتم .. و اتفاقآ خيلي مي خواستم منكرات رو كه اين همه از آن حرف مي زدند ببينم . با عجله ماشيني دربست گرفتم و راهي الهيه شدم .. همان گونه كه حدس مي زدم همسرم مسجد بود . و پسرم هم مدرسه رفته بود .. با عجله شناسنامه خود و دختر و حتي همسرم رو برداشته و راهي آدرسي كه داده بودم شدم . جالبه به محض اين كه رسيدم مرا به داخل راه نمي دادند !! هر چه به نگهبان هاي جلوي در گفتم خودم متهم هستم ، قبول نمي كردند .. فكر مي كردند براي ضمانت كسي آمده ام .. و ان ها مي گفتند منتظر باشيد خبرتان مي كنيم .. تا اين كه عصباني شده و گفتم بابا جان من رو با دوست دخترم ماموران دستگير كرده اند .. كارت شناسايي گذاشتم تا بروم مدارك بياورم .. بفرما اين هم شناسنامه ..!! بالاخره خدا عمرش بده اجازه داد وارد شوم .. بگذريم .. به هر كس مي رسيدم خودم رو معرفي مي كردم و داستان دستگيري ام رو تعريف مي كردم .. ديگه خودم از خودم متنفر شده بودم .. اولش اصلآ فكر نيم كردم اين همه دچار دردسر بشم . مرتب خودم رو لعنت مي كردم .
قضيه عكسدار نبودن شناسنامه ..... !!
نه از اون افسر نيروي انتظامي خبري بود .. نه از اون برادري كه ما رو جلب كرد .. نه از سيد ... ديگه داشتم قاطي مي كردم كه يكي دو تا از جوون هايي كه پيش از ما دستگير شده بودند رو شناختم . كه درون يكي از اتاق ها بودند .. به نگهبان اين بار قضيه رو گفتم و براي اين كه مرا به داخل راه بدهد .. با خود فكر مي كردم چه جرمي رو گردن بگيرم تا به داخل اتاق محاكمه بروم .. عاقبت دل مامور جلوي در سوخت و مرا به اتاق متهم ها دعوت كرد .. يكي يكي متهم ها رو مي خواندند و حاج آقاي كشيك محاكمه مي كرد .. همه اش از اين مي ترسيدم نوبت ام نرسه و شب دخترم رو در اين محل نگدارند ! ديگه كم كم متوسل به دعا و التماس به درگاه خداوند شده بودم .. كه ناگهان ديدم يك روحاني خوش برخورد از اتاق بيرون امده و قصد داشت دستشويي بره .. جلو رفته و با احترام در يك دقيقه تمام جريان رو گفتم .. و شناسنامه ها رو نشونش دادم . دقايقي بعد من را صدا زد .. دخترم را هم اوردند . با مشاهده چهره مهربون حاج آقا تمام خستگي ام از تنم بيرون رفت .. روحاني جوان چند سوال از من و چند از سوال از دخترم كرد و متوجه واقعيت شد . اما همين كه شناسنامه رو گرفت .. گفت متآسفم اين كه فاقد عكس است !! گفتم يعني چه ؟ گفت از كجا معلوم اين دختر شماست ؟
آغاز مشكلي جديد .......... !!
خدا وكيلي حاج آقا خيلي مهربون و متواضع بود . وي خيلي با متانت گفت .. عزيزم وقتي شناسنامه فاقد تصوير دختر خانم شماست ، من چگونه و با چه مدركي مي توانم باور كنم .. من حرف شما را مي پذيرم .. گفتم خب چاره چيه .. گفت مشگلي نيست . فردا وقت اداري يك سند معتبر مي آوريد صبيه محترم آزاد مي شود .. آن گاه برويد افرادي رو بياوريد كه شهادت دهند صبيه شماست .. گفتم اگه كسي رو نيافتم .. گفت آن گاه مسجل مي شود دختر خانم نامحرم است .. يا عقدش مي كني يا مي روي زندان .. !! منتها همه اين حرف ها رو با خنده مي زد .. نمي ونستم راست مي گه يا شوخي مي كنه .. البته قبول داشتم كه شناسنامه بي عكس سنديت در اين قضيه به خصوص نداره .. در نهايت ديد كه من واقعآ قاطي كردم ، گفت .. اگه همسرتون الان تشريف بياورند ، مشكل حا مي شود چون شناسنامه او تصوير دارد . گفتم حاج آقا همسرم جلسه قران است .. مي توانيد تحقيق كنيد .. روحاني جوان وقتي فهميد همسرم اهل جلسه قرآن و اين مسايل است .. دلش به رحم آمده و پاي ورقه ، حكم تبرئه ما رو نوشت .. خيلي خوشحال شده بودم ...
دوست شدن با حاكم كشيك منكرات ..........
وقتي خيالم از اين كه شب دخترم رو نگاه نمي دارند راحت شد .. ديگه نطق ام حسابي باز شده و بناي شوخي رو با روحاني گذاشتم .. ابتدا او سوالاتي از هواپيما پرسيد .. بعد نوبت من شد .. جدي جدي پرسيدم حاج آقا چرا چيزي كه واضح بود ، اين همه سخت گرفتيد .. گفت اگه با ديدن شناسنامه مي گفتم بفرماييد اشتباه شده .. اين بار اين شما بودي كه شاكي بشي و سرو صدا راه بيندازي .. !! ما روحانيون حواسمون خيلي جمع كارمون است .. بار ديگر پرسيدم واقعآ شما هر كي رو با هم بگيريد عقدشون مي كنيد ؟!! ابتدا پاسخ اش مثبت بود .. وقتي كه بهش گفتم پس از فردا من با زيباترين كارمندان اداره ام مي روم پارك تا عوامل شما ما رو جلب كرده و شما به عقدمون در آوريد !! خنديد و گفت نه برادر .. اين جوري ها هم نيست كه فكر مي كني ..! بي خودي دلت رو صابون نزن .. خلاصه بعد از كلي در به دري آزاد شديم ....
چندي بعد لوكيشن تصويربرداري ..............
يادمه فرداي آن روز جريان رو براي احمد تعريف كردم .. كلي تو فكر فرو رفت .. و بعد از مدتي گفت .. كاش مي شد از اين سوژه يه فيلم ساخت .. البته اگه بگذارند ... تا اين كه براي هفته بعدش احمد من و خانواده ام رو براي صرف شام و تهيه گزارش به لوكيشن كاريش دعوتم كرد.. محل تصويربرداري يكي از خيابان هاي فرعي قيطريه بود .. حياط خيلي بزرگي بود كه در آن مجموعه طنز " فروشگاه " رو مي ساختند ... اغلب هنرپيشه ها بودند ... خانم شهلا رياحي ،داريوش اسدزاده ، رضا بابك ، پوراندخت مهيمن .. و خيلي هاي ديگر كه اسامي آن ها يادم نيست .. اون شب حسابي از ما و هنرمندان فيلم پذيرايي شد .. آقاي داريوش اسد زاده به شوخي گفت اي كاش هر شب شما ميهمان باشيد تا كارگردان اين جوري شام مفصل به ما بده .. جاتون خالي خيلي به همه ما خوش گذشت و تلافي آن همه مشكلاتي كه در ديدار با بهبهاني پيش آمده بود با پذيرايي از دلمون بيرون رفت .. من اون شب به دليل اين كه با خانواده به لوكيشن رفته بودم نتوانستم درست و حسابي گزارش هاي لازم رو بگيرم .. قول دادم حتمآ يك شبي ديگر مزاحم آن ها شوم ..
مرگ نا به هنگام احمد بهبهاني
خبر بقدري تكان دهنده بود كه اولش باورم نشد . وقتي در بخش خبري صدا وسيما به طور خيلي مختصر اعلام كردند كارگردان نامي صدا و سيما بر اثر سكته قلبي نقاب در چهره خاك كشيد ، اصلآ باور نمي كردم اين احمد خومون باشه .. مدام با خود فكر مي كردم حتمآ اشتباه شنيده ام .. ولي نه حقيقت داشت .. بقدري دل آزرده شدم كه نهايت نداشت .. به هر حال الان سال ها از اين قضيه مي گذرد .. صرف نظر از ضايعه از دست دادن كارگردان بزرگ عالم هنر ... الحمدالله كشورمون به ثبات رسيده است .. ديگه برادران كميته يا نيروي انتظامي قانونمند عمل مي كنند .. حتي بازرساني رو گذاشته اند كه با ماموران متخلف برخورد قانوني به عمل مي آورند ... حالا ديگه آن ها هم زير ذره بين هستند .. امروزه نيروي انتظامي با مطالعه و تجزيه و تحليل جرايم به كمك كارشناسان خبره به راه كارهاي اساسي براي كاهش جرم دست يافته اند . اجراي طرح هاي امنيت ، برخورد با اراذل و اوباش و قلدر هايي كه مزاحم نواميس مردم كوچه و بازار بودند . افزايش مراكز انتظامي در معابر ، راه اندازي گشت هاي سيار و پياده در محله ها ، ايجاد پليس ۱۱۰ و از همه مهم تر فرهنگ سازي در جامعه (اینجا ) سطح آمار تخلفات رو پائين اورده است . كه جا دارد از همه آن عزيزان تشكر و قدرداني كرده و به همه آن ها يه خدا قوت بلند بگوييم .
با تشكر و احترام :
بهروز مدرسي
اين مطلب ساعت ۹ بامداد در تاريخ هيجدهم تيرماه ۱۳۸۷ به پايان رسيد .
ايام به كام
براي مشاهده تصاوير ديدني (اينجا ) رو كليك كنيد .
سایت مدیکال برای دانشجویان خلبانی
http://persianlaureates.blogfa.com/
صدام برای لاشه این هواپیما جایزه تعین کرده بود !
اين آخرين شبي است كه در خانه قديمي مشغول نوشتن پست جديدي هستم .. قراره فردا يك سري اسباب و اثاثيه رو به منزل جديد ببريم .. همسرم پيشنهاد داد كه در دو سورتي قابلمه شكسته و گليم پاره مون رو ببريم .. تا فرصت جا به جايي و چيدمان رو پيدا كنه .. به همين دليل شايد فردا هم ماندگار شدم .. خيلي خسته ام . قلبم بد جوري از سر شب درد مي كنه .. باور مي كنيد از اين مي ترسيدم كه نكنه نيمه كاره سكته كنم ؟ من اصلآ از مرگ نمي ترسم . چون خيالم راحته دل هيچ كسي رو نشكسته ام .. تا تونستم به همه خدمت و خوبي كرده ام .. واي خداي من چي دارم مي گم ..؟ ولي آدم بايد هميشه پيش بيني كنه .. الحمدالله ملك و املاكي ندارم كه وصيت نمايم .. اما شماره رمز عابر بانك كه حقوق بازنشستگي ام رو مي گيرم بر روي كاغذي نوشته به بالاي كامپيوترم چسباندم .. تا همين يك قران دو زار هم به بهانه عدم شماره رمز قطع نشود ..!!
دوستان نازنين .. باور مي كنيد تصميم داشتم در اين پست خيلي با شما ها حرف زده .. و از يكايك شما تشكر كنم ..؟ اما نمي دونم چرا از سر شب قلبم شروع به درد كردن گرفت ... ؟ مي دونم به خاطر فشار ها و استرس هاي فراواني است كه اين روزها متحمل شدم .. ولي ناراحت نباشيد .. من پوستم خيلي كلفت است .. و حالا حالا ها ميهمان شما هستم .. اگر در اين چند روز پاسخ كامنت ها دير شد ، پوزش من را بپذيريد .. انشاالله در منزلي جديد اگه زنده بودم با انرژي مضاعفي در خدمت خواهم بود .. از همه شما دوستان به خاطر همدردي با من سپاسگزارم
محل درج آگهی های شما
محل درج اگهی های شما
محل درج اگهی های شما
چرا در باره هواپيماي خفاش مخفي كاري مي شد .... !؟
از همون نخستين روز هايي که وبلاگ و بعد سایت ام رو راه اندازی کردم تا به امروز ، هر از گاهي بعضي از خوانندگان كنجكاو و علاقه مند به امور نظامي در باره هواپيماي خفاش ، شماره سريال يا ريجستري ، شكل ظاهري ، اطلاعات خصوصي و ده ها سوال متفرقه ديگر در مورد هواپيماي خفاش از من سوال فرموده كه با عرض شرمندگي بسيار ، هميشه عرض مي كردم اطلاعات مربوط به اين هواپيما كاملآ محرمانه است . و اصلآ دوست ندارم ذره اي به خطوط قرمز نظام يا ارتش نزديك شده يا خداي ناكرده به آن بپردازم . اما چرا در باره اين هواپيما اين همه مخفي كاري مي شود ؟ دليلش كاملآ روشن و مشخص است .. زيرا نقش بسيار استراتژيك در جنگ و حتي صلح دارد . و از آن جا كه تجهيزات پيشرفته آن در يك هواپيماي معمولي سي - ۱۳۰ جاسازي شده است ، تشخيص آن حتي براي پرسنل پايگاه هم غير ممكن است . و همواره سعي مي شود تجهيزات آن از ديد همه مخفي بماند . در رژيم سابق حتي خلبان هواپيما هم حق نگريستن به تجهيزات مدرن آن را نداشت . و اگه يادتون باشه در يكي از پست هاي قبلي به آن پرداختم (اينجا ) ..
خفاش و ماموريت هاي آن ...
همان گونه كه مي دانيد آمريكايي ها در رژيم گذشته خيلي در ارتش به خصوص نيروي هوايي فعاليت مي كردند . از آن جا كه در آن روزگار شوروي سابق يكي از دو ابر قدرت بزرگ جهان محسوب مي شد ، آمريكايي ها براي آگاهي از فعاليت هاي نظامي روس ها و تحركات شون در منطقه با تجهيز كردن هواپيماهايي همواره آن ها رو زير نظر داشتند .. و اين تجهيزات همان طور كه اشاره كردم بي نهايت محرمانه بود . و بعد از پرواز با پوشاندن كاور بزرگ پلاستيكي بر روي تجهيزات داخل هواپيما و لاك و مهر كردن آن ، مانع از مشاهده پرسنل متخصص و فني هواپيما مي شدند .. و جالبه بدونيد علاوه بر مقامات ارشد نيروي هوايي ، دربار شاهنشاهي هم بر پروازهاي منظم اين هواپيما نظارت داشت .. و توسط ژنرال هاي بلند پايه نظارت و گزارش مي شد . بعد از انقلاب و خروج آمريكايي ها ، اصلآ فكرش رو نمي كردند كه ايراني ها قادر باشند آن تجهيزات پيچيده و حساس رو به كار اندازند .. به همين دليل هواپيماهاي خفاش عملآ اوايل انقلاب زمين گير شده و در گوشه اي غريبانه پارك شده بودند .. و تازه زمزمه هاي تخليه تجهيزات براي استفاده مناسب از هواپيما به گوش مي رسيد كه خيلي زود به همت متخصصان تحصيل كرده نيروي هوايي مجددآ به راه افتاد ..
نقش اين هواپيما بعد از انقلاب ...
بعد از اين كه پرسنل متعهد اطلاعات و عمليات ستاد كل نيروي هوايي موفق به راه اندازي تجهيزات شدند و پرواز هاي آن آغاز شد ، برعكس رژيم گذشته خلبانان و كروي پروازي هواپيماهاي خفاش مجاز به تماشاي داخل هواپيما شدند . ولي از آن جا كه ماموريت اين هواپيماها خيلي مهم و حساس بود ، لذا تصميم گرفته شد كروي ثابتي براي آن ها در نظر گرفته شود . به اين ترتيب بعد از انتخاب و تعين صلاحيت هاي لازم توسط نهاد هاي مربوطه ، فقط عده اي خاص از بچه ها مجاز به پرواز با اين هواپيما شدند . كه خوشبختانه من هم عضو اين گروه بودم .. و اگر فرصتي دست مي داد پائين رفته و از نزديك كار متخصصان آن را مي ديدم و در باره كاركرد سيستم ها سوال مي كردم . واقعآ كار بچه هاي متخصص خيلي غرور آفرين بود . مخصوصآ در جنگ واقعآ نقش بسيار اساسي و حساسي داشت .. به عبارتي پرسنل اين هواپيما با پرواز هاي شبانه روزي خود ، روزگار خلبانان عراقي رو سياه كرده و به محضي كه آن ها در كابين شكاري هاي خود نشسته و استارت مي زدند ، از طريق متخصصان داخل اين هواپيما شناسايي شده و به اطلاع مقامات مسئول مي رسيد .. !
وقتي آمريكا با آواكس هايش كم مي آورد .... !!
در مورد حمايت غربي ها به خصوص آمريكايي ها از صدام حسين و پشتيباني دائم آن ها در جنگ هشت ساله با ايران چيزي نمي گويم چون همه اين مسئله رو مي دانيد . اما آن چه كه خيلي دلم مي خواد شما جوان هاي عزيز بدونيد در باره حضور و نقش هواپيما هاي آواكس است كه با استقرار در خاك عربستان ، سعي مي كردند تمام اطلاعات نظامي ارتش ايران به خصوص پرواز جنگنده هاي نيروي هوايي رو به عراق اطلاع داه تا آن ها به موقع به مقابله برخيزند ! اين هواپيماها به دليل برخوداري از پيشرفته ترين سيستم هاي جاسوسي قادرند بيش از دو سوم كره زمين رو رديابي كنند . و در جريان جنگ ايران و عراق آن ها با وجودي كه اطلاعات گران بهايي در اختيار ناوگان هوايي عراق قرار مي دادند ، ولي اين ايراني ها بودند كه به دليل عشق و علاقه وافر به خاك كشورشون هميشه سربلند از تمام نبرد هاي هوايي بيرون مي آمدند .. اختناق حاكم در ارتش بعثي و ترسو بودن ذاتي برخي نظاميان آن سبب گرديده بود به نحو مقتضي از اطلاعاتي كه آواكس در اختياروشون مي گذاشت استفاده مطلوب نكرده و در صورت مواجه با شكاري هاي ما فرار را بر قرار ترجيح مي دادند !
نبرد هواپيماهاي خفاش با آواكس هاي آمريكايي .... !
