خسرو شكيبايي و معجزه اي ديگر در خانواده !
" معجزه اي شگفت انگيز در خانواده خسرو شكيبايي "
مدتي پيش مطلبي در مورد علت سياهي رنگ پوست هنرمند محبوب خسرو شكيبايي نوشتم ، كه با استقبال كم نظير خوانندگان مواجه گرديد . بنا به درخواست مكرر دوستان ، مبني بر ادامه درج خاطراتي ديگر از اين چهره ماندگار دنياي هنر ، به شرح ماجرايي جالب از او مي پردازم :
اشاره : در پست قبلي نوشتم ، مرحوم پدر خسرو شكيبايي كه سرگرد ارتش بود ، داراي اعتقادات مذهبي شديدي بود . او قبل از ازدواج با مادر خسرو ، همسري داشت كه فرزند يكي از امراي ارتش شاهنشاهي بود . اين تيمسار هميشه از اعتقادات خالص پدر خسرو ناراحت بود . و هميشه به خاطر ته ريشي كه دامادش مي گذاشت ، ناراحت بود . { طبق مقررات ارنش شاهنشاهي ، نظامي ها حق گذاشتن هيچ گونه ريش و ته ريشي را نداشتند . ويه اصطلاح هر روز بايد سه تيغه صورت خود را مي تراشيدند !! } . در يكي از شب هايي كه اين جناب سرگرد معتفد ما ( در پست قبلي به اين بخش اشاره نكرده بودم . يعني يادم رفته بود . ببخشيد ) سر افسر نگهبان پادگاني كه فرمانده اش ، همين جناب سرتيپ مقرراتي خودمان بود ! فرمانده براي سر كشي و بازديد { ايضآ حال گيري دامادش } ، به پادگان مي رود . از طرفي در آن نيمه هاي شب ، جناب سرگرد در حال خواندن نماز شب بود . { اين نكته را اضافه كنم كه پدر خسرو جان ما ، هميشه عادت داشت نماز شب را طولاني بخواند } تيمسار در حال بازديد ، مرتب سراغ سر افسر نگهبان را مي گرفت . و اطرافيان با ترس و لرز هي بهانه مي آوردند كه الان مي آيد ... الان هر جا باشد پيدايش مي شود ... { احتملآ از ابهت و غضب او همه زهره ترك شده بودند!}.. بالآخره بازديد به پايان رسيد ولي از داماد خبري نشد . تيمسار خشمگين به سوي دفتر نگهباني راهي مي شود .... با ورود به دفتر مشاهده مي كند كه داماد عزيزش پوتين ها را بيرون آورده است . { طبق مقررات ، نگهبانان مجاز به در آوردن پوتين هاي خود نيستند } و در در حالي كه جوراب هم به پا ندارد ، با كمال خونسردي در حال نماز خواندن و راز ونياز شبانه با خداوند است ! . تيمسار مدتي در اطاق مي ايستد ... خبري نمي شود .... سرفه مي كند .... باز خبري نمي شود ..... با تعليمي { چوب كوچكي كه اغلب امراي ارتش همراه خود داشتند } هي مدام به پاهاي خود مي كوبد ، منتظر قطع نماز مي شود . ولي خير ... داماد اصلآ به روي خود نمي آورد كه نا سلامتي فرمانده و پدر زنش كنار او ايستاده است !! و همچنان مشغول عبادت مي شود . { عجب دل و جرآتي داشته ها } . عاقبت بعد از اتمام نماز شب و مناجات ، از جاي خود بلند مي شود .... تيمسار كه حسابي از اين حركت دامادش به خشم آمده بود ، و انتظار داشت به محض ورود ، جناب سرگرد مي بايست نماز خود را مي شكست { عجب خيال باطلي !!} در حالي كه از ناراحتي سرخ شده بود و رگ هاي گردنش بيرون زده بود ، با تمسخر خطاب به پدر جناب خسرو شكيبايي مي گويد : چه كار مي كردي ؟ و در پاسخ مي شنود : داشتم با خدا حرف مي زدم ... او كه انتظار اين جواب دندان شكن را نداشت ، مي گويد : اشكالي نداره ... درجه ات را هم برو از همون خدات بگير ....!! و با ناراحتي از دفتر نگهباني بيرون مي رود . لازم به ذكر است كه پدر خسرو ، در آن ايام منتظر دريافت درجه سرهنگي خود بود . و مي بايستي فرمانده اش درخواست ترفيع او را مي نمود .
