تبليغاتX
دلنوشته های یک کهنه سرباز - ماجرای نخستین " هواپیما ربایی " در ایران

دلنوشته های یک کهنه سرباز

بیان خاطرات و مشاهدات زندگی ، پرواز و ماموريت هاي جنگي

ماجرای نخستین " هواپیما ربایی " در ایران

ماجرای نخستین " هواپیما ربایی " بعد از انقلاب

  • اولین " هواپیما ربایی " در ایران چگونه اتفاق افتاد ؟
  • گزارش مکالمات" هواپیما ربا " با خدمه ی پرواز .
  • " هواپیما ربا " چه نقشی در تبعید حضرت امام خمینی (ره)  داشت؟
  • گفتگو با یکی از خدمه های هواپیمای ربوده شده .

آشنایی من با سرهنگ حسینی ( شخصی که بعد ها مرتکب اولین هواپیما ربایی گشت ) ، به سال ها قبل از انقلاب باز مي گردد . مدت زيادي از بازگشت ام  از كشور آمريكا و حضور در "خط پرواز سي -۱۳۰ " نگذشته بود ، كه يادم نيست بر چه اساسي به عمليات و ديسپچ پايگاه هوايي مهرآباد به عنوان مامور منتقل شدم . تنها چيزي كه يادم است ، به خاطر تسلط ام به زبان انگليسي بود ( چون اغلب مكالمات با خلبان ها به زبان انگليسي است . ) در آن ايام همين سرهنگ حسيني فرمانده عمليات پايگاه بود . از حق نگذريم ، او بسيار آدم با شخصييت ، مهربان و با سواد بود . همه پرسنل او را به خاطر همين خصوصيات دوستش داشتند . مخصوصآ من كه به او مديون بودم . زيرا تا فهميد هنوز خانه سازماني ندارم ، دستور داد از سهميه عمليات ، يكي از واحد هاي نوساز را دريافت كنم .

خب فكر كنم تا اندازه اي به جايگاه و موقعيت اجتمايي سرهنگ خلبان حسيني آشنا شديد . او كه يكي از خلبانان زبده نيروي هوايي بود ، مدتي از دوران خدمت خودش را در آمريكا ، به عنوان وابسته نظامي گذرانده بود . و در مراجعت به سمت فرمانده عمليات پايگاه هوايي منطقه مهرآباد برگزيده شده بود. معمولآ مرسوم بود افرادي كه سمت فرمانده يا مامور در واحدي را داشتند ، به خاطر مسئوليتشان كم به پرواز مي رفتند. و تنها ملزومات پروازي ( حداقل ساعت پرواز در ماه ) را انجام مي دادند . به همين دليل آن روز صبح ، كه مدت زيادي هم از انقلاب نگذشته بود ، وي تصميم مي گيرد براي تكميل ساعات پروازش ، مسير تهران ـ تبريز را انتخاب كند . انتخابي كه مسير زندگي او را تغير مي داد .

هواپيماي مسير تهران - تبريز چگونه ربوده شد ؟

در تابلو اعلاناتي كه در خط پرواز ، موقعيت هواپيما ها را مشخص مي كرد ، جلوي هواپيماي شماره ي ۵۰۸  هركولس يا همون سي ـ۱۳۰ خودمون ، مسير تهران - تبريز  درج شده بود .  ساعت ۸ صبح هم ، زمان پرواز اعلام شده بود . همه چيز به روال هميشگي پيش مي رفت ... جنب و جوش بچه ، بازديد هواپيما ها و ... اصلآ هيچ كس فكر نمي كرد چه اتفاقي قرار است براي پرواز اين مسير رخ دهد .

