توهمات عشقی و جدال خلبان فانتوم با من

توهمات عاشقانه یک خلبان .. عنوان پست امروز است . که بخش عمده ای از آن را در مطالب قدیمی بیان کرده بودم . اما با این تصور که ممکنه عده ای نخوانده باشند .. مروری گذرا بر آن ها کرده که امیدوارم مورد قبول یاران همدل و صمیمی قرار گیرد . دوستان عزیز حتمآ می دانند که دلیل تآخیر و انتشار پست قبلی ام صرفآ به دلیل مشکلات روحی ام بود . من به عنوان یک ایرانی خیلی نگران اوضاع و احوال کنونی کشورم هستم .. و به هیچ عنوان دلم نمی خواد شاهد ویرانی و آسیب به کشورم باشم . دشمنان ایران از همین الان برای چنگ انداختن به این سرزمین دندان تیز کرده اند .. دوستان و جوانان عزیز باید خیلی مواظب اوضاع و احوال باشند .. و اجازه ندهند آرامش وطن مون به هم بخوره .. من اصلآ کاری به اتفاقات سیاسی ندارم .. و همه می دونند از سیاست چیزی نمی دونم .. و بار ها خواهش کردم در این سایت کامنت سیاسی ننویسند .. اما بعضی ها رعایت نمی فرمایند .. !! برای اخرین بار خواهش می کنم نه با کنایه و نه با اشاره سخنی از مسایل سیاسی عنوان نفرمایید .. چون با عرض شرمندگی آن ها رو کلآ حذف خواهم کرد .. ! کلی سایت سیاسی فارسی زبان وجود دارند .. لااقل اجازه دهید این یکی در قالب فرهنگی بدور از مسایل سیاسی کارش رو ادامه بده ...
مدتی است از دوست دانشمند و فرهیخته ام جناب آوالانچ عزیز خبری نیست .. و من خیلی نگران او هستم .. همان گونه که در یکی از کامنت های پست قبلی توضیح دادم .. خدا کنه سالم و سلامت باشه .. اما احساس من این است که شاید دلخور شده باشد .. ! واقعیت این است وقتی دوستان مطلبی رو صرفآ برای بنده ارسال می کنند و نمی خواهند برای عموم منتشر بشه بالای آن قید می کنند " خصوصی" و من بعد از خواندن حذف می کنم .. چندی پیش کامنتی از اوالانچ عزیز دریافت کردم که بالای ان کلمه خصوصی نقش بسته بود .. اما مطلب به روال گذشته پر محتوا و دارای بار علمی بود . و من دو دل بودم که چرا نخواسته است منتشر کنم ..!؟ بعد ها متوجه شدم منظور او این بوده که اگه احساس می کنم مشکل داره منتشر نکنم .. ! به هر حال امیدوارم قبل از هر سخنی حالش خوب بوده باشد ... و اگه در مورد کامنت فکر می کنه قصوری رخ داده من رسمآ از ایشان عذر خواهی می کنم . امیدوارم هر جا هست سالم و تندرست باشه ..
سخن اخر این که .. این روز ها خیلی از مطالب سایت استقبال می شود .. ! تا همین چندی پیش به حساب مشکل اینترنت سراسری می گذاشتم . اما الان چند روزی است که مشکل اینترنت برطرف شده است . ولی متآسفانه می بینم امار به نصف کاهش یافته است .. من با کسی تعارف ندارم . اگه احساس می کنید محتوای مطالب سطحی شده است .. راست و حسینی بفرمایید تا تغیر کیفیت بدهم .. اگه هم خسته شده و به دنبال مسایل سیاسی و خبری هستید آن را هم صادقانه بگویید تا تکلیف ام مشخص شود .. و بدون دغدغه تعهد و تکلف به کسی فقط برای دل خودم بنویسم .. به هر حال من که تا امروز با یکایک دوستان صادق بوده ام .. در پایان به اطلاع می رسونم .. بخش جدیدی به نام مطالب خواندنی گذشته اضافه کرده ام تا دوستان اگه فرصت داشتند با کلیک بر روی آن ها مطالب قدیمی رو هم بخوانند .. سبز و خرم باشید ..

![]()
نقبی به گذشته ...