آن چه كه همه كارشناسان خبره امور نظامي جهان را به تعجب وا داشته بود ، شكست خفت بار هواپيما هاي پيشرفته آواكس آمريكايي در مقابل خفاش هاي ايران بود ! به عبارتي ايراني ها با تجهيزات به جاي مانده آمريكايي ها و اصلاح آن چنان مديريت فضاي ايران و عراق را در اختيار داشتند ، كه عرصه رو براي خلبانان شكاري بعثي ها تنگ و غير فعال نموده بود ...! و عملآ اطلاعات ارائه شده توسط آواكس ها خنثي مي ماند . قضيه از اين قرار بود كه هميشه يك فروند خفاش در آسمان ايران حضور داشت . و با پروازهاي طولاني كه انجام مي داد تمام حركات نيروي هوايي عراق رو زير نظر داشت و به محض اين كه خلباني استارت مي زد و يا قصد ورود به خاك ما رو داشت ، ايراني ها مطلع مي شدند .. ! شايد براتون جالب باشه كه اغلب اعلام وضعيت هاي قرمز و سفيد با گزارش هاي پرسنل اين هواپيما صورت مي گرفت .. از طرفي مهارت و بي باكي خلبان ها شكاري به ويژه پرسنل تام كت يا همون اف - ۱۴ سبب شده بود عملآ آواكس ها كارايي خود را از دست بدهند . زيرا خلبانان و برنامه ريزان نبرد هوايي عراق بزدل تر از آن بودند كه ياراي مقابله با عقابان تيز پرواز ايراني را داشته باشند ..
نقشه دشمنان براي سرنگوني خفاش .... !!
دو عامل مهم سبب حفظ برتري ايران مخصوصآ نيروي هوايي در جنگ با عراق بود . كه تلاش هاي زيادي براي تضعيف و از بين بردن آن ها مي شد . نخستين عامل كه مهم ترين هم به حساب مي آمد ، پرسنل متعهد و با تجربه نيروي هوايي بود . كه براي دفاع از كشور و ارزش هايي كه به آن اعتقاد داشتند ، جان خود را هم فدا مي كردند . تبليغات فراواني براي تضعيف و اغفال خلبانان و كروي پروازي صورت مي گرفت و حتي با صرف هزينه هاي بسيار كلان از سوي عوامل خود كه در قالب گروهك هايي كه هنوز پاكسازي نشده بودند ، كار اغفال ادامه داشت .. اما تنها تعداد خيلي كمي گول وعده هاي دروغين آنان را خورده و حاضر به ترك كشور شدند . عامل بعدي هواپيماهاي خفاش بود . و همان گونه كه اشاره كردم در قالب هواپيماهاي معمولي سي - ۱۳۰ كل منطقه از جمله خاك كشور عراق را زير نگاه نافذ خود داشت . و پرسنل متخصص داخل آن قادر به رد يابي هر فركانسي بودند ! و به هيچ عنوان هم قابل شناسايي نبود ! پرواز هاي خفاش خواب راحت را از همه عراقي ها گرفته بود ! به طوري كه صدام براي سرنگوني اين هواپيما ها جايزه كلان تعين كرده بود !!
خفاش ها ، بلاي جان منافقين ....!!
حتمآ تمام كساني كه سن و سالي ازشون گذشته هنوز اوايل جنگ رو به خاطر دارند .. و يادشون است كه همين گروهك منافقين با پشتيباني غرب و با صرف هزينه هاي كلان ، راديويي رو راه اندازي كرده بودند كه شب و روز با پخش برنامه هاي مخرب سعي در تضعيف روحيه رزمندگان جوان و خانواده هايي كه عاشقانه پشتيباني جبهه ها رو به عهده داشتند ، مي كرد . و با اعلام خبر هاي دروغ و اخبار جعلي ضربه به نظام وارد مي ساخت . برادران سپاه خيلي تلاش كردند ايستگاه اين راديو رو شناسايي كنند .. تا اين كه به همت همين قارقارك دوست داشتني و تلاش تيم متخصصي كه با اين هواپيما پرواز مي كردند عاقبت اين لانه فساد و مركز توطئه شناسايي شد . آن ها براي رد گم كردن نظام ، اين فرستنده قوي را در يك منزل مسكوني در يكي از شهرهاي كردستان نصب كرده بودند .. و خيلي مطمئن بودند كه تابش امواج آن از طرفين قابل شناسايي نيست . و به همين دليل به خاطري آسوده در حال تخريب چهره نظام و رزمندگان بودند .. و هرگز فكرش رو نمي كردند كه ممكنه امواج مخرب آن ها از آسمان شناسايي بشه ! به همين دليل دل پر خوني از هواپيماهاي خفاش دارند ! !
پاي صحبت يك همكار خفاشي .......... !!
اگر چه من در طول جنگ پرواز هاي زيادي با هواپيماهاي خفاش داشتم . ولي براي شنيدن نقشه سرنگوني اين هواپيما به سراغ " ابراهيم فولادوند "يكي از ياران خفاشي ام رفته و با هزار خواهش و تمنا ازش خواستم در باره خفاش حرف بزند . او كه خيلي تعجب كرده بود از من پرسيد ... يعني جنابعالي مي خواهي در مورد خفاش مطلب بنويسي !!؟ فهميدم منظورش چيست .. به همين دليل گفتم .. نه جانم . من كه از همه بيشتر حواسم است . فقط مي خواهم در باره تلاش هايي كه براي سرنگوني قارقارك شما مي شد حرف بزني . ولي بر خلاف اون سال ها كه فردي وراج و پر سر زبون بود ، ديدم به پيرمردي خميده و كم سخن تبديل شده است !! اول فكر كردم با باباي ابرام دارم حرف مي زنم ..! اما وقتي به رسم اون ايام بناي شوخي رو آغاز كرد .. فهميدم خودشه ... !! ابرام علاوه بر همكار بودن ، يكي از دوستان نزديك من به شمار مي رود . باور كنيد جدي عرض مي كنم .. تنها فردي كه در جنگ نگرانش بودم ، او بود . چون هر روز پرواز بود ..
سرگرد ابراهيم فولادوند .........
اگر چه به كار گيري واژه " خفاشي " براي يك دوست قديمي زياد مناسب ، ولي چون در اين رابطه قصد پرسش از او دارم .. مهم نيست . من با ابرام خيلي شوخي مي كردم . واقعآ تحمل و صبوري او در مقابل شوخي هاي من ستودني و جاي تحسين داشت . در همين سايت در باره يكي از ماموريت هاي مهمي كه بايستي با هم به منطقه جنگي مي رفتيم ، نوشتم . يادمه به خاطر كار ساخت و ساز خونه اش ، از من خواست كه تنها به ماموريت بروم ! و من براي فرار از وراجي هاي او !! ( شوخي مي كنم ) قبول كردم قرار بود هواپيماي آسيب ديده سي - ۱۳۰ در فرودگاه اهواز رو استتار كنيم .. كه از شانس بد من براي نخستين بار اهواز شديدآ بمباران شد ! طفلك ابرام نمي دونست من مرده ام يا زنده ! واقعآ نيمه عمر شده بود .. بگذريم .. به سختي از زير زبانش يكي دو خاطره پروازي كشيدم بيرون ! مگه حرف مي زد !؟ يك ماجرا هم خودم مي دانم كه تقديم حضور شما ياران مي كنم ..
حمله ميگ عراقي به هواپيماي خفاش ..... !
تا يادم نرفته عرض كنم يكي از دلايل كناره گيري ام از پرواز با خفاش ، يك نواخت بودن آن بود . و من ترجيح مي دادم پروازهايي رو انجام دهم كه مسافر همراه داشته باشد . بگذريم . ابرام جزء افرادي بود كه شب و روز با خفاش پرواز مي كرد .. هميشه با خود فكر مي كردم كه ابرام رو نخواهم ديد .. چون مي دونستم خيلي ها دنبال ساقط كردن اين هواپيما هستند .. مخصوصآ كه صدام لعنتي هم جايزه تعين كرده بود ! ابرام در باره ماجراي يكي از حمله ها گفت :
در يكي از روزهاي جنگ تحميلي طبق معمول هميشه صبح خيلي زود به اداره آمدم . پرواز رآس ساعت هفت صبح بايد انجام مي گرفت . بچه هاي تيم اطلاعات و عمليات با يك دستگاه ميني بوس ، در حالي كه بعضي از بچه ها با خود ابزار ويژه اي شبيه كيف دستي حمل مي كردند بعد از سلام و عليك با كروي پروازي همگي داخل هواپيما شدند . ما سر ساعت مقرر از مهرآباد به پرواز در امديم .. همه چيز عالي بود . هواپيما هم مانند هميشه قبراق و سرحال به نظر مي رسيد .. با مخازن مملو از سوخت كه به قول معروف تا خرخره پر بود ! قرار بود ان روز با پرواز در منطقه جنوب كشور ، و چرخيدن بر روي استان هاي جنوبي ، تمام حركات نظامي دشمن رو زير نظر بگيريم . عراقي ها از اين كه تمام نقشه هاي پروازي آن ها از قبل لو مي رفت ، خيلي عصباني بودند . دست به هر حقه و ترفندي مي زدند ، تيم داخل هواپيما آن ها رو شناسايي مي كرد .. كاري كه آن ها با كمك آواكس هاي مجهز خود يك بار هم به طور كامل موفق نشده بودند خلبانان شكاري ما رو اغفال نمايند ..
به همين دليل آن ها تصميم گرفته بودند به هر ترتيبي كه است ما را ساقط كنند . و اين موضوع از طريق ستاد كل نيروي هوايي به ما ابلاغ شده بود كه بيشتر مراقب باشيم ! همان طور كه مي دانيد ايراني ها واقعآ در ترفند زدن و فريب دشمنان در جهان معروف هستند ! به همين دليل براي خنثي كردن نقشه خلبانان شكاري به ويژه خلبانان آمريكايي آواكس ها كه در عربستان مستقر بودند ، اقدام به كاري كرديم كه همه ان ها رو دست خوردند .. قضيه از اين قرار بود كه اغلب هنگام ماموريت هاي حساس و گشت زني در مناطق استراتژيك توسط جنگنده هاي خودي حمايت مي شديم . به قول معروف آن ها هواي كار ما رو داشتند .. به همين دليل هيچ يك از شكاري هاي دشمن جرآت نزديك شدن به ما رو نداشت . اما اين بار به دليل اهميت موضوع و رو دست زدن به آواكس هاي امريكايي اقدام به ريسك بزرگي كرديم . به اين صورت كه براي گيج كردن آن ها ، از شكاري هايي كه محافظت ما رو به عهده داشتند خواهش كرديم پشتيباني از ما رو رها كنند ! تا وانمود كنيم كه يك فروند هواپيماي معمولي نظامي هستيم ! اگر چه تصميم خطرناكي بود ، ولي به ريسك ان مي ارزيد !
اين عمل ما و دور بودن شكاري هاي محافظ باعث شد تمام نقشه هاي امريكايي ها كه اين بار براي ضربه زدن به هواپيماهاي نيروي هوايي و رزمندگان دلير ايران از كارشناسان خبره آمريكايي بهره گرفته بودند با شكست مواجه شده و عملآ كارايي آواكس ها به دليل حضور هواپيماي خفاش به زير سوال رفته بود . و تازه دوزاري شون افتاد كه نكنه همين قارقارك معمولي كه بدون محافظ در منطقه تردد مي كنه خفاش باشه ؟!! به همين دليل دستور سرنگوني خفاش اين بار با شدت بيشتري در دستور كار آن ها قرا گرفت . و جالب اين كه اين نقشه شون هم لو رفته بود و بچه هاي ما مسير تجسس و گشت هوايي رو تغير داده بود .. به همين دليل اين بار آن ها يك فروند سي - ۱۳۰ معمولي رو كه عازم پايگاه وحدتي دزفول بود ، هدف حملات خود قرار دادند كه خوشبختانه به ياري خداوند متعال و هوشياري خلبان سي - ۱۳۰ به شكل معجزه آسايي نجات يافته و هواپيما خسارت كمي مي بيند !
به هر حال بعد از اتفاقات فوق كه سبب تحقير بيشتر امريكايي ها شد ، آن ها تصميم گرفتند هر جور شده اين هواپيما رو ساقط نمايند ... مخصوصآ كه صدام جايزه ارزشمندي براي لاشه هواپيماي ما در نظر گرفته بود ! دقيقآ نمي دونم چند ساعت از گشت ما در منطقه مي گذشت .. كه ناگهان بچه هاي داخل هواپيما يك دسته شكاري عراقي رو كه قصد ورود به خاك ما رو داشتد ، شناسايي نمودند . هنوز دقايقي از اعلام اين موضوع نگذشته بود كه به ما از پائين خبر دادند كه يك فروند ميگ عراقي از بقيه جدا شده و به سمت سي - ۱۳۰ ما در حركت است ! در يك لحظه چهره فرزندانم مقابل چشمم آمد . با خود گفتم .. ابرام ديدي كه كار تو هم تموم شد !!؟ولي در عين حال سعي كردم خونسردي خودم رو حفظ كنم .. از پائين هم همين جوري فاصله رو اعلام مي كردند ... دوازده مايل .... ده مايل ... هشت مايل ... خداي من كمك ام كن .. در اين لحظه سريع اقدام به كم كردن ارتفاع كرده و به صورت شيرجه به سمت زمين آمديم .. دل تو دل هيچ يك از بچه ها نبود ...
باور مي كنيد آن قدري كه ناراحت ساقط شدن هواپيما بودم ، به مرگ خود و همكارانم زياد فكر نمي كردم چون با پوشيدن اين لباس از قبل فكر اين لحظات رو كرده بودم .. ولي واقعآ حيف ام مي آمد كه بعد از اين همه رو دست زدن به آمريكايي ها ، ابزار مهم جنگي مون رو از دست بدهيم . تنها شانسي كه آورديم زير پاي ما دشت صاف و وسيعي قرار داشت كه هر از گاهي شاهد عبور ماشين هاي عبوري بوديم .. خداي من . كمك ام كن .. صدا از پائين همين جور ادامه داشت .. پنج مايل .. چهار مايل .. و ما حالا خيلي به زمين نزديك بوديم .. اين بهترين و عاقلانه ترين تصميمي بود كه در اون لحظه حساس گرفتيم . و به محض اين كه متوجه شديم يكي از ميگ ها به سمت ما مي آيد ، اقدام به كم كردن ارتفاع نموديم .. علت اين كار هم اين بود كه اگه به ما حمله كنه .. سريع به زمين بنشينيم .. تا سيستم ها آسيب كمتري ببينند .. ديگه فاصله چنداني با زمين نداشتيم كه در يك لحظه صداي غرش موتور ميگ رو اكه از بالاي سر ما عبور مي كرد رو شنيديم .. هيچ كي باور نمي كرد كه جان سالم به در برده ايم .. منتظر برگشت اش بوديم .. تا اين كه بچه هاي پائين اعلام كردند كه آن ها تهران رو بمباران كرده و برگشتند ! يادمه فرداي آن روز جلوي پاي هواپيماي ما گوسفند قرباني كردند !
درد سر گم شدن اسلحه كمري ............ !
اگه يادتون باشه قبلآ به اين موضوع اشاره كرده بودم كه در زمان جنگ به هر يك از ما يك كلت كمري كبراي ۳۸ واگذار كرده بودند .. و حتمآ يادتونه كه رفتم مجوز همين كلت رو بگيرم كه سخن من با مسئول اسلحه خانه به طول انجاميد و فرد ديگري به جاي من پرواز رفت .. و روي كرمانشاه خودي ها زدند !!؟ به هر حال هنوز هم نفهميدم دليل واگذاري آن اسلحه ها چي بود ..؟ همون موقع به ما گفتند اگه اين سلاح همراه تون باشه ضرر نداره . چون ممكنه مجبور به فرود اضطراري شويد .. و همين اسلحه جان شما رو نجات خواهد داد ! بگذريم . حتمآ شنيديد كه گم كردن اسلحه كمري آن هم در زمان جنگ ، چه دردسر هايي داره ؟ . اگه ادم نتونه ثابت كنه كه گم كرده ممكنه دادگاه صحرايي شده و حتي به اعدام هم محكوم شود .. ! چرا ..؟ ارتش كه چرا ندارد ...!!! خب اين ماجرا براي همين دوست عزيز ما در زمان جنگ اتفاق افتاد .. و خيلي شانس آورد كه ولش كردند !!
اسلحه چه گونه گم شد .... ؟
اين ابرام آقاي ما از همون روز اول بر عكس بچه هاي ديگه هيچ علاقه اي جهت سكونت در خانه هاي سازماني رو نداشت . به همين دليل هر وقت آقا از پرواز بر مي گشت ، سريع لباس هايش رو عوض كرده و با پوشيدن لباس شخصي سوار ابو طياره قراضه اش كه يك پيكان يشمي رنگ قديمي بود شده و به سوي نظام آباد راهي مي شد ... ابرام آقاي ما اصلآ بدش نمي آمد سر راه چند تا از بندگان خدار رو تو مسير خونه شون سوار كرده تا هم خرج بنزين ماشين اش در آمده و هم پول سيگار و كبريت ! چه اشكال داره .. ؟ كسي كه نمي شناسه ..! بنده خدا آقا ابرام عادت داشت لباس پرواز رو مچاله كرده و زير صندلي جلو قرار بده .. خب يادمون نره كه تهران پر چاله چوله است .. و به كمر آقا ابرام ما هم يه كلت كبراي ۳۸ آمريكايي بسته شده است ! بيچاره ابرام اصلآ يادش رفته بود كه اسلحه داره و ممكنه تو اين دست انداز ها كه مث جيگر زليخاست ، حركت كرده و به سمت عقب روان شود .. از بد شانسي ابرام آقاي ما همين بس كه به جاي مسافري لارج و ثروتمند ، يه آدم يه لا قباي معتاد كه از سر ناچاري گاهي دست به سرقت هم مي زنه به پست او مي خورد ..!!
دردسري بزرگ براي ابرام عزيز .... !
