راز وحشتناکی که هرگز برملا نشد !!
حاج آقا با سر مهمانداران سعي مي كنند كاپيتان رو از روي صندلي بلند كنند ... خيلي سنگين است .. خانم عظيمي تا مي آيد پاي كاپيتان رو بگيرد .. حاج اقا فرياد زده .. خانم .. چه كار مي كني .. مگه نمي بيني نامحرمه ... !! مهماندار با عصبانيت مي گويد حاجي ما داريم مي ميريم شما به فكر محرم نا محرم هستي ... !!؟ محمد رضا سريع پشت صندلي ۷۴۷ قرار مي گيرد .. اولين كاري كه مي كند ، با مركز تماس گرفته و عبارت .. مي دي ... مي دي رو به كار مي بره .. و سپس به آرامي جريان رو به مركز كنترل زميني خبر مي دهد .. در تهران غوغا بر پا مي شود .. در كم تر از نيم ساعت تمام مسئولان شركت مسافربري در فرودگاه جمع مي شوند .. سرهنگ فيضي استاد خلبان هواپيماي جامبو جت با شنيدن خبر سريع از نيروي هوايي به مهرآباد مي رود .. وي بر روي فركانس هواپيما رفته و از محمد رضا مي خواهد خودش رو معرفي كنه ..
وضعیت قرمز ، در جزيره خارك
از قديم مي گن سالي كه نكوست از بهارش پيداست .. براي ما هم هر ماموريت نكو ، از اعلام وضعيت قرمز در مناطق مختلف مسير مشخص مي شد .. ! دقيقآ يادم نيست محموله مون چي بود ؟ ولي وجود تعدادي قايق تند رو كه از بندر انزلي آورده بودند رو خوب يادمه .. انگاري همين ديروز بود .. فرمانده پايگاه يكم كه خود روزگاري از بروبچه هاي ناوبر همين سي - ۱۳۰ خودمون بود ، پشت هواپيما ايستاده بود و به روند بارگيري نظارت مي كرد .. بچه ها زياد تحويل اش نمي گرفتند .. چون خيلي كاسه داغ تر از آش شده بود .. و گاهي بيش از اندازه رفتار و گفتار متظاهرانه اي رو از خودش نشون مي داد كه دم خروس بد جوري از زير كاپشن پروازي اش بيرون مي زد !! هي مدام دستور مي داد ... مرتب به سر لود مستر ها و مامور بيچاره ترمينال فرياد مي زد .. البته روش نمي شد به ما چيزي بگه .. ولي خب به گفتن اين نكته كه بچه ها عجله كنيد وقت تنگه اكتفاء مي كرد .. !!
تهمت بی شرمانه
اون موقع جو نيروي هوايي طوري بود كه هيچ كس به ديگري اطمينان نداشت .. آخه وضعيت سياسي مملكت به خاطر ترور هاي ناجوانمردانه منافقين نا امن شده بود .. فرار بعضي از خلبان ها به خارج هم قوز بالا قوز شده و يك بي اعتمادي كلي رو رقم زده بود ... به همين دليل كافي بود نام نهاد هايي چون عقيدتي سياسي .. يا حفاظت اطلاعات .. يا گروه ضربت مي آمد .. آدم واقعآ مي ترسيد .. و با وجودي كه جرم يا خلافي مرتكب نشده .. باز هم ابهت نام آقايون همه رو مي ترساند .. من به ديگران كاري ندارم .. خودم همين جوري الكي مي ترسيدم .. همون ترسي كه از شهرباني و كلانتري ها داشتم .. و با وجودي كه در نيروي هوايي خدمت مي كردم ، جرآت عبور از مقابل كلانتري ها رو نداشتم .. !! به همين دليل بعد از بيان اين كه گروه ضربت سراغ من رو گرفته اند ، بد جوري حالم گرفته شد و علي رغمي كه اطمينان داشتم جرمي مرتكب تشده ام ، باز هم حالم گرفته شده بود
انتهاي باند فرودگاه مشهد ... !!