دوستان عزیز و گرامی و خوانندگان قدیمی ماجرای چگونگی آشنایی ام با " نازی " بانوی ایرانی مقیم ایالت ویرجینیا در دوران تحصیلات ام در آمریکا رو حتمآ خوب به خاطر دارند .. و از نحوه ارتباط و دوستی ام با خانواده محترم او ( بغداد چی ) و بخشی از ماجراهایی که در ادامه اتفاق افتاد رو در پستی مستقل شرح داده ( اینجا ) و حتی برای پیدا کردن آن ها دست به دامن خیلی از خوانندگان و یاران همدل مقیم آمریکا شدم .. اما متآسفانه با تمام تلاش هایی که صورت گرفت موفق نشدیم . در این پست هم سعی دارم به یکی از ماجراهای آن ایام بپردازم .. اما برای آشنایی خوانندگان جدید و درک و تجسم بهتر آن ها با شخصیت این خانواده مخصوصآ نازی عزیز مجبورم اشاره ای گذرا به نحوه آشنایی داشته باشم . به همین دلیل از یکایک دوستان و یاران قدیمی عذر خواهی می کنم .
حضور در آمریکا ...
روزی که من به اتفاق تنی چند از دوستان و همکارانم بعد از عبور قهرمانانه از هفت خوان رستم از جمله موفقیت در پیتی !! در کنکور بسیار سخت و نفس گیر زبان انگلیسی و البته قبولی الله بختکی ام در آن ( اینجا ) و بالا پائین رفتن پله های ساواک و نخست وزیری برای استعلام در وفا داری مون به خاندان جلیل سلطنتی و شخص اعلیحضرت همایونی مسجل شد .. و بعد از سخنرانی های ایمنی و اجتماعی ژنرال های شاهنشاهی از جمله تیمسار نادر جهانبانی .. برگه ای به دستمون دادند که به قول فرنگی ها " Order " و به زبون خودمون " حکم ماموریت " اش می خوانند ، راهی ایالت متحده آمریکا شدیم ..!! اولین نکته ای که باعث گشایش یک متری دهان روستازادگان اصیلی چون من و ماشاالله مداح و سایر هم اوردرای های ما شد ، نظم و ترتیب و دقیق بودن تاریخ و ساعت آغاز هر دوره و پایان آن در ایالت های گوناگون بود ! کافی بود شما نگاهی به اون کاغذ پاره می انداختی تا دقیقآ متوجه شوی مثلآ سوم آگوست سال ۱۹۷۳ در کدوم ایالت ، کدوم پایگاه هوایی و در چه کلاسی باید حضور داشته باشی ..!! به قول قدیمی ها مو لای درزش نمی رفت .. !! نکته جالب دیگر این بود که سرنوشت و برنامه های کل گروه ده - دوازده نفری ما طی همون امریه مشترک بود ..!!
ایالت به ایالت ...
همون طور که عرض کردم طبق برنامه کل ایام تحصیلات تخصصی ما در هر ایالت از پیش مشخص شده بود ! به جز پایگاه " لک لند " در شهر سان آن تینیو تگزاس که ویژه آموزش زبان بود ، بقیه پایگاه ها بنا به تخصص و دوره ای که باید می گذروندیم راه مون رو از بقیه ایرانی ها جدا می کرد ! خب البته هر ایالت حال و هوای خاص خودش رو داشت .. ولی در کل بهترین محلی که واقعآ گروه ما حال کرد ، پایگاه هوایی " لنگلی " در ویرجینیا و بد ترین و عذاب اور ترین آن پایگاه " دایاس " در تگزاس بود ! که لحظه شماری می کردیم کی به پایان برسه .. کار به جایی رسیده بود که شب ها در خوابگاه امنیت جانی نداشتیم .. ! و مجبورمون کرده بودند شبی یک نفر تا صبح نگهبانی بده !! چون سیاه پوست های با غیرت برای دفاع از ناموس همکاران خودشون که در ماموریت ویتنام بودند ، هم قسم شده بودند که ایرانیان خائن رو بکشند و به همین دلیل شب ها نارنجک پرت می کردند ! دلیل اش رو قبلآ گفته ام اما یک بار دیگه می گم .. پایگاه دایاس محل استقرار هواپیماهای بمب افکن غول پیکر " بی - ۵۲ " بود که مستقیم برای بمباران به ویتنام می رفتند .. یه روز که فرمانده ارشد پایگاه برای سرکشی به منزل گروه های پروازی ای که به ویتنام اعزام شده بودند می رود ، با کمال تعجب می بینه از داخل هر خونه یک ایرانی بیرون می آید .. ! و طرف دوزاری اش می افتد که .. بعله .. روم به دیوار آقایون جور همسران آن ها را می کشیدند ! و همین امر باعث محدودیت های فراوانی برای ما شده بود که نگهبانی و مراقبت های شبانه یکی از دست آورد های آن به شمار می رفت .. خیلی مشگل بود !