از قديم گفته اند هر جا سنگه پاي لنگه ! خب اين بار سنگ به پاي لنگ ابرام آقاي ما اصابت مي كنه ! اون طفلك بقدري تو لاك خودش بود كه تا چند روز قضيه سرقت اسلحه كمري اش رو نمي دونه ! و همين جوري پروسه خونه ، اداره ، پرواز ، خونه رو ادامه مي ده .. تا اين كه يك روز تو خط پرواز فيروز زبل نكته جالبي در مورد شماره سريال كلت ها كشف مي كنه .. و از بچه ها مي خواد يه نگاهي به سريال ها بيندازند .. اين جا بود كه ابرام مي بينه ... اي دل غافل كلتي در بساط نيست !! خداي من چي شده ؟ به چه بدبختي خونه رو گرفته و از مادر بچه ها سراغ كلت رو مي گيره .. وقتي جواب مي شنوه كه خيلي وقته كه بدون كلت به خونه مي آيي !! برق سه فاز او رو گرفته .. و فك هاي درازش شروع به لرزيدن مي كنه ... واي خداي بزرگ كي باور مي كنه گم شده ؟ و تازه با خود كلنجار مي ره كه آخرين بار كي آن را زير صندلي پيكان قرار داده است ... ؟
گزارش به حفاظت اطلاعات پايگاه .......... !!
قبل از اين كه گزارش كنه .. هر كي يك چيزي مي گه .. يكي مي گه ... ابرام يه وقت خر نشي گزارش كني ها .. ! بيچاره ات مي كنند . اون يكي مي گه ... يه پا بپر كردستان و لنگه اش رو بخر .. هركي يه جور نسخه براي اين طفل معصوم مي پيچند .. ابرام سرسام گرفته .. شب ها خواب كلت و آرپي جي هفت مي ديد ..!! عاقبت با خود مي گه .. ادم كه نكشته ام .. اتفاقي است كه افتاده ! با ترس و لرز به ساختمان حفاظت اطلاعات پايگاه مراجعه مي كنه .. ديدن قيافه هاي سرد و بي روح سربازان نگهبان و سلام و عليك خشك برادران او رو از زندگي سير مي كنه .. چند بار تصميم مي گيره صداش رو در نياورد .. كي مرده كي زنده است .. شايد قسمت شد و شهيد شدم .. اون وقت كي سراغ اسلحه رو مي گيره ؟ ولي ناچارآ تصميم مي گيره مراتب رو گزارش كنه .. روز نخست برادر بازجو با مهرباني تآكيد مي كنه ... خب برادر بگو دقيقآ كجا گم كردي ؟ و ابرام با پر رويي هر چه تمام تر مي گويد .. برادر جان اگه من مي دونستم دقيقآ كجا افتاده كه دولا مي شدم بر مي داشتمش !!
عاقبت كار .............. !
درد سرتون ندم ... ديگه جايي نموند كه طفلك ابرام فرم پر نكرده و توضيح ندهد .. !! از ستاد نيروي هوايي گرفته تا حفاظت اطلاعات ارتش .. از دادگاه انقلاب گرفته تا دادرسي ارتش .. و او فقط يك جمله مي گفت .. والله نمي دونم چي شده .. ! از داخل ماشين ام يكي دزديده است .. در نهايت تعهد پشت تعهد كه حقيقت رو گفته .. از تهديد به محاكمه صحرايي تا اعدام .. و طفلك ابرام ما فقط واقعيت رو مي گفت .. شنيدم مدتي بازداشت بود .. . و سپس شانس آورد و با جريمه نقدي قال قضيه رو كندند و آن بيچاره رو كه ديگه رمقي براش نمانده بود رهاش كردند .. ! ابرام با گذشت سال ها از اون ماجرا .. اصلآ دوست نداره راجع به پروسه تحقيقاتي كه ازش شده حرف بزنه .. ولي خودمونيم .ابرام خيلي شكسته شده است . دلم به حالش مي سوزه ... حتمآ او هم الان همين ديالوگ ها رو پشت سر من به خانواده اش مي گه .. بهروز خيلي شكسته شده .. !!
با تشکر و احترام :
بهروز مدرسی
این مطلب ساعت ۶ بامداد تاریخ پانزدهم مرداد ماه سال ۱۳۸۷ پایان یافت .
ايام به كام

براي مشاهده تصاوير ديدني (اينجا ) رو كليك كنيد .

هواپیما های ویژه کودکان
زنگ تفریح


زنگ تفریح ، بخش جديدي است كه تصميم دارم هر از گاهي براي تنوع بخشيدن به حال و هواي سايت تقديم خوانندگان عزيز و محترم كنم . زنگ تفريح مي تونه يك مجموعه تصويري ، يا كاري متفاوت از بقيه مطالب باشه .. شما دوستان گرامي هم مي توانيد براي پربار شدن اين بخش عكس و مطلب ارسال فرماييد . همچنين دوستان مي توانند محبت فرموده و لينك هاي مفيد را هم معرفي فرموده تا ديگر خوانندگان عزيز هم بهره مند شوند .
اما هواپيماي ويژه كودكان ، عنون تصاوير زيبايي از خطوط مختلف هواپيمايي جهان است كه براي جذب نظر بيش از يك سوم جمعيت دنيا كه همانا كودكان و نوجوانان هستند . اقدام به تزئين بدنه هواپيما هاي خود نموده اند . اين عمل يعني بهره گيري از رنگ آميزي زيبا و متنوع بدنه كه اغلب آن ها از شخصيت هاي كارتوني شكل گرفته است ، جلوه اي خاص به آن اير لاين داده است . آن ها فقط به نقاشي بدنه هواپيما اكتفا نكرده ، بلكه در حين پرواز هم سرويس هاي جالبي به مسافران ويژه خود كه همانا كودكان و نوجوانان هستند ، سعي در جلب رضايت آن ها دارند .. زيرا به خوبي مي دانند بچه ها اگه از چيزي خوششان بيايد ، بزرگ تر ها اختيار چنداني ندارند !! . لازم به ذكر است .. مدت ها پيش به بخشي از اين خطوط اشاره كرده بودم .
با تشكر و احترام :
بهروز مدرسي
اين مطلب ساعت ۲۲:۵۵ يازدهم مرداد ۱۳۸۷ پايان يافت .
ايام به كام
براي مشاهده تصاوير ديدني (اينجا ) رو كليك كنيد .
دوستان عزيز و گرامي خواهش مي كنم سايت هاي مفيد و خواندني را براي آگاهي ساير خوانندگان اعلام فرماييد .

فرار دسته جمعی چتر بازان از هواپیما !
باید با صدای بلند بارها فریاد بزنم ... هر چه سرم می آید حق ام است . آخه تا کی چوب اعتماد به مردم رو بخورم ؟ تا کی باید به همه اعتماد کنم .. تقریبآ همه عالم وبشر می دونند که از مدت ها قبل دنبال یک سرپناه برای خانواده ام بودم .. کرایه ها امسال نجومی رشد کرده اند . صاحبخانه ها هر قیمتی که دلشون می خواهد برای یک فسقلی جا درخواست می کنند . هیچ نهاد و سازمانی نظاره گر کار این ظالمان نیست .. بگذریم بعد از دو ماه که دوستان زحمت کشیده و برای من خانه های متعددی پیدا کردند . اما هیچ کدوم با بودجه من همخوانی نداشت .. جالبه ۳۰ هزار تومان به حقوق بازنشستگی ام اضافه شده ولی باید ۳۰۰ هزار تومان هم بر روی کرایه خانه پارسال گذاشته تا نصف مساحت خانه قبلی بتوانم اجاره کنم ! خب از روی ناچاری پذیرفتم . یعنی چاره ای نبود . یا باید به یکی از روستاهای دور دست هجرت کرده یا با این وضعیت بسازم !!
صاحبخانه جوان وقتی چند بار با موبایل خانه ما رو گرفت ، خام شده و با خود گفتيم چقدر انسان خوبي است .. آخه كي با موبايل خونه مستآجر آينده اش را چند بار مي گيرد ! به كار بردن مرتب واژه هاي .... اصل رضايت مستآجر است .. خدا بايد راضي باشه .. سبب شد من و همسرم بقدري ذوق زده شديم كه نهايت نداشت . خدايا شكرت كه صاحبخانه با خدايي نصيب ما كردي .. اولين قرار بنگاه معاملات ملكي بود . چهار ميليون ناقابل تقديم مرد مسلمان كردم .. و قرار شد سه ميليون ديگر را هفته ديگر وقتي منزل اش تخليه شد و كليد را تحويل داد از صاحبخانه قبلي ام بگيرم .. در بنگاه اعلام كرد پدرم بازنشسته نيروي انتظامي بود كه مرحوم شد .. كلي رحمت براي آن مرحوم فرستاديم كه جواني صالح و مومن تحويل جامعه داده است .. به همين دليل هيچ رسيدي براي پرداخت پول پيش نگرفتم .. ! حتي وقتي يك نسخه قرار داد را به ما نداد به حساب فراموشي اش گذاشتيم !
قرارمان براي هشتم مرداد بود . در اين روز مستآجرش تخليه مي كرد . از ان جا كه سن و سالي از من و همسرم گذشته است ، مزاحم خواهرم شدم تا به كمك ما آمده و در امر بسته بندي كمك نمايد . طفلك با فرزند خردسال اش آمد .. همه چيز بسته بندي شد . شب قبل از اسباب كشي ساعت ۱۱ شب جوان مومن و درستكار ما زنگ زد شما سه ميليون تومان باقيمانده را تا پيش از ظهر بياوريد . عرض كردم عزيزم تا ما منزل را كامل تخليه نكنيم ، صاحبخانه وديعه رو نمي دهد .. بعيد مي دانم كسي چنين اطميناني بكند ! ولي من سعي خودم را مي كنم .. روز بعد ( هشتم مرداد ) به صاحبخانه زنگ زديم و ماجرا را گفتيم .. گفت ما در رباط كريم زندگي مي كنيم .. تا بياييم تهران بعد از ظهر مي شود . چون مرخصي هم نداريم . خواهش كردم اگر مي شود زودتر بيايند . از شانس بد من آن ها عصر آمدند . اما وقتي به جوان صاحبخانه زنگ زدم .. گوشي را بر نداشت .. چند بار صاحبخانه قديمي ام تماس گرفت .. فايده اي نداشت .. تا اين كه سر شب گوشي را برداشته در حالي كه خيلي ناراحت بود .. گفت احساس مي كنم يا شما به مشكل خواهم خورد !!
بعد در ادامه ضمن تعريف از خوش قولي خويش گفت شما چهار فقره چكي كه بتوانم خرج كنم به من بدهيد تا كليد را بدهم . عرض كردم قرار ما اين نبود .. يك فقره خواستي ، زنگ زدم از مشهد برايم فرستادند .. گفت متآسفم . من نمي توانم منزل را بدهم !! عرض كردم من صد هزار تومان براي اينترنت پرسرعت به حساب تلفن منزل شما واريز كردم .. گفت خسارت را مي دهم . روز بعد براي او پيامك فرستادم پول من را امروز لطفآ بده .. اسباب هايم تو حياط است .. آبرويم جلوي صاحبخانه ام رفت . ولي هيچ جوابي نداد .. تا اين كه ظاهرآ از كسي پرسيده ، به او ياد داده بودند كه اين كار جرم است .. براي همين ظهر برايم پيامك فرستاد كه .. حالا كه پشيمان شدي اشكالي نداره .. فردا پول به حسابت است .. بعد دوباره در پيام هاي بعدي گفت فردا بعداز ظهر ( ۵ شنبه ) بنگاه باش تا پولت را بدهم .. هرچه زنگ مي زنم جواب نمي دهد .. بيش از ده روز چهار ميليون تومان من دست او است .. اسباب و اثاثيه ام كنار حياط افتاده ، خواهرم بايد برگردد ، صاحبخانه ما با نقاش قرار گذاشته بود كه به دليل بدقولي اين آقا پسر كنسل شد . همه چيز به هم ريخته معلوم نيست چه خوابي براي من ديده است .. واقعآ حق من است كه به هر شخصي به خاطر تظاهر به مومني اعتماد كردم !! مطمئن هستم قانون با چنين افرادي برخورد خيلي شديدي مي كند . ولي نمي دونم چه كنم ؟
پايگاه يكم ترابري مهرآباد
يكي از پرواز هايي كه هميشه در برنامه زمان بندي عمليات پايگاه وجود داشت ، پرواز چتر بازي بود . كه گاهي بر حسب ضرورت افزايش مي يافت . يعني به جاي يك يا دو پرواز در هفته ، ممكن بود گاهي تعداد آن ها به خاطر آموزش هايي كه تيپ هوابرد داشت يا به دليل شرايط جنگي افزايش يابد . اگر چه پرواز چتربازي يك ماموريت ساده براي بچه ها محسوب مي شد . و بعد از يكي دو ساعت به خانه بر مي گشتند . اما به خاطر فشاري كه از نظر فيزيكي به كروي پروازي وارد مي آمد ، بعضي از دوستان از آن دل خوشي نداشتند . و خسته و كوفته بر مي گشتند ! . به دليل سال ها حضور در خط پرواز و انجام هر از گاه پرواز هاي چتر بازي ، چهره اغلب مربيان و مسئولاني كه چتربازان را همراهي مي كردند براي همه ما آشنا بودند .. و با آن ها سلام عليك داشتيم . البته اين رو هم اضافه كنم .. اون پروازهاي تاكتيكال چتربازي كه در شيراز انجام مي شد و هر خلباني براي چك شدن بايد در ماموريت هاي بار ريزي هوايي ، چتر بازي شركت كنه ، با اين يكي فرق داشت .
پرواز با مادموزل .... !
اگه يه وقت شنيديد در جايي گفتم با يك دوشيزه زيبا سال ها پرواز مي رفتم اصلآ تعجب نكنيد ! مخصوصآ اگه اصرار كنم مسئله حقيقت داره و شوخي نمي كنم ، ديگه متعجب نشيد ! آخه از شما چه پنهون آمريكايي ها كه سازنده همين قارقارك ها هستند در محاوره هاي روزمره شون از واژه She كه ضمير مونث است براي ناميدن هواپيماها به كار مي برند ! آخه اون ها عادت دارند تمام اشياء دور برشون رو به مذكر و مونث تقسيم كنند .. همون كاري كه اجداد ما در باره ماه و خورشيد انجام مي دادند و در داستان ها و اشعار كهن بارها به واژه " خورشيد خانوم " اشاره داشته اند ! بگذريم .. در خط پرواز هم هر كدوم از بچه ها عادت داشتد با لفظ خاصي اين پرندگان غول پيكر رو صدا بزنند . قريب به اتفاق طياره مي گفتند .. بعضي ها كه عصباني بودند .. ( خيلي عذر مي خواهم ) آن ها رو " سگ مصب " مي ناميدند .. من هم در وضعيت عادي " عشق من " و در ايام خستگي و عصبانيت قارقارك خطاب مي كردم ! خلاصه اين موضوع هم جذابيت هاي خودش رو داشت !
پرواز هاي چتر بازي ..
حتمآ تا حالا بار ها در تعريف ظرفيت هاي هواپيماي سي - ۱۳۰ و قابليت هاي آن شنيده ايد كه اين زبون بسته ها ( يك اصطلاح ديگه !) قادرند ۶۴ نفر چتر باز رو با تچهيزاتي كه همراه دارند حمل كنند . چتر باز ها معمولآ از در عقب سمت چپ بيرون مي پريدند .. اما گاهي ايجاب مي كرد كه از هر دو در عقب هواپيما بيرون بپرند . البته آن هايي كه قصد داشتند سقوط آزاد انجام داده يا دسته جمعي بيرون بپرند از در بزرگ عقب هواپيما ماموريت خود را انجام مي دادند . روز هايي كه قرار بود چتر بازان پرواز بروند ، ابتدا يك يا دو كاميون بزرگ كه حامل وسايل و تجهيزات آن ها بود ، به داخل رمپ پرواز آمده و در پشت قارقارك مورد نظر مي ايستاد تا لود مستر ها و ساير كروي پروازي از راه برسند . و سپس اتوبوس حامل چتربازان از راه مي رسيد .. آن ها خيلي منظم در يك يا دو رديف به صف مي ايستادند . و سپس چتر هاي خود را بر تن مي كردند .. چتر ها واقعآ سنگين بودند .. براي همين هيكل اغلب چتر باز ها ورزيده و قوي به نظر مي رسد . معمولآ رسم بود هر چتر باز بند هاي چتر همكار جلويي خود را محكم كرده و آن ها را به دقت بررسي نمايند .
چرا پرواز هاي چتر بازي خسته كننده است ؟
من امشب در شرايطي نيستم كه وارد حاشيه شده و مثل گذشته به حواشي خاطراتم بپردازم . چون همان طور كه گفتم با لج بازي يك جوان كه چرا بقيه وديعه را زودتر به ايشون نرسوندم ، اكنون آوراه و در به درم . بگذريم .. از نظر علمي يك ساعت پرواز چتر بازي برابر با شش ساعت پرواز معمولي است ! به عبارتي اگه يك روز دو ساعت پرواز چتر بازي انجام مي داديم ، برابر با دوازده ساعت پرواز معمولي بود . دليل آن هم كاملآ مشخص است .. از ان جا كه در پرواز هاي چتر بازي فشار داخل كابين يا همون پرشرايز به جهت باز كردن در هاي هواپيما تنظيم نمي شود .. فشار داخل هواپيما با بيرون يعني مثلآ ارتفاع ده هزار پايي برابر است .. يعني تجسم كنيد كه شما بالاي يكي از قلل كوه هاي بلند شهرتون هستيد . كه اكسيژن در ان ارتفاع خيلي رقيق است ! همين مسئله سبب مي شود ، خون كم تري در بدن جريان يافته و عضلات خيلي زود خسته و فرسوده شوند .
مسئول آمار چتر بازان ....