ترس و وحشت از شليك خودي ها تبديل به كابوس براي ما شده بود ! در همون ايستگاه مشهد يك ماشين " وي آر سي سي " بود كه كنار ساختمان عمليات هميشه پارك بود . يك درجه دار به اتفاق يك سرباز وظيفه مسئوليت اعلام پرواز هاي ما رو به سايت هاي اطراف به عهده داشتند .. يه تلفن هندلي قديمي هم توي ماشين وجود داشت ، كه به محض اين كه ما مي خواستيم استارت بزنيم .. بيچاره سربازه هي هندل مي زد .. و با هزار زحمت با كد و رمز و ايماء و اشاره به توپچي هاي پدافند مشخصات ما رو مي داد .. ولي همين كه مي خواستيم اوج بگيريم ، از دامنه كوه گاهي وقت ها آتش بود كه سمت ما مي امد !! و هر وقت به اون درجه دار و يا سرباز اعتراض مي كرديم .. با خنده مي گفتند سايت امامقلي گاهي صدا ها رو خوب نمي گيره !!
آيا برخورد شهاب سنگ به هركولس واقعيت داشت !؟
در همين هنگام ناگهان صداي برخورد جسم شديدي به سمت چپ هواپيما شنيده مي شود . شدت برخورد به حدي بود كه احساس شد هواپيما چند متري به سمت راست پرت شد ! كاپيتان براي لحظه اي با خود فكر كرد خواب مي بيند .. يعني چه ؟ مگر مي شه آدم به شهاب سنگ فكر كنه و بعد در همان لحظه شهاب سنگ به هواپيما برخورد كنه .. هنوز غرق در اين تفكرات است كه لودمستر از پائين با عجله و اضطراب در گوشي اعلام مي كنه .. جناب سروان.. قربان ... بدنه هواپيما بد جوري جر خورده است .. آثار يك جسم سياه مثل سنگ بر پيكر هواپيما مشهوده ... قربان بعضي از بچه ها هم زخمي شده اند ... مهندس پرواز با مشاهده افت شديد پرشرايز به كاپيتان مي گويد ..
کالبد شکافی سانحه در بیشکک
قربان چرا خلبان هاي ايراني تو اين مسير مربوط به خودشون پرواز نمي كنند !!؟ شركت آسمان كه كاپيتان هاي باتجربه فراواني در خدمت داره .. كاپيتان با تجربه در حالي كه دانه هاي درشت عرق بر چهره اش نشسته است ، خطاب به كمك خود مي گويد ... خلبان هاي ايراني شركت آسمان قبلآ اين مسير رو پوشش مي دادند . اما بعد از مدتي ان ها به دليل بتون آرمه بودن باند فرودگاه بيشكك ، به مقامات قرقيزستاني شكايت كردند كه كف بتوني باند شما ، به ارابه هاي فرود هواپيماهاي ما صدمه مي زنه و ما اين شرايط رو دوست نداريم . به همين دليل شركت گدا و گشنه ما سريع امتياز اين مسير شركت آسمان رو از ايراني ها اجاره كرد ... !!
پرواز محرمانه
به محض اين كه از زمين با سلام و صلوات بلند شديم ... هواپيماي بعدي هم با چند دقيقه تآخير پشت سر ما بلند شد ... وقتي چرخ ها رو جمع كرديم .. توسط يك برادري كه از ستاد نيروي هوايي آمده بود و تا آن لحظه هرگز نديده بوديم .. با گشودن در كيف چرمي خويش پاكت هاي لاك و مهر شده هر كدام از ما ها رو به دستمون داد ... نمي دونم به ورقه ماموريت چه عطري زده بودند كه به محض گشايش ، بوي معطري همه فضاي كابين رو فرا گرفت ... من به شوخي تو گوشي گفتم بچه ها شما هم اين بو رو حس مي كنيد .. وقتي پاسخ مثبت رو شنيدم گفتم اين بوي شهادت است .. خودم هم نمي دونستم چرا اين شوخي ها رو مي كنم .. !!