... و اما ویرجینیا ، شهر عشق !
نوبتی هم باشه ، نوبت ویرجینیاست .. که شعار آن " Virgina Is For Lover " یعنی شهر عشاق است واقعآ از بقیه ایالت ها و پایگاه ها بیشتر به ما خوش گذشت .. زیرا آقا بالاسر یا فرمانده ایرانی نداشتم .. از همه مهم تر صابون ایرانی ها به تن مردمان شهر هنوز نخورده بود و به همین دلیل هیچ شناختی از ایرانی ها نداشتند .. و باعث می شد که کلی تحویل مون بگیرند .. ! ولی برای من یک جذابیت دیگری هم داشت و آن آشنایی با یک بانوی بزرگوار ایرانی به نام " نازی بغداد چی " و شوهر آمریکایی بسیار مهربون اش " باب کارمنی " عزیز بود .. و بعد از مدت ها در به دری و دوری از کشور ، با یک خانم ایرانی آشنا شده بودم . نمی دونم چه جوری احساس ام رو بیان کنم .. !!؟ اگه بگم چقدر نازی جون به من لطف داشته و در تمام طول دوره اموزشی ام در ویرجینیا با خواهش مرا به منزل خودش دعوت کرده و عین یک خواهر از من پذیرایی می کرد .. حیف عمر دوره کوتاه بود .. و بعد از سه چهار ماه آخرین ایالت آمریکایی هم پایان پذیرفت .. و با چشم اشگ آلود از نازی ، دخترش هانی و بای مهربون جدا شده و به سوی ایران پر گشودم .. نازی از من خواهش کرده بود می دونم به محض رسیدن به ایران سرت شلوغه و نمی تونی به خونه ما سر بزنی .. اما قول بده قبل از دیدن خانواده ات ، از همون فرودگاه به پدرم زنگ بزن و بگو نازی حالش خوبه .. ظاهرآ یک شیر پاک خورده ای به خانواده نازی جون زنگ زده و گفته بود نازی فوت کرده است !! اون موقع ارتباطات این جور گسترده نبود .. !!
در ویرجینیا کم مونده بود قاتل بشم !!
برای همه ما ایالت ویرجینیا و پایگاه لنگلی یک بهشت بود ! مردمانی مهربون ، استقلال در پایگاه و از همه مهم تر نزدیک شدن به پایان دوره و بازگشت به وطن خیلی دل انگیز به نظر می رسید ... وای وطن چه رازی در تو نهفته است که همه رو اسیر عشق خود کرده ای !؟ لنگلی یکی از پایگاه های مخصوص هواپیماهای هرکولس بود . و ما در آشیانه بزرگ سی - ۱۳۰ با مسایل مهم فنی از نزدیک آشنا می شدیم .. من از این که قرار بود بعد از مدت ها به وطن برگردم ، بقدری خوشحال بودم که نهایت نداشت .. شیطنت ام هم گل کرده و انرژی مضاعفی رو در وجودم احساس می کردم .. ! همین امر چیزی نمانده بود که دستم به خون یک انسان بی گناه آلوده بشه ..! یک روز صبح که استاد همه دانشجویان رو به داخل آشیانه برده بود تا اجزای مهم موتور رو نشون بده .. از روی بی خردی زنجیری که از سقف آویزان بود رو هی می کشیدم ... صدای قریچ و قورچ زنجیر من رو به عالم دیگری برده بود .. که ناگهان صدای فریادی رو شنیدم .. وقتی برگشتم دیدم استند ( پله کان بزرگ و پهن فلزی ) با تمام قدرت اش به زمین برخورد کرد .. ! قبل از آن متخصصی سیاه پوست بخت برگشته زیر آن بود که با فریاد آقای مداح و تنی چند از همکاران از زیر خروار ها آهن شانه خالی کرده و رنگ و رویش مثل گچ به سفیدی گراییده بود ! خود من هم بعد از متوجه شدن عمق ماجرا ، دست کمی از او نداشتم !
احضار به بازرسی آشیانه !
