پرواز به ایرلند برای اصطبل سلطنتی
به عبارتي به قدري شيرين و خوشمزه بود كه آدم نمي تونست تشخيص بده كه اون آب پرتقال نيست بلكه يك نوع مشروب بسيار قوي است كه فيل رو از پا مي اندازد ... !! خب اون بنده خدا هم تو عمرش هرگز لب به مشروبات الكلي نزده بود .. همان طور كه عرض كردم از اون خانواده هاي مومن واقعي بود . چشم شما روز بعد نبينه ... نيمه هاي شب بود كه ديديم دوست با تقواي ما در حال آواز خواندن با صداي بلند است !! و در حالي كه تلو تلو مي خورد به سمت اتاق آن بانوي زيبا روي رفته و با بيان الفاظ بسيار عاشقانه و دوبيتي هاي بابا طاهر خواهان ديدار با معشوق بي وفاست !! يك عده هم از ته دل به اين حركات واقعآ عجيب مي خنديدند .. من سريع بع سراغ هم اتاقي او رفته و با ناراحتي گفتم .. آخه اين چه بلايي بود كه سر اين بنده خدا در آوردي .. !!؟ سوگند خورد كه روح اش از اين ماجرا خبر ندارد . و خواب بوده است !! در حالي كه سرگرم مواخذه همكارم بودم ، ناگهان صداي افتادن جسمي رو در استخر شنيدم ..!! اصلآ فكر نمي كردم دوست مست مون باشد .. ولي وقتي بيرون آمدم ديدم خودش است .. سروان خلبان در حالي كه نيمه لخت با شورت مامان دوزش در آب بود ، داره براي خودش مي خونه و خيلي زيبا هم مي رقصيه.. بچه ها واقعآ از خنده غش كرده بودند .. خارجي ها هم با بي اعتنايي به اين صحنه نگريسته و از اين كه ايراني ها اين چنين از ته دل ريسه مي رفتند ، متعجب شده بودند ! خلاصه اين تراژدي تا نزديكي هاي صبح ادامه داشت ..
شوخي با حاج آقا در جبهه جنگ !
باور كنيد الان خودم رو در ان شرايط حس مي كنم .. واكنش مودبانه بچه ها و پوشيدن لباس همه نشان از ان داشت كه تقليد صداي من طبيعي جلوه كرده و همگي بدون استثناء باور كرده بودند .. خلاصه بعد از اين كه مدتي از تعارف دو باره من گذشت .. بچه ها دوزاري شون افتاده و تازه فهميدند من همه رو سر كار گذاشته ام .. و به همين دليل همه لباس هاي خود رو در آورده و مجددآ اون شور و آواز رو راه انداختند .. منوچهر حسابي مجلس رو داغ كرده بود .. و ديگه كار به جايي رسيده بود كه آواز معروف .. مي خوام امشب بغل اين يكي باشم .. حاليته !! شب ديگه بغل اون يكي باشم .. حاليته ..؟ و بقيه هم حسابي دم گرفته بودند .. به عبارتي بي خيال عقيدتي سياسي و ستون پنجم ان ها شده بودند .. از آن جايي كه حاج آقا اجازه ورود خواهران رو داده بود .. بار سوم واقعآ به در اتاق خانم ها رفته و آن ها رو به اتاق خودمون دعوت كردم .. اصلآ فكرش رو نمي كردم آن ها قبول كنند .. ولي طفلكي ها انگار حوصله شون سر رفته بود تا گفتم ، سريع به دنبال من راه افتادند ... چشمتون روز بد نبينه .. مثل دفعات قبل چند بار در زده و همون ديالوگ هاي تعارف رو شروع كردم
آن زن با کاماروی زرد آمد ...
همه چيز به خير و خوشي پيش مي رفت . تا اين كه يك شب من و سعيده به اتفاق بهاره به پارك ارم رفتيم .. از شانس بد من يكي از ورودي هاي پارك رو با زنجير مسدود كرده بودند .. و من از اين موضوع بي اطلاع بودم .. !! طبق معمول اغلب شب ها همين كه قصد ورود به محوطه رو داشتم ، به زنجير آن برخورد كردم ... ضربه سپر ماشين باعث شد زنجير پاره بشه .. خب طبيعي است تا مدتي در باره اين واقعه هنگام صرف شام صحبت كرديم .. نگو همه اين ديالوگ ها تو ذهن دخترم جمع شده بود .. اين گذشت .. تا اين كه يه بار سعيده يه حلقه فيلم ويدئو از مراسم جشن تولد خودش كه در آن از مرحوم آغاسي هم براي اجرا دعوت كرده بودند به من داد .. مي تونيد حدس بزنيد اين ميهماني در چه ژانري برگزارشده بود .. مخصوصآ در اون جو اوايل انقلاب كه خيلي سخت گيري مي كردند ..خلاصه من به اتفاق بهاره و همسرم سرگرم تماشاي نوار شديم تا اين كه ...
گناهي كه با پرسش آغاز شد !!
بعد از سه روز توقف هواپيما در يكي از پايگاه هاي پرت نيروي هوايي آمريكا ، عاقبت به كروي ايراني خبر مي دهند كه از كارخانه قطعه نو وارد شده و روي رادر نصب شده است .. و هم اكنون هواپيما اماده تحويل به كروي ايراني است ... از طرفي در اين سه روز مرتب از سوي سفارت شاهنشاهي و نيروي هوايي به بچه ها فشار اورده مي شود كه بجنبيد .. اگه هوا خوبه بدون رادار بلند شويد .. شما آبروي ما رو برديد محموله خيلي اضطراري است ... شاهنشاه شب ها خوابش نمي بره ... و از اين دست چاخان ها ..!! بالاخره كروي پروازي راهي رمپ پرواز مي شوند .. علي نجيب با ديدن اون زوج جوان ، با انگشت به ساير بچه ها اشار كرده كه طرف همين ها هستند ...
این جا خلبانی بستری است ...!
دقيقآ يادم نيست چند سال از اين ماموريت مي گذرد .. ولي هنوز هم هر گاه ناخودآگاه چشمم به هواپيماي سي - ۱۳۰ مي افتد كه در حال اپروچ به مهرآباد است ... چشمانم خيس مي شود .. با خود فكر مي كنم من با اين عشق اهنين ام كجا ها كه نرفته ام .. ؟ همه يك طرف هيجان و عشق حضور در مناطق جنگي يك طرف .. ياد سربازان جواني مي افتم كه به همراه خود از جبهه به تهران مي آوردم تا دل مادر پيري رو شاد كنم ... يامه موقع نشستن اطراف ميدان فتح فعلي رو نگاه مي كردم كه آيا خانواده اون سرباز براي استقبال آمده اند يا نه ... ؟ و چقدر احساس خوبي داشتم كه خانواده اي رو با ديدن فرزندشون شاد مي كردم ...