هميشه همراه پرسنلي كه براي ماموريت چتر بازي به پايگاه يكم ترابري تشريف مي آوردند ، يك درجه دار احتمالآ براي ثبت آمار يا شايد هم حضور و غياب همراه آن ها مي آمد و بعد از اتمام ماموريت و بيرون پريدن چتربازان ، به همراه ما به پايگاه بر مي گشت .. اين درجه دار را هميشه يك نفر سرباز همراهي مي كرد . وظيفه سرباز جمع آوري كيسه هاي خالي چتر ها و ساير تجهيزات به جاي مانده از چتر بازان بود كه به محض فرود بر روي زمين ، وي آن ها را جمع آوري كرده و به داخل كاميوني كه منتظر برگشتن هواپيما بود قرار مي داد .. در ضمن روز هايي كه ماموريت چتر بازي داشتيم گاهي كه فرصت مي كردم از روي كنجكاوي از، بالا منطقه رو خوب نگاه مي كردم .. و مي ديدم كه چندين كاميون و اتوبوس هم در منطقه قرار دارند .. معلوم بود كه براي بردن چتر بازان به پايگاه آن جا حضور داشتند . اغلب اوقات در اطراف آب علي و دامنه هاي دماوند چتربازان رو تخليه مي كرديم
تجهيزات ايمني هواپيماي سي - ۱۳۰
البته قارقارك ما نسبت به ساير هواپيما ها براي چتر بازان از هر نظر ايمن تر بود . اولآ كه اين خانم خوشگل و ماماني رو كه الهي من فداش بشم ، از همون ابتدا يكي از وظايف اش رو چتربازي طراحي كرده اند . به همين منظور تسهيلاتي رو براي اين عزيزان در نظر گرفته اند . كه مهم ترين آن ها ، در محاظ است كه در طرفين درهاي خروج عقب هواپيما تعبيه شده اند و دقيقآ مانند يك " در نيمه باز " هنگام چتربازي باز شده و جلوي برخورد شديد هوا رو مي گيرد . از مزاياي اين تكنولوژي ، جلوگيري از كوبيده شدن سر چتر باز با دم هواپيماست . " وينچ " يا قرقره ، مهم ترين ابزار براي نجات جان چتر باز در صورت باز نشدن چتر آن هاست . از آن جا كه كيسه چتر چتربازان بوسيله قلابي به سيم آويزان در هواپيما وصل مي شود ، در صورتي كه خداي ناكرده يكي از چتر ها دچار مشكل شود ، اين دستگاه با قدرت فوق العاده اي كه داره چتر باز رو به داخل مي كشه .. اگه وينچ خراب بشه ، تقريبآ ده نفر هم اگه زور بزنند ، به سختي مي توانند چتر باز آويزان را داخل بكشند !
خطرات احتمالي چتر بازي ...
با اطمينان خاطر عرض مي كنم كه اين روزها با تجهيزاتي كه هواپيماهايي مثل سي - ۱۳۰ دارند و آموزش هاي پيشرفته ، ديگه مانند زمان هاي قديم شاهد خطرات جاني براي اين عزيزان نيستيم . در همون سال هايي كه تازه به خط پرواز سي - ۱۳۰ آمده بودم ، شنيدم يكي از افسران چتر باز موقع پرش متآسفانه بد شانسي آورده و سرش با شدت به دم هواپيما برخورد كرده و بلافاصله هم مي ميرد .. آن طور كه يادم مي آيد ، ظاهرآ در محافظ هواپيما آن لحظه خراب شده و بسته شده بود ! البته باز در همون سال ها يادمه كه بچه هايي كه براي پرواز شب رفته بودند به دليل اشتباه ، چتربازان رو در منطقه اي كه مملو از سيم هاي خار دار بود ، بيرون ريخته و باعث مجروح شدن خيلي از آن طفلك ها شده بود . ولي همان گونه كه عرض كردم اين اواخر اين رشته تبديل به ورزشي مفرح گشته كه حتي خانم هاي جوان هم براي چتربازي با ما مي آمدند ..
پروازي كه نياز به تبحر كامل دارد ...
بي جهت نيست كه اگه بخواهند مهارت واقعي خلباني رو بسنجند ، آموزش نهايي رو پرواز چتر بازي در نظر مي گيرند ! بارها در مطالب گذشته شرح داده ام كه پرواز هاي چتربازي كه بچه هاي پايگاه ما در شيراز انجام مي دادند .. صرفآ براي آزمون تاكتيكال شدن خلبانان بود . مجسم بكنيد كه يك خلبان هواپيماي سي - ۱۳۰ در پرواز چتر بازي يا حتي بارريزي هوايي بايد جزئي ترين شرايط رو در نظر گرفته و محاسبه كنه .. از سرعت و جهت باد ، تغيرات احتمالي در وضعيت پرواز ، ارتفاع و زاويه سقوط و غيره رو بايد دقيق محاسبه كنه .. و با توجه به همين مختصات بايد لحظه مناسب رو تشخيص داده و با روشن كردن چراغ سبز ، دستور پرش چتربازان رو صادر كنه .. و در لحظه مناسب ، سريع جلوي پرش رو با روشن كردن چراغ قرمز بگيره .. همين محاسبات براي بارريزي هم وجود داره .. مخصوصآ در شب و تاريكي خلبان بايد بقدري تبحر داشته باشه كه بار و يا محموله رو در نقطه مورد نظر فرود آوره .. واقعآ كاري دشوار و حساسي است . و چقدر هم در جنگ به درد مي خوره
ابلاغ ماموريت چتربازي .....
در يكي از روزهاي جنگ تحميلي ، يك كروي پروازي براي انجام ماموريت چتر بازي آماده مي شوند . قبل از همه آقايون مهندس پرواز به اتفاق دو نفر از آقايون لودمستر با ميني بوس گردان به پاي هواپيما برده مي شوند .. هنوز از بر و بچه هاي تيپ نوحد خبري نيست .. مهندس پرواز بر روي صندلي خلبان نشسته و با روشن كردن موتور هاي كمكي سعي در بازديد فرامين و سيستم هاي هواپيما رو دارد . لود مستر از طريق گوشي صداي مهندس پرواز رو شنيده و با حركت شهپر ها و روشن شدن چراغ ها آن ها رو به دوستش داخل كابين اطلاع مي دهد .. كم كم سر و كله چتر بازان پيدا مي شود .. آن ها خيلي منظم در دو خط به امتدا دم هواپيما به رديف ايستاده اند .. لباس مربيان و افراد سقوط آزاد با ديگران فرق مي كند .. آن ها لباس هاي سراسري مثل لباس پرواز بر تن دارند .. ولي بقيه با لباس مخصوص پلنگي در صف ايستاده اند .. فرمانده دسته با صداي غراي خود در باره وظايف و دقت و نظم همچنين رعايت اصول ايمني با چتر بازان صحبت مي كند .
در خواست اوج گيري از خلبان ......
بعد از بازيد قبل از پرواز و چك كردن كامل هواپيما، خلبانان با ميني بوس عمليات وارد مي شوند . فرمانده هواپيما ابتدا يك چرخي به دور قارقارك زده تا به اصطلاح بازيد به عمل آورده باشد ! در همين هنگام دو تن از اساتيد چترباز به دليل سال ها حضور در پايگاه يكم ترابري و تجربه پرش هاي فراوان ، و آشنايي با خلبانان سي - ۱۳۰ به نزديك آن ها رفته و بعد از احوالپرسي صميمانه ، از كاپيتان سقف پرواز رو سوال مي كنند .. خلبان با خونسردي مي گويد ۹ هزار پايي خوبه ؟ چهره چتربازان در هم رفته و به شوخي مي گويند .. كاپيتان بالاتر نمي رويد امروز ؟ كاپيتان با خنده ادامه مي دهد .. خب شما چقدر دوست داريد ؟ و سريع مي شنود ..بالاي ۱۲ هزار تا !! قيافه كاپيتان در هم رفته و مي گويد .. پهلوان فكر ما نيستي ؟ آخه ناسلامتي قراره يك پرواز ديگر هم بروم .. مي خواهيد پدر بچه ها رو در آوريد !!؟ مربي كهنه كار اين بار مي گويد .. هر طور دوست داريد .. ولي ديگه از ده هزار تا بالاغيرتآ پائين نياييد .. خلبان در حالي كه به سمت كابين مي رود ، آهسته مي گويد انشاالله ...
پرواز به سمت نقطه آلفا ....
فرمانده دسته به چتربازان كه از فرط سنگيني تجهيزات به شكل خاصي روي زمين ولو شده اند ، دستور بلند شدن مي دهد .. همه به اتفاق بلند مي شوند .. فرمانده براي اخرين بار از يكايك چتربازان بازديد به عمل مي آورد . و هر از گاهي هم با دست قلاب يكي از افراد را محكم مي كند .. و ان گاه به ترتيب با نظم داخل هواپيما مي شوند . در چهره اغلب چتربازان آرامش خاصي مشاهده مي شود . اما بعضي ها انگار مضطرب اند ! و با لبخندي مصنوعي سعي در پنهان كردن تشويش دارند . همه چيز براي آغاز پرواز آماده است . كاپيتان با برج مراقبت فرودگاه تماس گرفته و اجازه زوشن كردن هواپيما رو مي گيرد .. لحظاتي بعد موتور هاي پر قدرت هواپيماي سي - ۱۳۰ يكي بعد از ديگري روشن مي شوند .. صداي غرش موتور ها ابهت خاصي به اين غول پرنده داده است .. ماشين " مرا تعقيب كنيد " كمي جلوتر مقابل هواپيما ايستاده است .. و به محض روشن شدن چراغ هاي روي چرخ هاي عقب .. راننده خودرو به اهستگي حركت كرده و دقايقي بعد هواپيما اوج مي گيرد ...
پرش موفقيت آميز سري نخست ....
خلبان بعد از پرواز و كم كردن سرعت اوليه هواپيما ، كم كم ارتفاع گرفته و بعد از دقايقي به نرمي به سمت چپ پيچيده و لحظاتي بعد به جهت عكس مسيري كه طي كرده بود ، سمت شرق اوج مي گيرد .. چتربازاني كه جلوي پنجره نشسته بودند ، با مشاهده باند پرواز كه لحظاتي قبل از روي آن به پرواز در امده بودند ، مشغول تماشاي هواپيماهاي روي زمين و كوچك تر شدن تدريجي آن ها مي شوند .. خلبان كار كشته سي -۱۳۰ هواپيما رو به سمت منطقه چتربازي كه نزديكي هاي آبعلي است هدايت مي كند .. جاده هراز از بالا مانند رشته باريك ماكاروني به نظر مي آيد .. بعد از رسيدن به روي منطقه مورد نظر و محاسبه سرعت و جهش باند ، سعي در تنظيم تعادل هواپيما دارد .. با حساب كاپيتان آن ها تنها دو دقيقه با نقطه آلفا فاصله دارند .. خلبان دستور باز كردن در را مي دهد .. ولي چراغ قرمز مانع از پريدن است .. بچه ها همه به ترتيب ايستاده و قلاب كيسه چتر خود را بر روي سيم بكسل سقف آويزان مي كنند .. فرمانده براي آخرين بار تسمه ها و گره قلاب ها را بازديد مي كند .. با روشن شدن چراغ سبز هشت نفر سريع بيرون مي پرند ...
صداي انفجار پمپ هيدروليك .....
بعد از پرش سري نخست چتربازان از در سمت چپ هواپيما ، خلبان سعي مي كند دو باره حول آن محور چرخيده و دو باره به محل سابق برگردد .. باد گرم توآم با دود ناشي از اگزوز ها داخل هواپيما را پوشانيده بود .. در حالي كه سري دوم چتربازان به رديف ايستاده و آماده پرش بودند ، ناگهان صداي انفجار خفيفي در هواپيما پيچيده و متعاقب آن پرنده غول پيكر با تكان هاي شديدي مواجه شد ! خلبان با تجربه هواپيما وقتي احساس كرد كنترل فرامين كمي سخت شده است .. و قادر به حفظ تعادل نيست ، سريع متوجه شد كه هر چه هست ، مربوط به سيستم هيدروليك هواپيماست .. او خيلي خونسرد خطاب به كروچيف هواپيما گفت .. چه اتفاقي افتاده است ؟ فرامين خيلي سفت شده اند .. كروچيف كه افسر جواني بود ، گفت .. قربان سيستم هيدروليك ما از كار افتاده است و روغن هاي آن به سر و روي بعضي آقايان پاشيده شده است !! ولي قربان نگران نباشيد .. بقدري ابتدا شوكه بودند كه اصلآ متوجه پاشيده شدن روغن نشدند .. بعدآ وقتي ديدند هواپيما تحت كنترله هيچي نگفتند .. !!
تعمير موقتي پمپ هيدروليك .......!!
كروچيف هواپيما بلافاصله به سراغ قوطي هاي زاپاس روغن هيدروليك رفته و در حالي كه يكي يكي در ان ها رو باز مي كرد ، به آرامي داخل مخزن هيدروليك مي ريخت .. كاپيتان هم با برج مراقبت تماس گرفته و تقاضاي فرود اضطراري مي كند .. هواپيما كه خوشبختانه نزديك تهران بود ، به سوي فرودگاه مهرآباد راه خود را كج مي كند ... كاپيتان حس كرد كه فرامين بهتر شده اند .. ولي طبق قانون نمي توانست هيچ ريسكي رو پذيرفته و به ماموريت خود ادامه دهد ... در حالي كه به منطقه ورامين نزديك مي شدند ، خلبان از كمك خود خواست چرخ ها را باز كند ... اما همين كه كمك او دسته سفيد رنگ ارابه هاي فرود را پائين داد ، بر خلاف هميشه هيچ صداي از اين عمل فيزيكي نشنيد .. او سريع به سه درجه نشاندهنده وضعيت چرخ ها نگاه كرد و متوجه شد كه چرخ هاي عقب پائين نيا مده اند .. و در همين حال به كاپيتان گفت .. جناب سرگرد گاومون زائيد !
تلاش براي پريدن به بيرون ......... !!
كاپيتان كه در تمام سال هايي كه با اين نوع هواپيما پرواز مي كرد ، هرگز اين دو ايراد رو با هم تجربه نكرده بود ، فهميد كه خرابي پمپ هيدروليك باعث شده كه فشار لازم براي پائين امدن ارابه هاي فرود نداشته باشد . و تعادل هواپيما هم به خاطر بهره گيري از پمپ كمكي هواپيماست .. وي بدون اين كه وحشت كند ، دوباره به برج پيشنهاد كرد به منظور نبستن ترافيك مهرآباد ، وي مجددآ به منطقه چتربازي رفته و در ان جا سعي در باز كردن چرخ ها مي كنند .. چتر بازان وقتي مشاهده كردند كه هواپيما موفق به فرود در مهرآباد نشده است ، اين بار واقعآ بعضي ها روحيه خود را باختند .. فرمانده چتربازان براي حفظ روحيه افراد زير دست خود ، از كاپيتان خواهش كرد ، اگه اشكال نداره در حالي كه شما دور خودتون روي منطقه مي چرخيد ، من نفراتم را بيرون بفرستم ..! فرمانده هواپيما بعد از دقايقي مكث و فكر كردن ، پاسخ داد نه .. اتفاقآ ماموريت هم انجام مي شود .. !!
تلاش براي باز كردن چرخ ها ....... !!
در حالي كه كاپيتان با همكاران خود در كابين سرگرم محاسبات چتربازي بود .. به محض رسيدن به روي منطقه مورد نظر ، هر دفعه تعدادي چترباز با خوشحالي به بيرون مي پريدند ! آن ها حتمآ پيش خود فكر مي كردند اين هواپيما تا ساعاتي بعد سقوط خواهد كرد .. ! پاشيده شدن روعن هيدروليك به در و ديوار هواپيما كه همانند خون انسان جلوه اي ترسناك به محيط بخشيده بود همچنين تكان هاي هواپيما و تلاش بچه ها براي باز كردن چرخ ها ، واقعآ تآثير خيلي بدي بر روي چتربازان گذاشته بود .. و نخستين باري بود كه همه با اشتياق و عجله سعي در ترك كردن هواپيما داشتند .. در آن سو كروچيف هواپيما با همكاري مهندس پرواز و يكي از لود مستر ها سعي مي كردند چرخ ها را باز كنند .. ولي انگار آن هم طلسم شده بود ! معمولآ در چنين مواقعي سعي مي كنند با آچار مخصوص كه شتر گلو نام دارد ، اهرم اصلي چرخ را به حركت در آورده ، تا ارابه ها فرود آيند
گير كردن چرخ هاي عقب هواپيما .......... !!
با وجود چرخاندن اهرم هاي نگهدارنده چرخ هاي عقب ، حتي يك سانتي متر هم چرخ ها حركت نكردند ! عرق از سر روي بچه ها جاري شده بود .. در اين گونه مواقع وقتي روش هاي قبلي براي باز كردن چرخ ها جواب ندهد ، تنها يك راه دشوار باقي مي ماند و ان باز كردن مهره شفت اصلي چرخ ها ، و رها شدن آن ها به سمت پائين با نيروي جاذبه زمين است ! همه چتر بازان بيرون پريده بودند .. و تنها درجه داري كه مسئول آمار بود به اتفاق آن سرباز با ترس و لرز شاهد حركات خدمه براي آزاد ساختن چرخ بودند دو سه ساعتي از حضور آن ها در آسمان مي گذشت .. با تلاش فراوان عاقبت با جدا شدن پيچ هاي نگاه دارنده شفت ارابه ها ، آن ها با شدت به سمت پائين حركت كردند ... ولي اين آغاز كار بود .. چون اگر چه لاستيك ها پائين آمده اند .. ولي هر بچه دبستاني هم مي دانست كه همان گونه كه به نرمي پائين آمده با وارد شدن كوچكترين فشار رو به بالا خواهد آمد ! كه معني و مفهوم آن اين بود كه در اين وضعيت چرخ ها تحمل لندينگ را ندارند ... براي اين منظور آخرين ترفند به زنجير كشيدن چرخ ها بود . كه واقعآ كار خيلي دشواري است و بايد تحمل وزن هواپيما را داشته باشد !
مهار كردن چرخ هاي عقب ........... !
طبق توصيه كارخانه سازنده ، در اين گونه مواقع بايد بالاي شفت ارابه هاي فرود را به وسيله زنجير هاي فولادي بيست هزار پوندي به كف هواپيما به شكل مارپيچ ( هشت لاتين ) محكم بست .. در يك لحظه همه دعا مي كردند زنجير در هواپيما به اندازه كافي موجود باشد .. چون معمولآ مسئولان بار آن ها را برداشته و بدون اين كه به كسي بگويند هواپيما به پرواز رفته و در صورت بروز چنين مشكلي ، هيچ كاري از دست ان ها بر نمي آيد .. با سلام و صلوات در جعبه ها رو باز كرده و خوشبختانه زنجير موجود بود . به چه با دقت به صورت مارپيچ زنجير ها را به كف هواپيما محكم مي بندند .. كوچكترين اشتباه باعث بالارفتن شفت و فرو رفتن در باك هاي بنزين است ! كه به لحظه نمي كشد و هواپيما مانند پنبه اي خشك مي سوزد ... بچه ها به خلبان اطمينان دادند كه كار خود را به درستي انجام داده اند .. از خلبان خواستند كه به پايگاه برگردد ...