مدتی بعد وقتی به دفتر بازرسی آشیانه احضارم کردند ، بد جوری قبض و روح شدم ! همش با خود فکر می کردم نکنه به خاطر این بی احتیاطی به ایران برگردانندم ! رئیس بازرسی چهره ای مهربان داشت . روی میزش در تابلویی چوبی نوشته شده بود " باب کارمنی " ، با یک نگاه دوزاریم افتاد که مرد خوبیه .. بعد از کلی صحبت و قرائت آئین نامه های ایمنی لحن سخن اش عوض شده و در حالی که قاب عکسی رو به طرف من بر می گرداند ، گفت .. همسر من ایرانی است ! من در ایران شما بودم .. قصد دارم نازی رو خوشحال اش کنم .. اجازه می دهی شما رو به منزلم دعوت کنم ..!!؟ به قول معروف .. کور از خدا چی می خواد !؟ دو چشم بینا ... ! این بود که پای من به خونه باب باز شد .. و نازی این بانوی مهربان ایرانی چقدر به من محبت کرد .. حلقه این عشق و دوستی رو فرزند کوچولویش " هانی " افزایش داده بود .. خب من هم عاشق بچه های خردسال بودم .. و این باعث شد ارتباط عاطفی به هانی و نازی پیدا کنم .. دیگه حتی شب ها هم به اتاق ام نمی رفتم .. ! نازی واقعآ مثل یک خواهر تر و خشک ام می کرد .. یادمه روز اول نهار قرمه سبزی درست کرد ! طفلک نمی دونست من از قرمه سبزی متنفرم !! ( در عمرم به این غذا لب نزده ام !! ) و چقدر شرمنده شد ..
با گذشت ایام رابطه ما صمیمی تر می شد .. و باوجودی که چیزی به بازگشت ام نمونده بود ، برای نخستین بار احساس کردم دلم نمی خواهد از این خانواده جدا شوم ..! نازی قول داد حتمآ به ایران خواهد آمد .. چند روز قبل از بازگشت به ایران ، نازی بعد از مقدمه چینی های فراوان از من پرسید که .. اگه یک چمدان بدهم زحمت رساندن آن به خانواده ام رو می کشی !!؟ با وجودی که خودم اضافه بار داشتم .. اما به دلیل عشقی که به این خانواده پیدا کرده بودم .. پذیرفتم ! کم کم نازی از خواهران اش سخن به میان آورد .. ولی شرم و حیا مانع از ان شد که رسمآ بگوید یکی از خواهرانم رو بگیر .. ولی منظورش رو به طرق مختلف می رسوند .. روز آخر نازی یک سکه دو ریالی به من داد و گفت .. می دونم روز اول نمی تونی به دیدار خانواده ام بروی .. ولی قول بده از همون فرودگاه مهرآباد به بابام زنگ بزنی .. و بگی نازی زنده و حالش خوبه ..!! بعد گفت .. یک نامردی به خونه ما زنگ زده و گفته نازی فوت کرده است .. پدر چیزی نمونده بود سکته کنه .. شما بگو که از پیش نازی می آیی .. و بعد قرار رو با آن ها بگذار .. قول دادم حتمآ این کار رو خواهم کرد ...
************
آشنایی با خانواده آقای بغداد چی ..
من در سطور بالا برای تکرار این بخش از خاطرات ام عذر خواهی کردم . ولی خب چون مدتی غایب بودم خواستم به نوعی جبران کرده باشم . ضمن این که ممکنه افرادی مطالب قدیمی ام رو نخوانده باشند .. بگذریم .. در آمریکا همدوره هایم از من می پرسیدند .. چگونه یک زن به غریبه ای که تازه آشنا شده اعتماد کرده و این همه اسباب و اثاثیه گران بهاء رو بهت سپرده است !!؟ و من سعی می کردم به یکایک آن ها بفهمونم که با نگاه به چشمان هر فردی ، تقریبآ می شه پی به ذات و نیات او برد .. خب حتمآ باب و نازی در چشمان من پدر سوختگی مشاهده نکرده اند .. خلاصه .. نیمه شب بود که به تهران رسیدم و قبل از این که به آغوش خانواده ام که بی صبرانه انتظارم رو می کشیدند بروم ، با سکه ای که نازی به من داده بود به خونه آقای بغدادچی زنگ زدم .. اولش فکر کردند حامل خبر شومی از نازی هستم .. اما وقتی گفتم همین الان از پیش آن ها می آیم .. صدای خنده و شادی رو احساس کرده و قول دادم در اولین فرصت خدمت خواهم رسید .. تقریبآ یک هفته بعد از ورودم با یکی از بچه محل های قدیمی در حالی که چمدان بزرگ رو حمل می کردیم .. وارد خیابان شریعتی ، بالاتر از حسینه ارشاد ، کوچه جنب مبل پیکاسو ( که هنوز هم این مبل فروشی بزرگ هست ) شدیم .. ! و بدین شکل با خانواده محترم و ثروتمند آقای بغدادچی آشنا شدم ..