به هر حال ، صبح روز بعد ، بعد از تحويل پست نگهباني ، به منزل رفته و بدون هيچ توضيحي ، خطاب به همسرش ، كه اتفاقآ مدتي از ازدواج آن ها نگذشته بود ، مي گويد : لباس هايت را بردار و برو خونه ي پدرت و بگو من دارم مي رم تا درجه ام را از خدا بگيرم ... زن جوان كه هاج و واج شده بود ، و نمي دانست قضيه چيست . با ناراحتي لباس هاي خود را جم مي كند . پدر خسرو خطاب به مستخدمه شان ( طلعت ) مي گويد : اين دو تومان را بگير و يك درشكه صدا كن و بفرست بره خونه باباش تا بعدآ برم طلاقش رو بدم . در آن ايام كه مرد سالاري مطلق بود ، هيچ كس روي حرف مرد خانواده حرفي نمي زد . و بدين سان تازه عروس جوان با چشمي گريان راهي خونه پدر فرمانده اش مي شود . و روز بعد هم حكم طلاقش را مي گيرد !!.
مدتي بعد با مرحومه مادر خسرو كه زني بسيار متدين بود ، ازدواج مي كند . و همان طور كه قبلآ نوشتم ، پدر خسرو بعد از مدتي براي ماموريت عازم تبريز مي شود . و در نزديكي پادگان خانه اي كوچك اجاره مي كند . و روز ها بعد از مراجعت از محل كار ، به عبادت و قرائت قرآن مي پردازد . روزي از روز ها كه هوا گرم بود ، سرگرد بعد از گشودن پنجره ، بي اختيار چشمش به دختر همسايه مي افتد كه روي درخت مشغول خوردن توت است. از اين كه نگاهش به دختري نامحرم افتاده بود ، ناراحت گشته و بعد از گذشت چند روز ، به خواستگاري او مي رود ...... در نهايت به تهران بر مي گردند ، و يكي از اطاق هاي عمارت بزرگ به اين تازه عروس مي رسد. و بعد از گذشت مدتي ، اين عروس تبريزي فرزند پسري ، تپل و سفيد به دنيا مي آورد . از طرفي مادر خسرو كه پيش از اين چند فرزند بدنيا آورده بود ولي همه ي آن ها در سنين كودكي فوت كرده بودند ، از ته دل دعا مي كند كه خداوند به او فرزندي سياه ، زشت ولي سالم عطاء نمايد . از آن جا كه زني واقعآ متدين بود ، خداوند متعال دعاي او را بر آورده مي كند ، و خسرو شكيبايي ديده به اين جهان مي گشايد ...... و از اين رو رنگ پوست او بر خلاف تمام اعضاي خانواده ، سبزه است ....... حال به ادامه ي اين ماجرا و معجزه رخداده توجه فرمائيد :
**********************

سال ها به خوشي وسلامتي سپري مي شود . البته اسم فرزند عروس تبريزي را خسرو مي نهند. و فرزند سياه و زشت مادر شكيبايي را محمود مي نامند . اما مادر هنرمند مورد بحث ما به دليل علاقه اي كه به نام خسرو داشته ، محمود را در منزل مرتب خسرو مي نامد ! و عروس آخري به پاس حرمتي كه براي هووي مهربان و با تقواي خود قائل بود ، مي پذيرد كه فرزندش را محمود بنامد . به اين ترتيب محمود مي شود خسرو . و خسرو هم مي شود محمود ! و اين نام تا امروز باقي مي ماند. در حال حاضر خسرو اصلي يا همون محمود ، در تبريز زندگي مي كند و مهندس خوشنامي است . و رابطه خيلي صميمي با برادر هنرمندش محمود ، ببخشيد خسرو شكيبايي دارد .
پدر خسرو بعد از بازنشسته شدن ، هر دو پايش عملآ فلج مي گردد و در اطاقي واقع در طبقه اول عمارت بزرگ خودشان اسكان مي يابد . تنها وسيله سرگرمي اين مرد خدا پرست و باتقوا ، يك راديو موج دار قديمي بود . كه فقط در ساعت ده هرشب ، خسرو اجازه مي يافت براي شنيدن داستان شب راديو ، به نزد پدر برود. تا به اتفاق قصه هاي شب راديو را گوش دهند.