وضعيت اضطراري در پايگاه و فرودگاه ....
در همان حالي كه بچه ها سرگرم بستن چرخ هاي به كف هواپيما بودند .. به دليل اعلام وضعيت اضطراري ماشين هاي اتش نشاني به همراه آمبولانس هاي متعدد در در اطراف طول باند به صورت آماده توقف كرده بودند .. از آن سو تني چند از معلم خلبانان به ايستگاه كاروان در سر باند رفته تا با دوربين وضعيت چرخ ها رو نگاه كنند .. جنب و جوش فراواني در پايگاه به چشم مي خورد .. فرمانده پايگاه هم نذر كرده بود اگه هواپيما سالم به زمين بنشيند ، گوسفندي را قرباني كنند ... وقتي خليان اعلام كرد كه دارم براي نشستن مي آيم .. بند دل خوش بين تر آدم ها هم پاره شده بود .. هيچ كس تا حالا با اين اضطراري مواجه نشده بود .. يعني به قدرت زنجير هاي كف هواپيما شك داشتند .. خلبان نگران وضعيت بنزين هاي داخل باك اش بود .. بايد تصميم مي گرفت .. اگه بنزين ها را دامپ كرده و بيرون مي ريخت .. عملآ تلاش خدمه در مهار ارابه هاي فرود رو زير سوال برده بود .. اگه اطمينان كرده و فرود آيد ، كوچكترين حادثه اي مقصر جلوه كرده و به هواپيما آسيب خواهد رسيد ...
تصميم نهايي خلبان .........
خلبان با اعتقادي كه به توصيه هاي متخصصان آمريكايي داشت بدون هيچ ترس و واهمه اي براي فرود آماده مي شود .. هواپيما وقتي به منطقه اپروچ نزديك مي شود ، از دور چرخش چراغ هاي گردون ماشين هاي اتش نشاني و آمبولانس ها رو مشاهده مي كند .. او با توكل به خداوند بخشنده ، از كمك خود مي خواهد خونسردي خويش را در بروز هر نوع اتفاقي حفظ كند ... هواپيما هر لحظه نزديك و نزديك تر مي شود .. بچه هاي خط پرواز همه با ناراحتي بيرون از دفتر بيرون امده و به سمت شرق خيره شده اند .. هر كس يك چيزي مي گويد ... با هويدا شدن هواپيماي سي - ۱۳۰ دلهره عجيبي سراپاي بچه ها رو فرا مي گيرد .. مومن ها زير لب دعا مي خوانند .. گوسفند زبون بسته را كنار باند آورده اند تا قرباني كنند ! قصاب با سبيل هاي تا بنا گوش كشيده شده در فكر پوست و روده هاي گوسفند است .. او از گفتار بچه ها چيزي نمي داند .. فكر مي كند اپروچ يعني روده ها رو به قصاب ندهيد معني مي دهد !! و لندينگ يعني پول پوست را ازش مطالبه كنند ... واي عجب دنياي ظالمي است .. مرگ و زندگي به مويي بسته است .. يكي از بچه هاي خط آهسته خطاب به ساير همكاران مي گويد بهروز سگ جون تر ازاين حرف هاست !! ازاين بدتر هم جون بدر برده ...!!


ماجرای حمله به یک هواپیمای کره ای
با عرض پوزش و شرمندگي فراوان كه مثل هميشه نمي توانم با شما عزيزان درد دل كنم .. آخه ديشب شب آخري بود كه در خانه قبلي بودم .. عشق و علاقه به شما خواب را از من گرفته و مجبور شدم بعد از پاسخ به كامنت هاي شما ياران همدل و صميمي ، اين پست را كه لينك آن را بهزاد عزيز يكي از خوانندگان برايم فرستاده بود را ترجمه كرده و تا اين لحظه آن را آماده كنم ... نمي خواستم كه خداي ناكرده به دليل تغير مكان وقفه اي هر چند كوتاه ميان من و شما به وجود بياد .. بنابر اين اگه هر قصوري و اشكالي داره ، به بزرگي خودتون حلالم كنيد . به اميد حق بعد از انتقال و جا به جا شدن مانند سابق در خدمت شما دوستان خواهم بود .

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp
ماجرای پرواز شماره ۹۰۲
در تاریخ بیستم آوریل ۱۹۷۸ یک فروند هواپیمای ۷۰۷ مسافربری کره با تعدادی مسافر از مقصد پاریس به سوی سئول در پرواز بود . این هواپیما در منطقه " کولا پنین سولا " اتحاد جماهیر شوروی به دلیل خروج از کالیدور های بین المللی پرواز ، ابتد توسط رادار هاي ضد هوايي پدافند منطقه به عنوان يك فروند هواپيماي ۷۴۷ شناسايي شد ! و به همين منظور يك فروند هواپيماي سوخو به خلباني كاپيتان Bosov جهت رهگيري و شليك موشك به هواپيماي فوق به منطقه اعزام شد.
بر پايه سخنان Kim Chang Ky كاپيتان هواپيماي مسافربري كره اي ، هواپيماي رهگير روس ها از سمت راست به او نزديك شد ! ( در صورتي كه طبق عهد نامه هاي بين المللي مي بايستي شكاري هاي رهگير از سمت چپ به سوژه نزديك شوند ) خلبان كره اي اعلام كرد كه سرعت هواپيما را كاهش داده و در همين حال چراغ هاي فرود را روشن كرد . كه مفهوم آن اين است كه به دستورات هواپيماي تعقيب كننده را عمل كرده و آماده فرود سخت است .
تلاش كاپيتان بوئينگ ۷۰۷ براي تماس با هواپيماي تعقيب كننده بر روي فركانس ۵/۱۲۱ مگاهرتز توسط برج كنترل فنلاند به اثبات رسيده است . ولي اتحاد جماهير شوروي در اعلاميه هاي رسمي خود اعلام كرد كه خلبان هواپيماي كره اي به در خواست فرود اضطراري خلبان شكاري هرگز توجه اي نكرده است ! زماني كه خلبان شكاري روس ها اعلام كرد كه هواپيماي متجاوز بوئينگ ۷۴۷ نيست بلكه يك هواپيماي ۷۰۷ است . تصميمي كه فرماندهي روس ها مي گيرد اين است كه هواپيماي فوق RC-135 جاسوسي است كه بر پيكره ۷۰۷ جاي گرفته است ! به همين دليل تصميم مي گيرد دستور شليك آتش را براي هواپيماي متجاوز صادر كند
بر اساس استراق سمع آمريكايي ها ، خلبان هواپيماي شكاري روس ها دقايقي براي متقاعد كردن فرمانده ارشد خود به منظور لغو اين دستور تلاش كرده بود . زيرا او معتقد بود كه نشانه تجاري KAL را بر روي بدنه هواپيماي كره اي مشاهده كرده است . اما طبق دستوري كه به وي ابلاغ شد دو راكت هوا به هواي " پي - ۶۰ " به سوي بوئينگ شليك شد كه اولي به آن اصابت نكرده .. ولي موشك دوم بخشي از بال چپ هواپيما را متلاشي كرده و سبب سقوط آن و كشته شدن دو مسافر كه بر اثر تركش هاي انفجار موشك به هواپيما گرديد .
به محض خروج ناگهاني فشار داخل كابين ، هواپيما سريع به سمت پائين كشيده مي شود . به طوري كه از نگاه رادار هاي پدافند روس ها هم گم مي شود . در اين وضعيت هواپيماي شكاري هم هدف خود را در ابر ها گم مي كند ! در آن ساعاتي كه هواپيماي پرواز ۹۰۲ بر فراز منطقه Kola peninsula سعي مي كرد جايي هموار براي فرود اضطراري پيدا كند ، و بعد از چندين بار تلاش ناموفق در تاريكي شب ، عاقبت هواپيما بر روي درياچه يخ Korpijärvi فرود مي آيد . در تمام ساعات فوق پدافند هوايي روس ها هيچ گونه اطلاعاتي از هواپيماي ساقط شده متجاوز نداشتند !
روس ها هرگز براي تحقيق چگونگي ماجرا با كارشناسان بين المللي همكاري نكردند . آن ها حتي از در اختيار گذاشتن اطلاعات جعبه سياه هواپيما سر باز زدند . آن ها با تكه تكه كردن قطعات هواپيما آن را از منطقه درياچه خارج كردند ! بعد ها وقتي رازداري آن ها برملا شد ، اطلاعات جعبه سياه هواپيما تجزيه و تحليل شده و نقشه مسير پروازي منتشر شد . و مشخص گرديد كه در آن قسمت از كاليدور هوايي كه بر فراز شبه جزيره قرار داشت ، هواپيما به دليل چرخش به راست در دايره بزرگ و طولاني و به دليل خطاي ابزار هاي ناوبري دچار اين حادثه شده بود .
با تلفن ضياء آتاباي متهم به جاسوسي شدم !

راستش رو بخواهيد امروز با وجودي كه خيلي حرف ها براي گفتن و درد دل كردن با شما عزيزان داشتم ، اما به دليل خستگي بيش از حد و اماده شدن براي اسباب كشي حرف هاي خودموني رو خلاصه اش مي كنم .. بله اگه خدا بخواهد تا چند روز ديگه اسباب كشي مي كنم .. من وظيفه خودم مي دونم از همه عزيزاني كه به فكر من بودند .. برايم ليست منازل استعجاري رو تهيه مي كردند .. يا ابراز همدردي مي كردند تشكر كنم .. خيلي ها هم محبت كرده و پيغام دادند تا در حمل همين چهار تا تيكه فرش ماشيني كهنه ياري مان دهند ... واقعآ از همه عزيزان ممنونم .. مخصوصآ خانم نيلوفر كه واقعآ من را شرمنده كرد .. فقط دعا مي كنم ..
دوستاني كه گله فرموده بودند چرا عكس در وبلاگ استفاده مي كني ؟ و يا ما به خاطر سرعت پائين نمي توانيم از مطالب استفاده كنيم .. از پست قبل وبلاگ رو براي اينترنت كم سرعت اختصاص داده و با حذف پوستر ها و حتي تبليفات اين امكان رو براي همه به وجود اوردم .. بنابراين عزيزاني كه مشكل سرعت اينترنت ندارند با مراجعه به سايت مي توانند از مطالب بهره ببرند . فقط مي مونه يك گله كوچك از دوستان .. همان طور كه به بنده دستور اجراي كاري رو مي دهيد .. خب بعد از اجرا انتظار دارم نتيجه اش رو بدونم .. اما دريغ از يك اظهار نظر كه عمو ... بهتر شد يا بد تر ... !! اما اگه يك روز ديرتر خواسته ان ها رو انجام مي دادم ، الان كلي زير سوال مي رفتم .. به هر حال بنده مخلص همه خوانندگان عزيز و مهربان هستم .. پايدار بمانيد
سخن اخر ... اين كه بار ديگر جي ميل بنده مشكل پيدا كرده است .. از تمام عزيزاني كه زحمت كشيده وبراي بنده نامه ارسال فرموده اند ، عذر خواهي كرده و قول مي دهم در اسرع وقت به همه نامه هاي پاسخ دهم ... همه شما عزيزان رو به خدا مي سپارم

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp
چرا شبكه يك تلويزيون را رها كردم ... !؟
دقيقآ نمي دونم چه سالي بود .. فقط يادمه مدتي مي شد كه شبكه يك رو رها كرده بودم . موقعيت خوبي در اين شبكه داشتم . به اصطلاح عضو شوراي بررسي برنامه هاي تركيبي بودم .. از طرفي هم چنان مجله سروش رو داشتم . و روز هاي سه شنبه با اعضاي شورا جلسه داشتيم كه چه طرحي خوبه ، چه طرحي بدرد نمي خوره .. اصلآ نمي خواهم وارد جزئيات شده تا خداي ناكرده باعث رنجش دوستان سابق ام بشم . اما يكي از دلايلي كه گروه اجنماعي شبكه يك رو رها كردم ، تملق بيش از حد يكي دو تا از همكاران بود . واقعآ داشتم خفه مي شدم . آخه ريا هم حد و حسابي داره ! تظاهر به دين داري هم سقفي داره ولي براي بعضي ها انگار نه انگار .. طفلك حاج آقا پورمحمدي ( مدير فعلي شبكه سه ) هم به روش نمي آورد . چي بگه ؟ واقعآ انسان شريف و درستكاري بود . بيش از اندازه به بنده احترام مي گذاشت . از آن جا كه وي من را به تلويزيون دعوت كرده بود ، علاوه بر مسئوليت دفتري ، اجازه آفيش ويژه را هم به بنده داده بود . مسئله ديگري كه خيلي عذابم مي داد ، پيشنهاد انواع و اقسام رشوه براي تصويب طرح ها بود . بلانسبت هر كي از مادرش قهر مي كرد ، به سرش مي زد تهيه كننده بشه ! و بلافاصه چند طرح آبكي به سيما ارائه مي داد ..!
شبكه پنج سيما يا همون شبكه تهران ...
قبل از هر چيز اين رو بگم ... به دليل مسئوليتي كه در سروش داشتم و بايستي همه خبرها رو پوشش مي دادم ، با تمام شبكه ها و بخش هاي مختلف صدا و سيما در ارتباط بودم . و اغلب مديران بنده رو مي شناختند . يكي از همين مديران آقاي " بهروز مفيد " رئيس شبكه پنج بود . كه از بدو افتتاح شبكه تهران مسئوليت آن را به عهده داشت . واقعآ خيلي تلاش و زحمت مي كشيد . در زمان او اين شبكه بارها در تحقيقاتي كه به عمل مي امد ، رتبه اول رو كسب مي كرد . تازه گروه حاج آقا پور محمدي رو ول كرده بودم ، كه به اين شبكه دعوت شدم . ابتدا كارم رو از روابط عمومي آغاز كردم . اون موقع به دليل اين كه شبكه خيلي فعال بود ، كار من هم سنگين بود . از اهداي جوايز گرفته تا اطلاع رساني خبرهاي شبكه بعد از مدتي چون زبانم خوب بود ، به پيشنهاد مدير شبكه بازبين فيلم ها و سريال هاي خارجي شدم . كار جالبي بود . بايستي از صبح تا شب مرتب فيلم هاي مختلف رو ديده ، در صورت جالب و با محتوا بودن ، آن را براي دوبله ارسال مي كردم . خب با اشتياق كار كرده و با حفظ سمت در روابط عمومي ، بازبيني هم انجام مي دادم ..
رفتن بهروز مفيد از شبكه .... !
دقيقآ نمي دونم چه مدت در اين شبكه مشغول به كار بودم .. تا اين كه يك روز طبق معمول وقتي به اداره رفتم ، با تعجب ديدم همه كارمندان دارند گريه مي كنند ! اون هم چه گريه اي !! دل ادم به درد مي امد . پرسيدم چه اتفاقي افتاده كه همگي اين گونه گريانيد ؟ گفتند نگو كه يتيم شديم .. ! چون قراره آقاي مفيد از اين شبكه خداحافظي كنه ... ! پرسيدم چرا ؟ گفتند او عقايد دوم خردادي داشت . خلاصه روز خداحافظي واقعآ محشري به پا بود .. به هر حال او رفت و تازه زمزمه ها و شايعات شروع شد . هركي يك حدثي مي زد .. يكي مي گفت قراره حسن بيايد .. ديگري مي گفت نه شنيده ام حسين مي آيد .. تا اين كه مطلع شدم حاج آقا پورمحمدي تشريف مي آورد .. من تنها كسي در آن شبكه بودم كه با او از نزديك كار كرده بودم . همه به نوعي ناراحت بودند. چون وقتي مدير جديدي مي آيد ، همه ياران اش رو با خود مي آورد . ولي ناراحتي من چيز ديگري بود . اگر چه هيچ دغدغه اي مبني بر بي كاري و جايگزيني نداشتم ، اما از حضور بعضي اطرافيان حاج آقا كه مطمئن بودم با وي خواهند آمد ، بد جوري اعصابم رو خرد كرده بود . و مدام در فكر چاره بودم ..
حكايت مار و پونه ..... !!
خلاصه در شرايطي كه همه از اخلاق و منش مدير جديد يعني حاج آقا پور محمدي از من سوال مي كردند ، به همه اطمينان مي دادم كه حاج آقا نان بر نيست . و امكان نداره كسي رو بي كار كنه .. ولي در همان حال در دل خود مي گفتم ... اگه بعضي از اون اطرافياني كه مي شناسم با حاجي بيايند ، كاري خواهند كرد كه خودتون فرار كنيد !! و دقيقآ چنان شد كه من فكر مي كردم .. اغلب همكاران سابق ام با ارتقاي پست جديد حاج آقا ، آن ها هم مدير گروه شدند . بگذريم ... بنا ندارم همه جزئيات رو بشكافم ! كه چي بشه ؟ شايد در فرصتي ديگر . اما با آمدن بعضي آدم ها و پست گرفتن آن ها ، ديگه ماندنم جايز نبود . اين رو بگم كه حاج آقا وقتي مدير گروه اجتماعي بود ، يك قائم مقام بسيار شريف و با تقوا به نام محمد احساني داشت كه دعا مي كردم او هم بيايد . چون وي جلوي بعضي چاپلوسي ها رو مي گرفت و اجازه نمي داد بعضي متملق ها پاچه خواري حاج آقا رو بكنند . خوشبختانه آقاي احساني كه با من دوستي عميقي هم داشت در شبكه تهران به عنوان جانشين آقاي پور محمدي منصوب شد . اما او هم به همون دليلي كه من از رفتار بعضي تازه به دوران رسيده هاي ريا كار رنج مي بردم . شبكه را رها كرده و ديگه آفتابي نشد ! و اين بهترين بهانه براي رفتن من از اين شبكه بود .
وقتي كه خانه نشين شدم ........... !!