 هواپيماي شماره ۵۰۸ راس ساعت تعين شده از برج مراقبت فرودگاه مهرآباد تهران اجازه روشن كردن  هواپیما را می گیرد

Mehrabad Contorol tower :  this is 508  Requst Start up 

با دستور برج مراقبت ، انگشت هاي دست سرهنگ حسيني به روي دگمه موتور شماره ۳ مي رود ، بعد از دقايقي موتور هاي شماره ۴ ، ۲ و ۱ هم به ترتيب روشن مي شوند ....  سرهنگ اين بار از برج مراقبت اجازه خزش مي گيرد ..... و با حكم برج ، هواپيما به آرامي رمپ پرواز را ترك كرده و به ابتداي باند ۲۹ چپ مي رود ...... همه چيز براي يك پرواز ايده آل آماده است ........ دقايقي از ساعت ۸ بامداد نگذشته است كه هواپيما به سوي آسمان آبي خيز بر مي دارد ...... و به سوي غرب كشور پر مي كشد... آيا در اين لحظات در فكر خلبان چي مي گذرد ...؟

هواپيما در مسير ماموريت لجستيك خود ، با تعدادي مسافر ، كه خانواده سرهنگ حسيني را هم با خود به همراه دارد ، به راه خود ادامه مي دهد .... بعد از پشت سر گذاشتن شهر زيباي زنجان ، كم كم به پايگاه هوايي تبريز نزديك مي شوند ....  چيزي به اجراي طرح تقرب هواپيما باقي نمانده است كه سرهنگ حسيني در حالي كه گوشي روي سرش را بر مي دارد ،  خطاب به همكاران خود در كابين چنين مي گويد :

دوستان عزيز ، مي خواهم ماجرايي را براتون تعريف كنم .....  كمك خلبان ، مهندس پرواز ، ناوبر  با اشتياقي توآم با تعجب آماده شديدن ماجرا مي شوند ! سرهنگ ادامه مي دهد ، سال ها پيش در اوج مبارزات ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ ، به افسر خلبان جواني كه در آن روزگار ، كمك خلبان بود ، ماموريت خارج از كشوري پيشنهاد مي شود .... افسر جوان بدون اطلاع از محتواي اصلي  ماموريت ، خوشحال و شادمان راهي پايگاه مي شود .... بعد از  سوار شدن به طياره ، منتظر مسافرات مي نشيند . اما بر خلاف تصورش ، مي بيند به جاي اتوبوس حامل مسافران ، يك ماشين مشگي تشريفات در حالي كه چند موتور سوار و خودرو هاي دژبان مر كز آن را اسكورت مي كنند به هواپيما نزديك مي شوند ....  بچه ها با تعجب به حرف هاي فرمانده خود گوش مي دهند . اصلآ نمي دانند در اين شرايط ، چه جاي تعريف كردن داستان قديمي است ؟ ولي به دليل اين كه سرهنگ حسيني فرمانده ارشد هواپيما بود ، بدون هيچ واكنشي به سخنان او گوش فرا مي دهند .....

سرهنگ مي افزايد : بعد از اين كه گروه تشريفات نزديك هواپيما مي شود ، مشاهده مي كند كه يك روحاني جوان از خودرو پياده شد . و با احترام خاصي او را به درون هواپيما مشايعت مي نمايند .... آن افسر جوان ، آن لحظه  روحاني را نشناخت . ولي هنگامي كه به سوي خارج از كشور هواپيما به پرواز در آمد ، داخل كابين با صحبت هايي كه شد ، فهميد آن روحاني كسي جزء آيت الله خميني ( ره ) نيست كه براي تبعيد ، به اين گروه پروازي سپرده شده است .... سرهنگ در حالي كه كمي مضطرب به نظر مي رسيد ، خطاب به همكاران خود گفت  : بله آن افسر جوان كسي جزء من نبود  .....!! بچه ها كه از اين سخنان حيرت زده شده بودند ، با تعجب به حرف هاي فرمانده خويش گوش مي دادند ......

