تبليغاتX
دل نوشته های یک کهنه سرباز - شبي كه با خسرو گريه كردم !
شرح خاطرات دوران جوانی ، پرواز ، جنگ و مشاهدات روزانه . غير سياسي

m5ttus7rrr9k8nxz7yb1.jpg

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

 28ovzwx9efvion0hgeyx.jpg

خسرو شکیبایی درگذشت !

vtmrxlw8qi628xt2rkau.jpg

شبي كه با خسرو گريه كردم اينجا

mp9hi2pltqgt7kd8ojrq.gif

همین چند وقت پیش بود که به خاطر یکی از خواننده های جوانم که دختر خانمی نوجوان به نام الهام بود با خسرو تماس گرفتم ... احساس کردم حالش خوب نیست .. و گاهی سرفه های خفیف .. وقتی پرسیدم سرما خوردی ؟ بعد از مکثی کوتاه گفت .. چیز مهمی نیست ! وقتی در باره علاقه یکی از خوانندگانم با او صحبت کردم .. احساس کردم آن سوی خط خسرو گریه می کند ... پرسیدم چیزی شده خسرو جان ؟ گفت نه .. یه مقدار کسالت دارم .. رفتم سر صحنه بهت خبر می دهم بیا و اون دختر خانم رو هم بیار .. و من همین دیروز پیغام خسرو رو برای الهام در وبلاگ ام نوشنم .. و به او قول دادم بعد از اسباب کشی و رفع مشکلات حتمآ پشت صحنه می برم .. اما امروز ظهر یکی از یاران نزدیک خسرو به من زنگ زد و خیلی آروم گفت ..بهروز خسرو هم رفت ...!

خیلی شوکه شدم .. همین چند وقت پیش بود که به خاطر مطلبی که در باره اش نوشته بودم و اتفاقآ خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت ( اینجا ) به من زنگ زد و با آن صدای گرم و مهربان خود گفت .. بهروز جان چرا نوشتی من از تو دلخورم ؟ من که تو رو خیلی دوست دارم و خوب می شناسمت  .. و فکر می کردم مسئله همون سال حل شده است .. او در باره دوستان سابق و کارم نوشت .. وی حتی به من گفت یادم بینداز در باره مهندس مهربانی که به من خیلی لطف داشته با تو صحبت کنم و حتمآ در وبالاگ ات بنویس .. او به من خیلی لطف کرده ... قول دادم چشم . اما اجل فرصت نداد .

شبی که با خسرو گریه کردم ...!

در باره دیدار با خسرو و حرف هایش در مورد گذشته اش در همین وبلاگ نوشته ام .. برای دوستانی که نخوانده اند بار دیگر این بخش را تکرار می کنم :

 خسرو واقعآ سنگ تمام گذاشت .. ماجراي زندگي اش رو از قبل از متولد شدن و ازدواج پدرش آغاز كرد . به قدري جذاب و گويا تعريف مي كرد كه ما غرق در سكوت بوديم ... انگار خاطرات او رو در پرده سينما مشاهده مي كرديم .. او در باره زندگي پدرش كه يك نظامي مومن و با تقوا بوده تعريف كرد . وقتي ماجرا به چگونگي مرگ پدر رسيد ، خسرو چشمان اش پر اشگ شد . به قدري شيوا لحظات آخر زندگي پدرش رو تعريف كرد ، كه من نتوانستم جلوي اشگ هاي خودم رو بگيرم .. ديگه صحنه گفت و گو از حالت مصاحبه خارج شده و همانند يك صحنه درام اشگ و آه بود كه جلوه مي كرد . شكيبايي در باره زندگي و مرگ پدرش گفت .. ( اينجا ) و سپس به دوران كودكي خود رسيد . نكته جالب اين كه در باره رنگ پوست خود و اين كه چرا بر عكس ساير اعضاي خانواده اش سياه است گفت ...  ( اينجا ) . تا به خود آمديم هوا روشن شده بود . و ما با دستي پر او را ترك كرديم ..  

امروز صبح خسرو در بیمارستان پارسیان تهران به دلیل سرطان کبد ، كه تا اخرين لحظه از بيان اين درد خوداري مي كرد ، در سن ۶۳ سالگي براي هميشه خاموش شد ... اعلام خبر اين بازيگر مهربان و توانا موجي از غم و ناراحتي رو به همراه داشت . من به عنوان يكي از دوستان خسرو كه لحظات تلخ و شيريني با هم داشتيم اين ضايعه رو به همه مردم ايران و علاقه مندان او تسليت مي گويم . روح اش شاد ..

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

اين مطلب ساعت ۱۴:۲۰ دقيقه بيست و هشتم تيرماه ۱۳۸۷ پايان يافت .

                             ايام به كام   


+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 14:24  توسط بهروز مدرسی  |