هيچ كس باور نمي كرد كه من بدون هيچ دليلي شبكه تهران رو رها كرده و در منزل خانه نشين شوم ! چون هم سابقه همكاري با حاج آقا رو داشتم .. هم جايگاهم خوب و مستحكم بود . اما باور كنيد اصلآ طاقت ديدن حركات و اعمال بعضي ريا كاران رو نداشتم . خب عطاي تلويزيون رو به لقايش بخشيده و بدون مقدمه يك روز آخر وقت به همكارانم گفتم .. دوستان من از فردا به شبكه نمي آيم !! همه با تعجب پرسيدند .. شوخي مي كني ؟ آخه چرا ؟ در جواب فقط يك كلمه گفتم .. به همون دليلي كه آقاي احساني گذاشت و رفت !! بعضي ها واقعآ ناراحت بودند .. برخي همكاران خانم هم به خاطر قطع شدن سهميه مجله خانواده سبز غمگين بودند . آخه از شما چه پنهون از همون ابتداي انتشار مجله با آقاي شجاعي مهر همكاري داشتم و خبرهاي تلويزيوني رو مي نوشتم . و به همين جهت هميشه ۵۰ تا سهميه مجله ام رو بين همكاران در شبكه تقسيم مي كردم .
آشنايي من با ضياء آتاباي .......... !
باور كنيد تا قبل از شنيدن پيشنهاد دوستان سابق ام در شبكه تلويزيوني تهران ، من فقط آقاي آتاباي رو به اسم كوچك و با عنوان خواننده مي شناختم ! اصلآ و ابدآ نمي دونستم او تغير روش داده و از شغل خوانندگي به سياستمداري روي آورده است . يادمه آخرين بار وقتي صداي او را شنيدم ، اوج جنگ بود . اون موقع هنوز ماهواره رواج نداشت . ما جماعت عاشق فيلم سينمايي مدام به دنبال اجاره فيلم ويدئو بوديم . بد جوري به ويدئو گير مي دادند . حتي يادمه تو پايگاه دزفول يك سرگرد خلبان رو به همين جرم شلاق زده بودند ! ( احتمالآ فيلم مستهجن مي ديده ) به چه بدبختي تو محله هاي پائين شهر دنبال اجاره فيلم بودم . باور كنيد عجب دوستان با مرامي هم پيدا كرده بودم . ( واي خداي من همين جوري دارم حاشيه مي رم !! ) بله عرض مي كردم .. در همان روزگار بود كه انتهاي يك فيلم سينمايي كه جا اضافه آمده بود ، طرف يك آهنگ ضبط كرده بود كه از شانس من ، مربوط به ضياء بود !! همون كه مي گفت .. حسني بده بد بد .. خيلي بده بد بد
يك پارانتز كوچك .............. !!
ديگه كار من از عذر خواهي گذشته .. منو واقعآ ببخشيد . صحبت ويدئو شد حيف ام اومد اين خاطره رو تعريف نكنم .. همون زماني كه بگير بگير ويدئو بود ، شجاعت به خرج داده و يك دستگاه ويدئو خريدم . اگه بگم با چه ترفندي وارد پايگاه كردم باورتون نمي شه .. انگار يك خروار ترياك مي خواستم به داخل منازل سازماني حمل كنم ..!! خوبه ما چريك نشديم !! مدتي از حضور آن در منزل نگذشته بود ، كه علي رغم توصيه فراوان به عيال مربوطه كه مبادا لب باز كرده و به همسايه ها بگويد .. اما به دليل چشم و هم چشمي و ايضآ پز دادن و قمپز الكي در آوردن ، همسرم به يكي از همسايه ها جريان رو گفت .. از شانس بد من ، آن همسايه فردي متدين و حزب الهي بود ! ( از آن تيپ همكاراني كه هر از گاهي پارچه قرمز به پيشاني اش بسته و داخل پايگاه انجزه انجزه مي خواندند ) وقتي موضوع رو شنيدم واقعآ داشتم سكته مي كردم !! چيزي نمانده بود كه براي تبرئه خويش و تطهير از جرمي كه مرتكب شده ام ، دست عيال رو گرفته و در دادگاه خانواده طلاق اش بدهم !!
سيم كشي ويدئو به منزل همسايه ........... !!
قبل از هر چيز بگم كه منظور من از بستن پارچه قرمز ، سوء تفاهم پيش نيايد زمان جنگ بعضي از همسايه هاي عزيز ما متشكل از هر قشري ( افسر ، همافر و درجه دار ) براي اعلام آمادگي حضور در جنگ بعد از نماز مغرب ، به اين شكل راه پيمايي كرده و شعار مي دادند . از ان جا كه من خودم بدون شعار ، پرواز جبهه مي رفتم ، آن ها رو همراهي نمي كردم . بگذريم .. ظاهرآ خانم همسايه در غياب بنده به تماشاي رقص خرداديان نشسته .. ( چپ راست .. چپ راست حالا برعكس ... ) و خوشبختانه از ابزار لهو و لعب ما خوشش امده .. و با امدن همسر غيرتي اش ، آن بنده خدا رو وادار كرده تا سيم رابط تهيه و از تكنولوژي ممنوعه بهره مند شوند . وقتي آخر شب آن مرد مومن آهسته مشغول كابل كشي شد ، در دل از اين ماجرا خيلي خوشحال بودم . چون نوعي تضمين و امنيت براي ما محسوب مي شد . اما شايد باور نكنيد روزي كه آوازه بازديد خانه به خانه برادران گروه ضربت پيچيد . با تعجب ديدم همسايه عزيز و ترسوي ما بدون كلمه اي حرف ، كابل رابط رو از ريشه قطع كرده و يواشكي روي تراس خانه ما پرت كرده بود !! تا مبادا آبرويش برود ...!!
پيشنهاد همكاري با شبكه NITV ........ !!
درست در اون ايامي كه تلويزيون رو رها كرده و در خانه به همسرم در پوست كندن سيب زميني كمك مي كردم .. يك روز بعد از ظهر دو تا از همكاران شبكه تهران به ديدنم آمدند . بعد از كلي سلام و عليك و احوالپرسي ، يكي از آن ها گفت بهروز جون يك پيشنهاد خيلي خوبي برات داريم .. واقعآ تعجب كردم كه چي شده آقايون به فكر من افتاده اند ؟ او افزود .. آتاباي رو مي شناسي ؟ خيلي عادي گفتم نه ؟ گفت بابا منظورم خواننده ضياء آتاباي است .. گفتم فاميلي او كه آتاباي نبود .. گفت .. فاميل همسرش رو گرفته .. گفتم آره مي شناسم كه چي ؟ گفت او يك شبكه تلويزيوني در آمريكا راه اندازي كرده .. ما چون قبلآ با هم همسايه بوديم .. بهش زنگ زده و گفتيم در تلويزيون ايران برنامه سازي مي كنيم . او خوشحال شد و گفت اگه خبرنگاراني رو مي شناسيد كه مطمئن هستند به من معرفي كنيد تا ترتيب استخدام ان ها رو بدهم .. از اون جا كه ما رو مي شناخت گفت .. من مي آيم دوبي و هر چه دوربين و لوازم فيلمبرداري مدرن و پيشرفته نياز داريد براتون مي خرم .. شما با آن ها براي ما برنامه بسازيد .. ضمن اين كه كارت خبرنگاري بين المللي هم در اختيارت مي گذاره ...
نشان دادن در باغ سبز ........... !!
يادمه اون زمان موبايل خيلي گرون بود .. ولي اين دوستان داشتند .. بعد از كلي صحبت و تعريف اندر وصف كارت خبرنگار بين المللي كه براي عبور از كشور ها پاسپورت نياز نداره و حق حقوق به دلار از من خواستند قبول كنم .. من چند بار سوال كردم چه جور خبرهايي رو مي خواهد ؟ گفت فقط فرهنگي هنري .. ؟ تو اگه قبول كني ... خره مي ريم دبي دوربين و وسايل مونتاژ مي خريم و بعد حسابي نون مون تو روغنه ... ! قبوله ؟ با شك و ترديد گفتم اگه فرهنگي و هنري است من حرفي ندارم .. در همين موقع بود كه ديدم با موبايل شروع كرد به شماره گيري آمريكا ..!! هي قطع مي شد . و دو باره وصل مي شد .. از اون جايي كه فكر كنم گوش هاي بيچاره ضياء سنگين بود .. اين دوستم هي فرياد مي زد ... من فرزند عذرا خانوم هستم .. هموني كه بند انداز بود ..!! شناختي !!؟ بله از تهران زنگ مي زنم ... گفتم كه پسر عذرا خانم بند انداز هستم .. خيابون مولوي .. الو .. الو .. آقا ضياء گفتم كه همشيرتون شماره شما رو داد .. بله شهرام هستم .. شما خوبيد ؟!!
صحبت با آقا ضياء آتاباي ........ !
خلاصه بعد از كلي قطع و وصل شدن .. و فرياد زدن ها .. آقاي آتاباي ظاهرآ شهرام ما رو شناخت .. ! من نگران بودم كه نكنه من هم بايد فرياد بزنم و پيش در و همسايه بگم .. من پسر عفت خانوم هستم .. شناختيد !؟ ولي به هر جون كندني بود ، شهرام خودش رو كامل به او معرفي كرد و گفت .. اون خبرنگاري كه فرموديد ، الان اين جاست .. گوشي .. و سپس موبايل اش رو به من داد .. من نمي دونستم چه جوري بايد با موبايل صحبت كرد !! ( آخه نديد بديد بودم ) به هر بدبختي بود .. سلام كرده و گفتم من فلاني هستم .. آقاي آتاباي گفت من نياز به همه خبرهايي كه دور و برتون اتفاق مي افته دارم .. از كتك كاري در عروسي .. گرفته تا ترافيك تهران .. پرسيدم استاد چه جوري بفرستم ؟ گفت كامپيوتر داري ؟ گفتم بله .. گفت خب با اينترنت بفرست .. و سپس گفت من از اين چيز ها سرم نمي شه .. گوشي دستت تا با پسرم صحبت كني .. بعد از دقايقي آقا پسرش اومد و در باره طريقه ارسال خبر توضيح داد .. در همان موقع آقاي آتاباي گوشي رو از پسرش گرفته و گفت آقاي مدرسي .. جناب ميبدي اين جا هستند و مي گويند .. فردا تشيع جنازه شاملو است .. شما حتمآ براي ما عكس از مراسم او تهيه كنيد و اگر هم تونستيد فيلم هم بگیرید و براي ما بفرستيد ...
حماقت بزرگي كه مرتكب شدم ... !
دیگه از خوشحالی داشتم بال در می آوردم ! از این که در سطح بین المللی قراره کار ژورنالیستی انجام بدم ُ تو پوست خودم نمی گنجیدم .. اصلآ به درآمد آن فکر نمی کردم .. بلکه بیشتر به وسعت کارم می اندیشیدم . جالبه بگم .. تا اون موقع اصلآ نمی دونستم شبکه آقا ضیاء کارش چیه ؟ تو چه خطی کار می کنه ..؟ از اون جایی که تو عمرم هرگز ماهواره ندیده بودم ، به قضاياي منفي آن هم هرگز فكر نكرده بودم ! البته مي دونستم يك كانال تلويزيوني است ... ولي بقدري خوشحال بودم كه فكر ماهيت اين شبكه تلويزيوني و اهداف سردمداران آن رو نمي دونستم . از همين رو خيلي راحت در باره كار جديدم و حتي گزارش هايي كه قرار بود تهيه بشه با آب و تاب به همه از جمله بچه هاي صدا و سيما تعريف مي كردم ...! غافل از اين كه با اين كار قبر خودم را مي كندم .. اگر چه شنيده بودم در تلويزيون به اصطلاح آنتن ( يا همون خبر چين ) فراوانه .. ولي هرگز فكر نمي كردم اين قدر نامرد باشند كه صد تا هم روش گذاشته و در باره كار من به حراست گزارش بدهند ..!!
رحم بزرگي كه خدا به حق ام كرد .....
از آن جا كه آقاي مفيد مدير قبلي شبكه تهران به شبكه بين المللي جام جم منتقل شده بود ، بعد از چندي ترتيبي داد تا من با اين شبكه همكاري كنم .. اون موقع دفتر شبكه جام جم نزديك ميدان ونك بود . بعد از چند جلسه گفت و گو با مدير شبكه ، قرار شد در دفتر امور مخاطبان با آن ها همكاري كنم .. اين رو هم اضافه كنم به دليل سال ها كار در زمينه ژورناليستي و روابط عمومي ، يك تيم قوي و خبره از جوان ها هميشه كنارم بودند .. به همين دليل به حميد كه كارهاي عكاسي ام رو انجام مي داد گفتم بره خيابان قلهك و از مراسم تشيع جنازه شاملو براي من عكس تهيه كنه ..! از اون جايي كه واقعآ خدا من رو دوست داشت ، ناگهان به سرم زد تا در باره پيشنهاد كار جديدم با حاج آقا پور محمدي مشورت كنم . خيلي راحت حاج اقا به حرف هايم گوش داده و سپس در باره ماهيت اين تلويزيون ها و نقش اپوزيسيون آن با من صحبت كرد . و توصيه نمود چون نظامي بوده ام حواس ام بايد جمع باشد . يادمه همون موقع به آقاي پورمحمدي گفتم .. خب اگه خطرناكه سراغش نروم ۱؟ ولي او گفت .. نه تا زماني كه شما واقعآ خبر هاي فرهنگي هنري ارسال كني هيچ مشكلي برات پيش نمي آْيد ..
همكاري با شبكه بين المللي خودمون ......... !
چند وقتي بود كه به طور رسمي كارم رو در اين شبكه آغاز كرده بودم . اين رو هم اضافه كنم كه هر چه تلاش كردم ، موفق نشدم تصاويري كه ضياء آتاباي خواسته بود براش ارسال كنم .. از طرفي كارم در امور مخاطبان سازمان خيلي زياد بود به طوري كه تا دير وقت تو دفترم مي ماندم .. حالا نگو به دليل پخش شايعات گوناگون كاملآ زير نظر حراست سازمان بوده و خودم هم بي خبر هستم ... ! همزمان با فعاليت در اين شبكه ، مدير كل امور بين الملل و روابط عمومي يك بنياد بزرگ خيريه به طور افتخاري هم بودم . و همان گونه كه عرض كردم به دليل كار زياد ، فرصت نمي كردم به اين بنياد كه بخشي از آن صندوق قرض الحسنه بود سركشي نمايم .. و از اين روي هر روز بعد از ظهر منشي ام كه دختر جواني بود ، پرونده ها و گزارشات هر بخش از زير مجموعه هاي مختلف رو برام مي اورد .. و من بعد از مطالعه ، دستورات لازم را براي پي گيري به شهين كه مثل دختر خودم بود مي گفتم ..
رابطه عاطفي ام با شهين ........... !
ابتدا لازمه اين توضيح ضروري رو بدم كه قبلآ به قسمتي از اين ماجرا اشاره كرده بودم ، ولي چون بر حسب تصادف دوباره آقاي آتاباي سعي در ارتباط مجدد با بنده داشت ، كل ماجرا رو اين بار به صورت كامل بيان مي كنم . اما در باره دختر عزيزم شهين بايد به اطلاع برسونم .. او در زماني كه مسئوليت مديريت دفترم رو به عهده داشت ، همانند اغلب كارمندان خانم ، با همسرم مراوده دوستي و رفت و آمد داشت . همچنين بنده هم با خواهر برادر و نامزد اش در ازتباط دائم بودم . از آن جا كه او هر روز بعد از ظهر به صدا و سيما مي امد براي اجنتاب از هر حرف و حدبثي او را خواهر زاده خويش معرفي كرده بودم . و گاهي هم كه كار بررسي نامه ها به طول مي انجاميد ، ماشين گرفته و ابتدا او را جلوي خونه شون پياده كرده و سپس به منزل باز مي گشتم . او مثل دختر خودم به من محبت داشت . حتي گاهي روز هاي تعطيل هم به خونه ما مي امد . بعضي روز ها هم ما بعد از ترك صدا و سيما به اتفاق شام رو بيرون صرف مي كرديم .. و همان گونه كه گفتم هم خانواده او هم همسرم در جريان بوده و اطمينان كامل داشتند . خب گاهي هم نامزد يا يكي از برادراش شب به ما مي پيوستند .. و هيچ مشكلي نبود . اصلآ نمي دانستم ما تحت تعقيب دائمي ماموران حراست هستيم !!
ماجراي گزينش و ماموريت يكي از خانم هاي همكار ..... !
يكي از دغدغه هاي بچه هاي صدا و سيما عبور از سدي بنام " گزينش " بود ! بماند كه من به خاطر شركت در گزينش هاي متعدد نيروي هوايي از جمله براي پرواز هاي خارچ از كشور و رشد و نمو در خانواده مذهبي حسابي در امر انواع گزينش ها حرفه اي و آگاه شده و حتي در كمال ناباوري در همون نخستين گزينش سخت صدا و سيما قبول شدم . اما اين واژه براي اكثر پرسنل حكم مرگ و زندگي رو داشت . و استخدام و جذب آن ها بستگي به قبولي در اين آزمون بود . البته در همان ايام شنيدم كه فرصت مطالعه و تجديد نظر براي آن هايي كه مردود شده اند به وجود آمده است .. خب اين تصميم خوبي بود . خدا خيرشون بده .. بگذريم .. در همون ايامي كه در شبكه جام جم حسابي مشغول كار بودم گزينش سازمان شروع شد ... در ميان همكاران ما دختر خانمي بود كه در گزينش قبول نشده ولي براي ادامه كار و شرط آزموني مجدد ، از او خواسته بودند با حراست همكاري كرده و اعمال و رفتار كارمندان به ويژه بنده و ارتباطات ام را گزارش دهد ...

آنتن نامرد ............. !!