در اين لحظه چهره سرهنگ بر افروخته گرديد و در حالي كه با يك دستش تمام فيوز هاي ارتباطات راديويي هواپيما را قطع مي كرد ،  با دست ديگرش اسلحه كلتي را از جيبش بيرون آورده و خطاب به همكاران اش با تحكم خاصي گفت : حالا عاقل باشيد و هر كاري را كه گفتم انجام دهيد . وگرنه علي رغم ميل باطني ام ، مجبور به شليك مي شوم........ !! بعد از گذشت دقايقي سرهنگ وقتي مشاهده كرد كه همه چيز بر طبق مراد است و همكاران سرگرم انجام مسئوليت هاي محوله خود هستند ، در حالي كه نامه اي را از جيبش بيرون مي آورد خطاب به بچه ها گفت :

دوستان ببينيد اين متن " امان نامه " اي است كه براي حضرت امام خميني فرستادم . در اين نامه به حضرت آيت الله خميني توضيح داده ام كه در آن ماموريت غمناك من هيچ نقشي نداشتم .....  من در آن ايام افسر جواني بودم كه هيچ اختياري در تصميم گيري ها و انتخاب محل ماموريت هايم  نداشتم . و حتي هيچ شناختي از جنابعالي و مبارزات شما كه منجر به تبعيد حضرت عالي شد را هم نداشتم . زيرا رژيم شاهنشاهي ما را هميشه از سياست بدور مي داشت و ...... در ذيل نامه ، حضرت آيت الله خميني با مهرباني و عطوفت خاص خود ، اين جرم من را بخشيده و با دست خط مباركشان به من امان دادند اما .....

اما با گذشت چند صباحي از انقلاب اسلامي ، بعضي تند رو ها و متعصبين مرتب تهديد به مرگم مي كردند ... يك شب آسوده سر به بالين نگذاشته ام ...... متن امان نامه حضرت امام خميني را به همه نشان دادم .... ولي اصلآ دست بردار نيستند .... در اين هنگام يكي از خدمه پروازي خطاب به سرهنگ حسيني مي پرسد : سرنوشت خلبان اصلي آن ماموريت چي شد ؟ آيا شما مي دانيد او در حال حاظر چه شرايطي را دارد ؟

فرمانده كه از قبل خود را براي اين پرسش آماده كرده بود گفت : بله ... او خوشبختانه !!  بعد از مدتي عمرش را به شما داد و راحت شد . بقيه خدمه هم يا تا حالا مرده اند يا در گوشه اي پير و ناتوان به صورت گمنام روزگار مي گذرانند .... .. تنها من در اين ميان همچنان بر سر خدمت هستم .....

در همين اثنا  هواپيما كه ارتباطش با مركز تبريز قطع شده بود ، و مايل ها از نقطه تقرب دور گشته بود ، نگراني هايي را براي مسئولان پايگاه به وجود آورده بود . و چون مسلم گشت كه هواپيماي فوق به سمت تركيه عازم است ، بلافاصله چند فروند هواپيماي شكاري  براي مهار هواپيماي سي - ۱۳۰ به پرواز در آمدند .......

خدمه هواپيما با مشاهده ي جنگندهاي ارتش كمي از اضطرابشان كاسته مي شود و مطمئن مي گردند كه تا دقايقي ديگر در پايگاه هوايي تبريز فرود خواهند آمد ... سر هنگ حسيني كه دست همكاران خود را خوانده بو د ، با ديدن شكاري ها ي مسلح كه هر لحظه را ه را براي ادامه پرواز تنگ مي كردند ، به ناگاه فكر تازه اي به مغزش خطور مي كند . و با اين ترفند از مهلكه جان سالم بدر مي يرد .....

او در اين لحظه خطرناك و فوق العاده حساس ، فيوز U H F هواپيما را فشار مي دهد ( يو . اچ .اف ، يكي از فركانس هايي است كه خلبان به وسيله آن با بيرون يا برج صحبت مي كند ) ،  و در ادامه گوشي خود را بر روي سر خود قرار داده و از ميكروفون گوشي خطاب به فرمانده اسكاندران شكاري مي گويد : همكار محترم .... ما هيچ تقصيري در اين اقدام نداريم ..... ما هم مثل شما خدمه اين پرواز هستيم ..... !! لطفآ به شرايط ويژه ما و مسافران هواپيما كه زن وبچه ي همكاران من وشما هستند ، توجه كن .... شخصي مسلح به كلت و نارنجك ما را گروگان گرفته است ... لطفآ دقت كن ... مبادا دست به اقدامي بزني كه بعد ها افسوس اش را بخوري .....