يك روز كه خسرو در حياط مشغول بازي بود ، پدر ، او را صدا مي كند و مي گويد برو به امام جمعه مسجد بگو ، بابام مي گه امشب وقتش است .. خسرو به پدرش مي گويد ، بابا جان قراره جايي بروي؟ پدر مي گويد : آره عزيزم به ماموريت مي روم ... به آخرين ماموريتم مي روم و تو پسرم امشب داستان شب را به تنهايي گوش خواهي كرد ... خسرو كه متوجه منظور واقعي پدر نشده بود ، تصور مي كند ، پدرش قصد دارد به ماموريتي كه از مدت ها منتظر اجازه آن بوده ، مي رود . قضييه ماموريت هم به اين صورت بوده كه از مدت ها پيش اهالي متدين محله با جمع آوري پول ، پرده مشكي حريري را خريداري كرده بودند ، تا بعد از زري دوزي و مليله بافي ، آن را به حرم امام حسين (ع ) اهداء نمايند . و تنها نماينده براي انجام اين ماموريت ، جناب سرگرد را مخفيانه انتخاب كرده بودند . { چون نظامي بود و اجازه ماموريت هاي مذهبي را نداشت }.
خسرو با عجله و شتابان به مسجد محل رفته و پيغام را به امام جمعه مربوطه مي رساند. شيخ با تعجب مي پرسد : مطمئني كه گفت امشب ؟ كه پاسخ مثبت را مي شنود . سپس با عجله به خانه بر مي گردد . به محض ورود به حياط ، پدر را مي بيند كه از جاي خود برخاسته است و با آفتابه اي كه در دست دارد ، به سوي توالت در حال راه رفتن است !!! فاصله اطاق تا توالت خيلي زياد بود ...... تازه يادش مي آيد كه پدر سال ها فلج بوده است ....... پس چگونه مثل روز هاي اول حركت مي كند ؟ با خود فكر مي كند ، چون به سوي حرم امام حسين (ع) مي خواهد برود ، حتمآ معجزه شده است . البته معجزه رخ داده بود . و مردي كه سال ها از جايش نكان نخورده بود ، ناگهان بپا خواسته ، و طول حياط عريض را طي نموده بود !!
سر شب امام جمعه ياالله گويان وارد اطاق پدر مي شود . خطاب به سرگرد مي گويد مطمئني كه امشب رفتني هستي ؟ پاسخ مي شنود : بله مطمئن هستم . در اين هنگام از زير بالش سه هزار تومان پول بيرون مي آورد و به دست شيخ مي دهد و مي گويد : كارت را انجام بده .... شيخ خطاب به خسرو مي گويد ، برو طلعت را صدا بزن بگو بياد اين جا . بعد از لحظاتي طلعت وارد اطاق مي شود . در اين هنگام حاج آقا ، خطبه عقد را بين پدر و طلعت جاري مي كند . آن گاه شيخ از آن پول هزار تومانش را به طلعت مي دهد . هزار تومانش هم مال مادر خسزو ، و هزار تومان باقي مانده را هم براي مادر محمود در نظر مي گيرند .... سپس شيخ خداحافظي كرده و پدز را ترك مي كند .
خسرو باز هم متوجه اتفاقات رخ داده نيست . و بار ها از پدر مي خواهد او را هم همراه خودش به اين سفر ببرد . پدر در پي در خواست هاي پسرش مي گويد ، من بايد به اين سفر تنها بروم .... عقربه هاي ساعت كم كم به ساعت ده شب نزديك مي شود ..... خسرو براي شنيدن قصه شب به اطاق پدر مي آيد ..... و طبق معمول هر شب بر كنار تخت پدر ، روي زمين چمپاته مي زند ..... و سرش را همچو گذشته بر روي تخت پدر قرار مي دهد ..... چيزي به ساعت ده شب باقي نمانده است ..... بالاخره با زنگ راديو ساعت ده شب اعلام مي شود و توآم با آن آهنگ آغازين قصه شب پخش مي گردد ...... خسرو سرش را از روي تخت بلند مي كند كه بپرسد پدر چرا گفتي من امشب به تنهايي قصه شب راديو را گوش مي كنم ؟ ناكهان مي بيند به محض آغاز اهنگ قصه هاي شب..... دست پدر مي افتد .... همان طور كه از قبل پيش بيني كرده بود ....... رآس ساعت ده شب به رحمت خدا مي پيوندد .
آري اين است ماجراي مرد متديني كه حتي ساعت و دقيقه مرگ خود را از قبل پيش بيني كرده بود ....او همانطور كه خوانديد ، به پاس زحمات طلعت ، اين مستخدمه فداكار ، در لحظات پاياني زندگي خود او را به عقد خويش در آورد ، تا هم محبت هاي طلعت را جبران كرده باشد ، وهم با لباس دامادي به سوي معبود خويش پر گشايد ...
دوستان گرامي ، به شرافتم سوگند ، هر وقت اين ماجرا را تعريف يا براي جايي مي نويسم ، بي اختيار اشگم سرازير مي شود ... همچنان كه شب اول با خسرو گريستم .... بعد ها گريستم... و هم اكنون با چشماني گريان دارم مطلب را به پايان مي برم .
روحش شاد باد ....