باور كنيد من اصلآ مخالف ارائه گزارش از عملكرد خود و همكارام به شخص يا نهاد خاصي نبودم . از قديم گفته اند طلايي كه پاكه چه منت اش به خاكه . ولي اين كه نامردي كرده و ده ها گزارش غلط و غير واقعي و مغرضانه به حراست و جاهاي ديگه رد كرده و وصله هاي ناجوري به آدم بچسبونند واقعآ نامرديه و آن حق و حقوق خوردن نداره ! جالب اين كه اون موقع من از هيچ يك از توطئه هايي كه بر عليه ام شكل مي گرفت اطلاع نداشتم و همچنان سرم تو كار خودم بود .. ولي ناشي بودن همكارم در كسب اطلاعات باعث شد كه ابتدا به او مشكوك شده و در ادامه مطمئن شدم . قضيه از اين قرار بود هرگاه شخصي به موبايلم زنگ مي زد ، آن دختر خانم سريع كارش رو رها كرده و به بهانه بازي با گوشي ام ؛ آن ها رو يادداشت مي كرد !! و يا با ترفندي خاص از من در باره شبكه تلويزيوني NITV مي پرسيد !! من ساده هم با آب و تاب در باره آن كانال تلويزيوني و مزاياي خبرنگار بين المللي هي وراجي مي كردم ..! و گاهي هم وارد محدوده قمپز شده والكي از ارسال خبرهاي رنگارنگ و گزارش هاي فرهنگي به ضياء جون چاخان مي كردم ! و به قدري جو گير مي شدم كه دامنه تخيلاتم رو افزايش داده و از دستمزد و حقوق و مزاياي كلان به دلار و دعوت به هونولولو و فلوريدا سخن مي گفتم ..!!
ارتباط صميمي مدير محترم حراست با من ... !!
نبايد از حق گذشت . واقعآ تقصير خودم بود ... اعتراف مي كنم اولش براي سرگرمي و سر كار گذاشتن بچه ها و وقت كشي ... شوخي شوخي بر امواج تخيل سوار شده و با دلار هاي ضياء جون بر ينگه دنيا سفر كرده و از مزاياي خبرنگار بين المللي بودن و عدم نياز به پاسپورت ايالت هاي آمريكا رو يكي يكي سير مي كردم . و كار خبرچين هاي حرفه اي و ناشي رو سخت و سخت تر مي كردم ! ديگه كار به جايي رسيد كه اون بنده خدا ها فكر كردند با يك جاسوس بسيار حرفه اي طرف هستند !! اين كه چي شده بود و به كجاها خبر كشف جاسوسي كه بي پروا از ارائه خبر به اجنبي و اپوزيسيون صحبت مي كنه ، من بي اطلاع ام . ولي هر چه بود تمام معيار هاي جاسوسي و ضد جاسوسي آقايون با اين كار هاي من به هم ريخته بود ! و نهايتآ كار به جايي رسيد كه عملآ رئيس حراست شبكه كه اتفاقآ جواني مودب و دوست داشتني بود به من نزديك شد ! ابتدا او به خاطر دريافت تسهيلات از بنيادي كه بنده ان جا همكاري مي كردم ... و سپس به بهانه آموزش كامپيوتر و نرم افزار هاي گوناگون هر روز بعد از سرويس اداري با هم بوديم . و حتي افطار هم ميهمان آن مرد با تقوا مي شدم !
زندگي هم چنان ادامه داشت تا ...
حالا كه خوب به اون زمان و وقايعي كه رخ داد فكر مي كنم ، مي بينم عجب آدم احمقي بودم ! عجب نداره !! من چطور متوجه نشدم يك مدير حراست با اون جايگاه خطيري كه داره چرا با من كارمند دون پايه و يه لا قبا اي كه چند صباحي از حضورم در آن شبكه نمي گذشت دوستي و محبت كنه !؟ و به حدي قاطي بشيم كه حتي افطار رو با هم تو دفتر او بخوريم ! ولي شرافتآ از حق نگذريم .. واقعآ جوان مومن و درستكاري بود . طفلك حتمآ گيج شده بود كه من چه نوع جاسوسي هستم ؟ زيرا با تحقيقات و تعقيب و گريز هايي كه دستور داده بود كارمند هايش بعد از خروج ما از سازمان بكنند ، فهميده بود دايي شهين نيستم .. از طرفي فكر مي كرد همچنان ارتباطم با شبكه اپوزيسيون بر قراره !! ولي حتمآ نمي دونست چرا من علنآ نزد همكارانم فعاليت هايم رو بيان مي كنم !! شايد با خودش فكر مي كرد با جاسوسي بسيار زيرك مواجه است كه تز او افشاي بخشي از كار هايش براي رد گم كني است !! خلاصه اين موش و گربه بازي تا مدت ها ادامه داشت !!
روزي كه حراست متهم كرد ... !
فكر مي كنم ديگه طاقت آن ها تموم شده و به عبارتي كاسه صبرشون لبريز شده بود .. احتمالآ بعد از استعلام از مخابرات و خطوط تلفن ام و آگاهي از عدم ارتباط ام با بيگانگان و زير نظر گرفتن تمام رفت و آمد هايم و بر نخوردن به مورد مشكوكي ، ديگه تصميم مي گيرند با زبان تهديد و زور حقايق رو كشف كنند ! آن روز همه چيز عادي به نظر مي رسيد .. فقط احساس كردم تعداد نگهبانان حراست افزايش يافته است . اگه بگم از برق نگاه آن ها حس كردم اتفاقي قراره بيفته ، شايد باورتون نشه .. اما احساسي به من مي گفت امروز با روز هاي ديگه فرق داره .. طبق معمول بعد از پايان ساعات اداري و رفتن همه همكاران ، من در دفترم مشغول كار بودم كه ديدم مث گذشته رئيس حراست من رو به اتاقش دعوت كرد . او خيلي ناشيانه سعي كرد جهره مهربان هميشگي اش رو تغير داده تا بتواند از من بازجويي كنه . و من اين را به محض ورود به دفترش متوجه شدم . او عادت داشت با استاد خطاب كردن من به پيشوازم آمده و با پيشي گرفتن در سلام گفتن ، مهر و محبت اش رو به من نشون بده .. اما اين بار با وجودي كه من اول سلام كردم ، با مشغول كردن خود حتي از جايش هم بلند نشد ..! خيلي زود دوزاري ام افتاد حتمآ مشكلي پيش آمده است .. ولي هرگز شك ام نه به ضياء آتاباي رفت ( چون رابطه اي نبود ) نه به منشي ام شهين ! فكر كردم مشكل اداري در سازمان است ..
تغير چهره از دوستي به عداوت ..........!
يكي از دلايلي كه من قلبآ از بچه حزب الهي ها خوشم مي آيد ( صرف نظر از تضاد در ديدگاه ها ) ثابت قدم بودن آن ها در مسايل اعتقادي است . به عبارتي وقتي پاي باور هاي ان ها به ميان مي آيد ، با هيچ كس تعارف ندارند . و من اين مسئله رو من بارها امتحان كردم . يعني اين جواني كه تا ديروز به من احترام گذاشته و محبت مي كرد ، به محض اين كه متوجه شد موضوع جدي است و پاي مسايل امنيتي به ميان آمده است ، خيلي راحت چهره اش تبديل به يك مامور وظيفه شناس يا يك بازجو شد ! كاري كه من اصلآ قادر به انجامش نيستم .. يعني اگه يكي يك ليوان آب به دستم بده ، اگه بدترين بلاها را هم سرم بياره ، روم نمي شه به او حتي اخم كنم .. ! به هر حال او خيلي راحت قيافه جدي به خود گرفته و سر صحبت رو با من باز كرد ... همان طور كه گفتم من همه اش فكر مي كردم مشكلي در انجام وظايف ام پيش آمده است .. او در حالي كه به چشم هاي من خيره شده بود ، خيلي راحت و بدون مقدمه پرسيد .. شما چه نسبتي با شهين داري ... ؟
پيش قاضي معلق بازي ........... !!
همين كه اسم شهين رو آورد ، فهميدم علت ناراحتي اش مسئله شهين است ! خيلي تعجب كردم كه چه ربطي به سازمان صدا و سيما مي تونه داشته باشه ! ؟ بر فرض خواهر زاده من نيست .. چرا اين جوري چهره عوض كرده ؟ سريع ياد ضرب المثل پيش قاضي معلق بازي افتاده و با خود گفتم انكار فايده نداره .. تازه خلافي كه سر نزده .. پس بهتره واقعيت رو بگم .. به همين دليل اهسته گفتم او از دوستان خانوادگي ما است ... توقع داشتم بگه چرا به ما خواهر زاده ات معرفي كردي ... ؟ ولي ديدم خيلي خونسرد گفت .. ما خيلي وقت است مي دونستيم شما دايي او نيستي !! پس بهتره بازي در نياري و همه ماجرا ها و روابط ات رو دوستانه به ما بگي تا كمك ات كنم ...! وگرنه كارت خيلي زاره .. مي ري جايي كه عرب ني انداخت .. !! ديگه داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم .. يعني چه ؟ چه رابطه اي ؟ او از چي حرف مي زنه ؟ من كه با او رابطه اي ندارم .. شهين مثل دخترم است . تازه يه نامزد گردن كلفت هم داره .. خدايا چي مي شنوم !!؟
وقتي شريك جرم وارد مي شود .... !!
در حالي كه رياست حراست رودربايستي رو كنار گذاشته و در نقش يك بازجوي حرفه اي از من بازجويي مي كرد .. فكر و خيال ام به هزار راه كشيده شده بود ... خدايا او از چه حرف مي زنه ؟ اي كاش پاسخي داشتم تا صادقانه مي گفتم .. در همين حال تلفن زنگ خورد ... و از آن سوي خط ظاهرآ نگهبان جلوي در ورود شهين رو به سازمان اعلام كرد .. و من با گوش هاي خودم شنيدم كه طرف واژه شريك جرم رو به كار برد .. ! بر شيطون لعنت .. چرا من امروز اين فكر و خيالات رو مي كنم ؟ از كجا معلوم با من باشه ؟ وقتي شنيدم آقاي رئيس گفت با خودت بيار .. فهميدم كه اشتباه مي كردم .. حدس ام درست نبوده .. حال چرا فكر كردم منظورش شهين است !!؟ همين جور كه با خودم كلنجار رفته بودم كه اصلآ موضوع چيه .. ديدم در مي زنند .. از بوي عطري كه شهين هميشه مي زد ، اين بار فهميدم نه خود شهين است !! لحظاتي بعد ديدم رئيس جوان با نگهباني كه شهين رو با خودش آورده بود ، دارند پچ پچ مي كنند .. از اون حركت هاي روحيه خراب كن .. ولي من اهميتي ندادم ..

تصوير جنبه تزئيني دارد
يك تهمت ناروا ............... !!
طفلك شهين اگر چه از قيافه جدي دوست روزهاي گذشته مون تعجب كرده بود ، ولي فكر كرد مشكل كاري است و مث روز هاي قبل قراره از او و دايي اش !! پذيرايي بشه ! براي همين خيلي راحت اومد و همين كه خواست روي مبل راحتي كنار دست من بشيند ، با فرمان تحكم بر انگيز آقاي رئيس مواجه شد كه به او با خشونت دستور داد در آن سوي نشسته تا تباني نشود !! و او متعجبانه از جاي خود بلند شده و با ايماء و اشاره از من مي پرسيد چي شده ؟ خب من كه خودم نمي دونستم داستان چيست ، چگونه مي توانستم به اون بنده خدا حالي كنم ... !؟ خلاصه فيلم هاي روحيه خراب كن مدير با نگهبانان مدتي ادامه داشت .. وقتي وارد اتاق شد .. خطاب به هر دوي ما گفت ... اگه با من همكاري نكنيد ، به مشكل بر مي خوريد .. بايد دوستانه همه روابطي كه تا حالا داشتيد رو بيان كنيد .. تا من هم كمك تون كنم .. وگرنه واقعآ به مشكل بر مي خوريد .. شهين پرسيد چه رابطه ؟ و پاسخ شنيد .. شما چرا تا نيمه هاي شب با آقاي مدرسي به رستوران مي رفتي ؟ فكر كردي ما خبر نداريم ؟ ما تمام جاهايي كه از اين جا خارج مي شديد رو مي دونيم بايد اعتراف كني ..
بر افروخته شدن شهين ..... !
اگه بگم در تمام مدتي كه با شهين مراوده صميمي داشتم هرگز او را چنين خشمگين نديده بودم ، شايد باورش كمي سخت باشه !! واقعآ هر كي گفته زن ها را نمي شه شناخت راست گفته ... ! كه چشمتون روز بد نبينه ديدم شهين خشمگين شده و خطاب به مدير موقر حراست با صداي بلند مي گه .. بله من با آقاي مدرسي بارها به رستوران مي رفتم .. كه چي بشه ؟ هم پدر مادرم هم برادران گردن كلفت ام هم نامزدم هميشه در جريان شام خوردن من با آقاي مدرسي بودند .. خانواده من از آن ترك هاي متعصب اند .. ما هيچ كار خلافي نكرديم كه حالا اعتراف كنيم .. ؟ مي تونيد همين الان به هر كدوم از اين هايي كه نام بردم زنگ بزنيد .. حتي مي تونيد با همسر جناب مدرسي هم تماس بگيريد ... شما چي فكر كرديد ؟ و در حالي كه شماره ها رو مي نوشت به دست مدير حراست داد .. من در اين لحظه همه ناراحتي هاي خودم رو فراموش كرده و از حاضر جوابي شهين واقعآ مبهوت شده بودم .. راستش خودم هم اول باور نكردم كه خانواده اش در جريان جزئيات شام و رستوران رفتن ما باشند .. اما وقتي مادر شهين گوشي رو برداشته و همه چيز رو تآئيد كرد .. كمي خجالت كشيدم .. به همين دليل بعد از سكوت وحشتناكي كه بر فضا حاكم شد ، به شهين گفت مي توني بري ...
ویژه اینترنت کم سرعت
یادی از خاطرات جوانی ام در تگزاس
در حالي كه كالبد بي جان زنده ياد خسرو شكيبايي هنرمند توانا و مردمي كشور هنوز بر روي زمين بود ، متآسفانه عده اي عملكرد پدر اين عزيز كه سرگرد نيروي زميني ارتش بوده را به زير سوال برده و خيلي بي رحمانه بر آن تاختند ! اين افراد واقعآ نادان بر پدر خسرو خرده گرفته كه چرا چند بار ازدواج كرده بود !!؟ يا چرا در زمان افسر نگهباني نماز شب به جاي آورده بود !؟ همان گونه كه در كامنت ها عرض كردم ، در آن ايام يعني صد سال پيش تعدد زوجات امري عادي تلقي مي شده است . ضمن اين كه چه در آن زمان و چه حالا ، آقايون افسر نگهبان كار خاصي شب ها انجام نمي دهند . معمولآ بر روي تختي كه براي آنان در نظر گرفته شده است استراحت مي كنند . حال اگه شخصي به خاطر اعتقادات خود به جاي خوابيدن نماز شب بخواند ، جرم بزرگي مرتكب شده است !؟ اصلآ گيرم حق با اين افراد باشد .. آيا ما حق داريم عملكرد پدران خود رو زير سوال برده و شديدآ آن ها رو بكوبيم ؟ واقعآ خجالت آور است .. به قول دوستي اين ها همان افراد بي خيالي هستند كه در زمان مراسم تدفين در به در به دنبال هنرمندان حاضر در گورستان دويده تا از آن ها امضاء يا عكس يادگاري بگيرند !!
مدت ها پيش بعضي دوستان گله مي كردند كه به دليل سرعت پائين اينترنت در كشور آن ها قادر به گشودن صفحات سايت نيستند . و از حجم بالاي تصاوير گله كرده بودند . در همان ايام دوست عزيزي راهنمايي كرد كه اگه حجم عكس ها پائين باشد ، اين مشكل بر طرف خواهد شد . و من نيز عين راهنمايي آن دوست انجام مي دادم . و تصور من اين بود كه مشكل حل شده است . اما متآسفانه باز شنيدم كه وجود تصاوير در سايت مشكل آفرين شده است . لذا براي حل اين موضوع از اين پست تصميم گرفتم مطالب تصويري فقط در سايت منتشر شده .. و همان مطلب بدون عكس ، يا حتي المكان با تصاوير كوچك تر در وبلاگ تقديم عزيزان خواننده شود . خواهشمندم دوستان عزيز نظر و راهنمايي هاي مفيد خود را براي حل اين مشكل اعلام فرمايند .
كلام آخر ... اين كه براي آخرين بار از همه خوانندگان عزيز تقاضا مي كنم كامنت هاي خود را با فونت فارسي درج كنند . چون واقعآ با مشكلات فراوان قادر به خواندن آن ها مي شوم . من قبلآ هم اين تقاضا رو از دوستان گرامي كرده بودم .. اما واقعآ دلم نمي امد . ولي حالا به دليل كم سو شدن نور ديدگانم و افزايش سن و سال ، واقعآ با مشكلات فراوان قادر به درك مفهوم نظرات دوستان مي شوم . و همين مسئله بعلاوه فشار هاي ناشي از مشكلات زندگي ، بد جوري اعصابم رو به هم ريخته و موجب آزارم مي شود .. شرافتآ تا حالا به دليل حرمت به نظر همه دوستان ، اين وضعيت رو تحمل مي كردم .. ولي حالا واقعآ نمي توانم . پس لطفآ رعايت فرماييد . ممنونم
پيش به سوي ايالت متحده آمريكا ... !
انگار همين ديروز بود كه با چه شور و اشتياقي راهي آمريكا شدم .. وقتي نزديكي هاي ظهر هواپيماي ملي ايران - هما به مقصد لندن از فرودگاه مهرآباد به پرواز در آمد .. از همون ابتدا غم غربت تمام وجودم رو در بر گرفت .. هيچ شناخت و آگاهي از سرزميني كه به سوي آن پر مي گشودم نداشتم .. تجسم كنيد يك جوون كه هنوز موي روي لب اش سبز نشده ، براي آموزش به كشوري غريبه قدم مي گذاره .. همه چيز برايم تازه گي داشت .. اولين بار تو عمرم تلويزيون رنگي رو در هتل شرايتون لندن مي ديدم . صحبت لندن شد ياد آخرين نصيحت هاي سرلشگر نادر جهانباني افتادم كه تكيه كلام آن روز او حفظ پرستيژ ايران و ايراني در مراكز عمومي خصوصآ فرودگاه لندن بود . طفلك چقدر اصرار داشت اگه دختر پسر جواني رو در آغوش هم ديديد كه در حال بوسه گرفتن هستند ، وا نايستيد به تماشا و مات تون ببره !! اما افسوس آن چه كه آن امير خلبان از آن دغدغه داشت . دقيقآ يك روز بعد از سخنراني به وقوع پيوست ! و اغلب غرق در تماشاي چنين صحنه هاي بديع شديم !!