در همين اثنا ، يكي از بچه ها سعي مي كند گوشي خود برداشته و به خلبان هاي شكاري حقيقت را بگويد ..... كه با واكنش سريع فرمانده مواجه مي شود .. بعد ها همين فرد در ياد آوري آن لحظات مي گويد ، چيزي نمانده بود كه دستم به گوشي برسد ... فقط چند ثانيه با گوشي ام فاصله داشتم كه سرهنگ با حركتي سريع گوشي را به طرفي پرتاب كرده و مرا تهديد به استفاده از سلاح خويش نمود ..

به هر حال ، هواپيما هاي شكاري بعد از كسب اجازه از مقامات ارشد پايگاه و تشريح وضعيت اضطراري داخل هواپيما ، از هر گونه اقدام باز دارنده ، خودداري كرده و تنها نظاره گر نزديك شدن هواپيماي سي- ۱۳۰ به مرز تركيه مي شوند . و به اين ترتيب سرهنگ موفق مي گردد از چنگال شكاري هاي مسلح بگريزد ... هواپيما با نزديك شدن به مرز تركيه ، با نزديك ترين فرودگاه اين كشور كه " وان " نام دارد ، اجازه فرود اضطراري مي نمايد ...

بعد از دقايقي هواپيماي فوق در فرودگاه شهر كوچك "وان " به زمين نشسته و لحظاتي بعد ماموران امنيتي تركيه ، هواپيما را به محاصره خود در مي آورند ... سرهنگ حسيني قبل از ترك هواپيما و تحويل خود به مقامات امنيتي  ، خطاب به همكارانش مي گويد :

ببينيد دوستان ..... اسلحه من تقلبي است ... و در حالي كه در كيف خود را مي گشايد ادامه مي دهد ..  دوستان اين كيفي كه گفتم پر از نارنجك است ، خالي است ... چيزي جزء تعدادي پيراهن و مدارك درون آن نيست .. فردا نگوييد سرهنگ حسيني با ساكي مملو از دلار از ايران گريخت .... من فقط جانم را از ايران بردم ..... من فقط جانم را مي برم .. و به اين ترتيب با چشماني اشگ بار خود را تحويل مقامات ترك داد ...

راستي فراموش كردم كه بگم ، به فرمانده جنگنده شكاري دستور داده شده بود ، در صورت رفتن اين هواپيما به سمت مرز عراق ، از هيچ اقدامي فرو گذار نكنيد .... 

                                                                 ********************

دوستان گرامي بزودي با اين مطالب در خدمت شما خواهم بود :

  • چگونه به جاي يك دختر آمريكايي ، برادر پاسداري را به من  تحويل دادند !!
  • گزارشي از اولين سانحه سقوط بوئينگ مسافر بري در  كوه هاي بي بي شهربانو تهران .
  • چگونه از ماجراي كودتاي نوژه ، جان سالم بدر بردم ؟
  • ماجراي فرار بني صدر از پايگاه هوايي مهرآباد
  • ماجراي سقوط  هواپيماي حامل آيت الله محلاتي و همراهان
  • پيشنهاد بي شرمانه حاج آقا
  • ماجراي قبولي من براي دوره در آمريكا
  • ماجراي فرار شكاري دشمن از چنگ هواپيماي بدون سلاح ايراني
  • و ............

                                                                                                  ايام به كام

پی نوشت

مطلب این پست در تاریخ بیست و دوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۰ اصلاح و بازنشر شد . خوانندگان گرامی برای آگاهی از پست اصلاح شده لطفآ ( اینجا ) را کلیک کنید .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 22:32  توسط بهروز مدرسی  |