تبليغاتX
دل نوشته های یک کهنه سرباز
شرح خاطرات دوران جوانی ، پرواز ، جنگ و مشاهدات روزانه . غير سياسي

wz18986zlibtn2p9djdm.jpg

پست ويژه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 10:1  توسط بهروز مدرسی  | 

     ریسکی خطرناک      

   برای انتقال محموله جنگی به ایران  

9q5wyqgn9expdpwozpeb.jpg

 طبق قانون ايمني پرواز هيچ خلباني مجاز نيست با يك موتور خاموش پرواز كند .. مگر شرايط خيلي اضطراري به شرطي كه خلبان مربوطه استاد و معلم خلبان باشد .. و به همين دليل فرمانده تصميم گرفت با سه موتور پرواز كنه .. خلبان ديگر هواپيما كه فردي مذهبي و معتقدي بود با اين امر مخالفت كرده و خطاب به دوست اش گفت .. عزيز جان اين كار اشتباه محض است . چه تضميني وجود داره بعد از بلند شدن يك موتور ديگه ما از كار نيفتد .. ؟ درسته تو معلم هستي و من هم استادم .. اما خريت هم حدي داره .. من بيشتر از تو دلم براي مملكت مي سوزه .. آن قدر شعور دارم كه حس كنم كشور به خلبان بيشتر از شهيد احتياج داره .. نكن آقا .. بگو يك هواپيماي ديگه با متخصص و قطعه بيايد .. پرواز هم كه يكي دو ساعت نيست .. جون من بي خيال شو ... در همين هنگام كاپيتان عصباني شده و در حالي كه همكار مكتبي خود رو خطاب قرار داده بود گفت .. درسته من صورت خودم رو سه تيغه مي زنم .. درسته كه هميشه ادكلن به لباس هايم مي زنم .. و درسته كه مثل تو به اصطلاح انقلابي نيستم .. ولي ايراني هستم .. و به عنوان يك افسر ارتش دلم براي جوون هايي كه زخمي مي شوند آتيش مي گيره .. به جهنم كه سقوط كرديم .. من با مسئوليت خود راه مي افتم .. يك درصد هم امكان سالم رسيدن باشه .. ادامه مي دهم .. هر كي مي ترسه پياده بشه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 7:53  توسط بهروز مدرسی  | 

qdqofyckush0k072rns7.jpg

پست ویژه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 1:57  توسط بهروز مدرسی  | 

پرواز در سکوت رادیویی ...

wnluigjlp3wqizp3ug8q.jpg

 واي كه متنفر بودم از تظاهر و پاچه خواري .. يادمه يه روز رفته بوديم اهواز مجروحان جنگي رو بياوريم .. نمي دونم كدوم شير پاك خورده اي خبر داده بود آقاي ميرحسين موسوي نخست وزير وقت داره براي بازديد مي آيد ..!! همه كار و زندگي خودشون رو ول كرده و دنبال رديف كردن ابزار تظاهر بودند .. ملحفه هاي كثيف با نو و اطو كشيده عوض شد .. مسير جاده فرودگاه درختكاري شد .. انبار دارو از آشفتگي بيرون آمد ، كادر پزشكي و مسئولان با محبت شدند و ... به محض فرود جت استار آقاي موسوي سناريو پاچه خواري استارت زده شد .. چند بار مي خواستم برم و بهش بگم اين وقايع رو .. ندايي رسيد كه اين ها همه چيز رو مي دانند !! بگذريم يه همكاري داشتيم كه او رو رضا جهود مي ناميديم .. از بيخ منكر همه چيز بود .. از شانس بد يا خوب فرمانده پايگاه ، رضا اون روز سر شيفت بود !! دقايقي بعد نماينده محترم به اتفاق فرمانده گرامي قدم رنجه فرموده و وارد خط پرواز شدند .. طبق معمول آقايون ارزشي مرتب تعريف و تمجيد مي كردند .. كه ناگهان رضا خطاب به فرمانده با لحني طعنه آميز گفت .. قربان من يه مشكلي دارم ..!!  ( خيلي عذر مي خواهم كه عين جملات رو مي گم ! ) فرمانده با خنده گفت .. بگو جانم ! رضا گفت .. قربان من چندين ساله زير يه خم رو نگرفته ام !! ( منظورش موفق به همبستري با همسرش نشده !) آخه بچه هاي من بزرگ شده اند .. خونه سازماني ما خيلي كوچيكه .. به اتفاق حاج آقا يه فكري به حال من بكنيد .. صواب داره .. !! يادمه تا زمان بازنشستگي در همون خونه فسقلي اش موند و به قول خودش هرگز نتوانست ....!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 21:2  توسط بهروز مدرسی  | 

 vurtlnl5uzp53mrw03xm.jpg

پست ویژه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 1:0  توسط بهروز مدرسی  | 

ماجرای خواستگاری از مادرم

4ce2jzzu7b6lpe7uvtg3.jpg

با وجودي كه نه من آدم صد در صد متعصبي بودم و نه مادرم زني تودل برو و جوان بود ، ولي نمي دونم چرا يه لحظه از اين كه ناموس ام داره  روي دسته گاز و دسته هاي ملخ هواپيما ولو مي شه ، احساس شرم كرده و سريع دولا شده و عكس ها رو يكي يكي جمع كردم .. فقط يكي از آن ها به لبه صندلي حاج كاظم گير كرده بود .. حاجي كه آدم واقعآ جدي و منظمي بود ، نمي دونم روي چه حس و انگيزه اي چشم از روي عقربه ها برداشته و مانند يك جوان بيست و چند ساله تلاش كرد ننه ام رو از لاي صندلي بيرون بياره ... !! با كمي تلاش عاقبت آخرين عكس با دست هاي زمخت حاج آقا از لاي درز بيرون آمد. ولي قبل از اين كه به من بدهد ، نگاهي به آن انداخت .. در يك لحظه احساس كردم حالت چشمان حاج آقا عوض شده و رنگ و روي او تغير كرد .. !! من ببو ابتدا فكر كردم پرشرايز هواپيما خارج شده و حاج كاظم مرد با تقوي ما دچار " ورتي گو " ( سرگيجه ) شده است .. !! به همين دليل نا خواسته دستم براي تنظيم فشار بالا رفت .. و در نيمه هاي راه تازه دوزاري ام افتاد كه اي دل غافل اين بابا با ديدن جمال ننه ما اين جوري دست و پاش رو گم كرده و آب از لب و لوچه اش روان است .. !! در همان حال خدا رو شكر كردم كه خوب شد عكس آبجي هاي دم بخت ام رو براي بيمه تو جيب ام نگذاشتم ..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 3:54  توسط بهروز مدرسی  |