ایالت تگزاس ، ۳۵ سال پيش ....!!
بعد از يك شب استراحت در هتل مجلل شرايتون لندن ، صبح روز بعد عازم آمريكا شديم . شب بود كه به تگزاس رسيده و با يك اتوبوس زرد رنگ آمريكايي به پايگاه " لك لند " منتقل شديم . همون شبانه ما رو به ساختماني بردند و تمام ملزوماتي رو كه نياز داشتيم به ما تحويل دادند .. همه چيز دقيق و مرتب بود . از قبل همه برنامه ريزي شده بود . شب نخست من را در اتاقي كه يك دانشجوي خلباني و يك همافر با هم هم اتاق بودند ، موقتآ اسكان دادند . يادمه به محض اين كه روي تخت دراز كشيدم ، مانند يك دختر چهارده ساله زدم زير گريه ... حالا گريه نكن كه كي بكن .. جالبه بدونيد دلم براي فرد خاصي تنگ نشده بود . اگه بگم فقط دوري از كشور عذابم مي داد ، شايد باورتون نشه ! خدا بيامرز اون دانشجوي خلباني كه بعد ها در اوايل جنگ فانتوم اش رو كردستان زدند .. مثل يه برادر خيلي نوازشم كرد . مدام ازم مي پرسيد بگو دلت براي كي تنگ شده .. ؟ و يكايك عزيزانم رو نام برد . و وقتي يا شرم و حيا آهسته گفتم ايران ! گفت اوه پس نامزد داري پسر ! ديگه طاقت نياورده و با بغض شديد گفتم نامزد چيه .. منظورم كشور ايران است . حس كردم براي لحظاتي مكث كرده و سپس پيشاني ام رو بوسيد .
تبعيض نژادي واقعي كه اعمال مي شد !
باور كنيد عين زندان هاي خودمون كه تو فيلم ها نشون مي دهند ، هر وقت گروه تازه اي از ايران مي رسيد ، قديمي ها همون شب نخست توجيه اش مي كردند . و گفتني ها مهم رو ياد آوري مي كردند . اون شب خدابيامرز عباس و اون همافره همه چيز رو به من گفتند . فقط در باره تبعيض نژادي و گروه بندي حاكم در اون جا چيزي به زبان نياوردند . و خيلي زود دوزاري ام افتاد كه ضرب المثل كبوتر با كبوتر باز با باز اين جا خيلي مصداق داره . يعني عملآ ايرانيان سه دسته بودند .. دانشجويان خلباني ، همافران و درجه داران . كه در اين ميان همافران بيشتر از همه تعصب به خرج داده و با هيچ يك از افراد دو دسته ديگر نمي جوشيدند !! البته خود ارتش آمريكا هم بر اين تقسيم بندي دامن مي زد . آن ها حتي كلوپ هاي تفريحي درجه داران ( NCO Clup ) با افسران ( Officer Club ) رو از هم ديگر جدا كرده بودند . ولي كلوپ سربازان يا دانشجويان ( Air Man Clup ) با بقيه خيلي فرق داشت . و اتفاقآ خيلي هم سخت گيري مي كردند تا كسي از اون دو گروه ديگه وارد جمع شاد آن ها نشود ! اين كلوپ خيلي هوا خواه داشت .. چون هر چه جوون و دختر خانم بود عضو اين كلوپ بودند !!
يادي از هم اتاقي ها .........
قبل از اين كه به سراغ بقيه ماجرا بروم ، بهتره اول در مورد اين دو هم اتاقي عزيزم كه فقط چند شب موقتي ميهمان ان ها بودم بگم .. همان طور كه گفتم " عباس " جوان ورزيده و خوش تيپي بود كه دانشجوي خلباني بود . و يك همافر بسيار محترم كه هنوز هم چهره اش جلوي چشمم است با هم هم اتاق بودند . البته آن ها هم موقتآ با هم زندگي مي كردند . اگر چه عباس يك دوره از ما قديمي تر بود ، ولي در يك تاريخ از اموزشگاه زبان فارغ التحصيل شديم .. منتها راهمون از هم جدا شد .. چون رشته او شكاري فانتوم بود . و من بايد دوره سي - ۱۳۰ رو مي ديدم .. تا اويل جنگ هم ، عباس رو مرتب در پايگاه شكاري مي ديدم . حتي اون آقاي همافره رو هم كه براي خودش متخصصي قابل شده بود ، هر از گاهي در پايگاه شكاري تا قبل از انقلاب مي ديدمش و با هم حسابي سلام و عليك داشتيم . طفلك هر گاه منو مي ديد به ياد خاطره شب نخست مي پرسيد .. ايران چطوره ؟!! ولي عباس رو مرتب مي ديدم . خونه اش داخل پايگاه بود . تا اين كه يه روز شنيدم فانتوم او رو نامرد ها روي كردستان سرنگون كرده اند . خيلي ناراحت شدم . از اون بدتر حركات و رفتار همسرش بود كه همه رو ناراحت كرده بود .. انگار نه انگار عضوي از خانواده محترم شهداست ! نه حجاب اش كامل بود .. نه رفتارش در شآن همسر يك خلبان شكاري بود . ديگه هم نفهميدم چي شد . ولي عباس حيف شد .
خريد هاي اوليه ايراني ها ......... !
بدون استثناء هر دانشجوي ايراني كه وارد مي شد ، همون روز اول مي رفت يك دوربين " ياشيكا " ، يك شلوار لي يا ليواز كه خيلي مد بود و قيمت اش ۸ دلار بود ، يك عينك ريبن يا خلباني كه قيمت شلوار جين را داشت ، يك ضبط صوت كوچك كاستي به همراه مقداري خوراكي مثل كالباس و نوشابه و نون و گوجه و خيار و ميوه خريداري مي كرد . كه من هم دقيقآ همين كار رو انجام دادم . همه ايراني ها با خودشون تعدادي نوار كاست اورده بودند . و شب ها ضبط صوت يار و مونس بچه ها مي شد . به هر كدوم از ما يك صندوق پستي هم داده بودند .. كه شماره صندوق من ۲۱۳ بود ! واي چه لذتي داشت وقتي از كلاس مي امديم و به محض باز كردن در صندوق در آن نامه اي مشاهده مي كرديم .. چون تلفن كه نبود تنها وسبله ارتباطي ما همين نامه بود . البته اكثر بچه ها به جاي نامه نوشتن ، نوار پر مي كردند .. فكرش رو بكنيد بايد دست كم دو ساعت يك ريز حرف مي زديم .. من يك ابتكار جديدي رو هم به خرج مي دادم ! به اين صورت كه موقع حرف زدن ، يا بهره گيري از ضبط صوت دوستان به عنوان زير صدا آهنگي رو آهسته پخش مي كردم ! و هر جا كه مكث مي كردم ، ولوم ان را بلند مي كردم . همين كاري كه بعد ها راديو پيام انجام داده و حسابي كارش گرفت !!
خاطراتي كه با صداي حميرا داشتم ... !
تا يادم نرفته بايد از نقش نوار هاي ايراني در آرام كردن روحيه بچه ها بگم .. هر كسي كم و زياد بعد از مدتي دلتنگ مي شد . خب طبيعي است يكي زياد و ديگري بيشتر احساس دلتنگي و غربت مي نمود . من هم از اين قافله جدا نبودم . با اين اوصاف كه خيلي و بيش از اندازه احساساتي بودم . در ميان انواع نوار هايي كه با خود به آمريكا برده بودم ، با صداي حميرا بيشر حال مي كردم .. يادمه اغلب غروب ها مي رفتم روي چمن ها و يه گوشه اي خلوت نشسته و با شنيدن صداي اين خواننده زار زار گريه مي كردم . مخصوصآ روي آن آهنگي كه براي شاه خونده بود ( شاهنشاها جان و دلم .. ) واي كه چقدر گريه مي كردم .. انگار شاهنشاه پدر منه ! البته دلايل اين كار رو در پست هاي قبلي توضيح داده ام . البته هرگز نمي گذاشتم كسي بفهمه كه براي چي و چه كسي گريه مي كنم .. ! چون مطمئن بودم اگر كسي متوجه مي شد ، اذيتم مي كردند . آخه از شما چه پنهون همون موقع هم تك و توكي بودند كه در جمع خصوصي خودشون شاه رو مسخره مي كردند . اولين بار واژه " ممد دماغ " رو اون جا از زبون بچه ها شنيدم . به خاطر عشقي كه به شاه داشتم خيلي دلم مي خواست آن ها رو لو بدهم ... ولي چون اين كاره نبودم ، هرگز اين كار رو نكردم . وگرنه بيچاره مي شدند . اولين تنبيه آن فرد باز گشتن به ايران بود . بعد هم معلومه سر از كجا در مي آورد !
يك اتفاق جالب ... !
باور كنيد اصلآ دوست ندارم در مورد مباحث سياسي اون موقع سخني به زبان آورم . ولي خب براي آگاهي جوون هاي عزيز بايد بعضي اتفاقات رو گفت .. يكي از دلايلي كه بعضي از بچه ها اون موقع به شاه توهين مي كردند ، تقليد از نظاميان مست آمريكايي بود كه موقع پخش سخنان " نيكسون " او را مسخره و ناسزا مي گفتند ! آن هم در قلب پايگاه مهم هوايي ! و كسي هم با آن ها كاري نداشت ! همين امر سبب شده بود بعضي از همكاران ما هم جو گير شده و پشت سر شاه ناسزا بگويند ! اما جالبه بدونيد اون دسته از همكاراني كه مومن نبوده و اغلب مست و پاتيل به خوابگاه مي امدند ، به محض انقلاب متحول شده و به افراد انقلابي مبدل شدند . ولي از افرادي كه همون موقع هم مومن بوده و نماز و زوزه شون قطع نمي شد ، بعد از انقلاب هيچ اثري از آن ها نديدم . خب اين از عجايب هر انقلابي است كه مردم رو يك شبه متحول مي كنه .. اتفاقآ اكثر همكاراني كه بعد از تغير رژيم شاهنشاهي توبه كرده و انقلابي شدند ، در جنگ عراق به شهادت رسيدند . روح شان شاد .
ماجراي دوستي ام با آمريكايي ها ........... !
از شما چه پنهون من اون موقع ها خيلي آدم معاشرتي بودم . و به همين دليل دوستان فراواني از قوميت ها و مليت هاي گوناگون داشتم . سرخ پوست ، سياه پوست ، مكزيكي ، اسپانيولي ، ويتنامي ، دختر و پسر .. كه يكي از ان ها پسري بود به نام " گري " كه خيلي خجالتي ، مهجوب و با هوش بود . خونه گري در شهر " آستين " تگزاس قرار داشت . چشمتون روز بد نبند .. يك روز دعوتم كرد آخر هفته بريم آستين خونه شون . خب اون موقع خيلي پررو بودم . و راه افتادم با او رفتيم خونه شون .. به محض وارد شدن من رو به يكايك اعضاي خانواده اش معرفي كرد . كه ناگهان چشمم به خواهرش افتاد . بي نهايت زيبا و مثل گري سفيد و لاغر با اندامي استخواني ! ( دقيقآ همان تيپي كه من خيلي مي پسندم ) براي نخستين بار تو عمرم حس كردم به يك آدم خيلي هيزي تبديل شدم !! صفتي كه هميشه از آن متنفر بودم . خلاصه در تمام مدت چشمم به خواهر گري بود . و او هم مرتب در باره ايران مي پرسيد و من با آب و تاب جواب اش رو مي دادم ..
به خاطر ديدن روي يار ، سرم داشت به باد مي رفت ... !!
ديگه آستين شده بود پاتوق من !! به هر بهانه اي راه مي افتادم تو آستين .. به دلم افتاده بود تا چوب تو آستين ام نكنند ، دست بردار نخواهم بود .. واقعآ هم شهر خيلي زيبايي بود . مخصوصا عبور رودخانه اي بزرگ و خروشان از درون شهر به آن جلوه اي خاص بخشيده بود .. الكي يه دوربين انداخته بودم گردنم و هر روز به بهانه ديدن شهر ، از خواهر گري جون خواهش مي كردم راهنمايي ام كنه !! اون طفلك ساده هم باور كرده بود و نمي دونست اينا همه اش بهانه است ..! تا اين كه يه روز با آبجي گري جون رفتم رستوران كنار رودخونه .. هوس ماكاروني كرده بودم . وقتي سر آشپز گردن كلفت اومد و من گفتم ماكاروني مي خواهم .. گفت " ماكاروني " واژه فارسي است ! آيا شما هست ايراني ؟ پاسخ دادم خب من ايراني هستم .. ديدم با تعجب با همون زبان انگليسي ادامه داد .. جون هر دوي شما در خطره امشب .. عده اي در تعقيب شما هستند .. خيلي زود عشق و عاشقي از كله ام پريده و با لكنت گفتم چرا ؟ گفت بي احتياطي كرده و زياد پول خرج نمودي . چون هموطن ام هستيد دلم سوخت ( فكر كرد دختره هم ايرانيه ) .. سريع تاكسي بگيريد و از اين جا دور شويد .. !!
شبي كه به كنسرت دعوت شدم .. !
اصلآ اهل كنسرت و اين داستان ها نبودم .. تو عمرم هم هرگز پامو اين جور جاها نگذاشته بودم .. آخه نه بابام كنسرت برو بود و نه ننه ام !! اما وقتي همشيره دوستم گري جون روز قبل اش من رو به ديدن كنسرت " دووبي برادرز " دعوت كرد ، قند تو دلم آب شد ! بعدآ فهميدم آن ها يكي از معروف ترين گروه هاي موسيقي آمريكا هستند كه بليط هايش گير نمي آيد . و اين طفل معصوم براي جبران محبت هاي من خيلي اين در اون در زده و بليط براي فردا شب خريداري كرده است .. قرار بود با گري بريم خونه ، از اون جا سه نفري بريم كنسرت .. خب من نديد بديد بعد از اين كه از كلاس تعطيل شدم ، سريع رفتم دوش گرفتم و كت و شلوار پلو خوري كه همه ايراني ها دست كم يكي با خود آورده بودند ، رو پوشيدم .. كروات زيبايي هم زده و بعد از اين كه نيم ليتر گرون ترين ادكلن رو به سر و روي خود پاشيدم ، منتظر گري جون موندم تا بياد به اتفاق بريم خونه شون ...
خاطره اندر خاطره .... در پارانتز !!
من رو ببخشيد .. صحبت كراوات شد ياد خاطره اي افتادم . بد نيست شما هم بشنويد . مي دونيد كه در رژيم گذشته همه پرسنل نظامي بايد كراوات مي زدند . راستش رو بخواهيد من اون موقع بلد نبودم گره كراوات بزنم .. يك روز جمعه مادر بزرگم ( كه هر چه او را خاك است ، بقاي عمر شما عزيزان باشه ) بدون اطلاع من كراواتم رو شسته بود . و روز شنبه صبح زود وقتي بيدار شدم تا به پادگان بروم ، ناباورانه ديدم گره كراواتم باز است .. !! از ناراحتي داشتم شوكه مي شدم . آخه اون موقع صبح به كي بايد مي گفتم برام گره كراوات بزنه ..!!؟ گردنم بشكنه اگه جمعه مي ديم ، حتمآ به يكي مي گفتم اين كار رو برام انجام بده ! نمي شد اونيفورم بدون كراوات پوشيد .. توهين به پرستيژ نظامي بود ! ( بلا نسبت حكم اين رو داشت كه آدم اونيفورم بدون شلوار و با شورت بپوشه و به خيابان بياد !! ) و گرنه مي آمدم بيرون از كسي خواهش مي كردم تا كمك ام كنه ... تازه صبح زود جز رفتگر ها كسي در خيابون ديده نمي شد . زمان به سرعت سپري مي شد .. نه راه پس داشتم ، نه پيش .. واقعآ بد جوري عصبي بودم .. به ناچار مادر بزرگم رو كه طفلكي خيلي وجدان درد گرفته بود وادارش كردم به سراغ صاحبخانه مون كه پيرزني فرتوت و بد اخلاق بود رفته ، از او كمك بخواد . دردسرتون ندم ..حاج خانم بلد بود ولي چون لقوه داشت ، خيلي طول كشيد تا كراواتم رو گره زد ! همين امر سبب شد وقتي مدتي بعد به آمريكا رفتم ، از اون جا تعدادي كراوات گره سر خود خريدم . كه ديگه نيازي به گره نداشت .. شايد باور نكنيد تا همين پارسال آن ها رو داشتم .. ولي نمي دونم پسرم به كي بخشيد !!
واكنش دوست آمريكايي ام ... !!
بله عرض كردم كه حسابي تيپ زده و منتظر گري بودم .. عاقبت دوست آمريكايي ام سر ساعت اومد دنبالم .. ولي همين كه چشمش به من افتاد ، متعجبانه پرسيد ... نو با اين لباس هاي گران قيمت مي خواهي كنسرت بيايي !!؟ اول فكر كردم شوخي مي كنه . ولي ديدم نه بنده خدا جدي مي گويد ! گفتم مگه به يك كنسرت رسمي نمي رويم ؟ گفت چرا .. ولي همه معمولآ با لباس راحتي و اسپرت اون جا مي روند .. واقعآ بد جوري حالم گرفته شده بود .. گفت سريع عوض كن و يك تي شرت با شلوارك بپوش ! گفتم من تو عمرم شلوارك نپوشيدم .. گفت سرراه مي خريم .. خلاصه من همين تي شرت قرمز رو كه در تصوير مي بينيد به تن كرده و با يك شلوار جين آبي رتگ به اتفاق از پايگاه بيرون آمديم .. فاصله پايگاه تا شهر زياد طولاني نبود .. به همين دليل قبل از اين كه به خونه گري برويم ، سر راه از يك فروشگاهي كه نامش رو تا همين چند دقيقه پيش نوك زبونم بود ( ولي تا اومدم بنويسم يادم رفت ! ) يك شلوارك خريده و به سوي منزل دوستم به راه افتاديم ..