ارتباط صمیمی با خواهران نازی ...
نازی دو تا برادر و چهار تا خواهر زیبا داشت .. از اون بچه ثروتمندان بالای شهر .. فقط نازی ازدواج کرده بود .. بقیه مجرد بودند .. البته دو تا از خواهران ظاهرآ نامزد داشتند .. ولی معلوم بود دوست پسرشون هستند .. ! یکی از نامزد ها مهندس شرکت نفت بود . مردی جذاب با چهره ای مردانه که دگمه بالایی یقه اش همیشه باز بوده و سینه پشمالو با شمایل بزرگ طلایی اش به چشم می آمد .. چهره تقریبآ سوخته با موهای جو گندمی و ثروت افسانه ای اش بد جوری به " سیما " دل باخته بود ! اون موقع تازه تویوتا وارد کشور شده بود و قشر اعیان بالای شهری اولین مشتریان این خودرو بودند .. و مهندس یک تویوتای نقلی سفید سلیکا برای تولد سیما خریده بود ..! و اما نامزد خواهر بعدی " شیما " یک خلبان آس شکاری بود که با فانتوم می پرید .. اما طفلک یک مشکل اساسی داشت و آن این بود که بر اثر سانحه ای یک پایش می لنگید ( شاید هم مصنوعی بود ! ) و با عصا راه می رفت .. او تنها خلبان شکاری در ایران بود که اجازه داشت با عصا بپرد ..! همیشه یک سرباز راننده با پیکان آبی رنگ نیرو هوایی در اختیارش بود .. اما ظاهرآ شیما زیاد تحویل اش نمی گرفت ! بار ها شاهد بودم طفلک جناب سرگرد براش هدایای گرانقیمت می خرید .. ولی شیما با کوبیدن بسته کادو به سرش او را تحقیر می کرد !! ولی به خاطر علاقه ای که به او داشت چیزی نمی گفت ..
دلبستگی به یکی از خواهران ...
راستش رو بخواهید بد جوری با این خانواده قاطی شده بودم .. اغلب اوقات بی کاری و حتی تعطیلات آخر هفته خونه شون بودم .. روز های اول خیلی شرم حضور داشتم .. ! طوری که سیما و شیما با شیطنت می گفتند .. بهروز جان مطمئنی که آمریکا بودی .. !!؟ من ساده هم می پرسیدم چرا ..!!؟ و آن ها با خنده های بلند به من می فهماندند که رفتارم عین آدم هایی است که تازه از پشت کوه به تهران امده است !! ولی کم کم بر اثر معاشرت و خودمونی بودن آن ها یخ هایم آب شد ..! و من هم شدم یکی مثل خودشون ! از شما چه پنهان چشمم یکی از خواهران نازی رو گرفته بود ! سیما و شیما که صاحب داشتند .. ! اما مینو با بقیه خواهران فرق داشت .. هم سنگین تر و با متانت تر از بقیه بود .. و هم احساس می کردم او هم به من علاقه مند است .. چون خیلی دور و برم می پلکید .. و من هم کم کم داشتم به او دل می بستم .. اما ان چه که مرا از این وصلت و ارتباط دور می کرد ، اختلاف طبقاتی بود ! من دلم نمی خواست خانواده همسرم از من و خانواده ام بالاتر باشند .. ضمن این که بیش از حد آزاد بودند .. البته همان طور که گفتم .. مینو با بقیه فرق داشت .. اهل قر و فر نبود .. هم به چشم خواهری زیبا بود و هم با من خیلی قاطی بود .. و خیلی راحت در حضور خانواده اش با من سخن از عشق و عاشقی می زد !! و من ندید بدید .. خیس عرق می شدم !
بزم های آن چنانی هفتگی ... !!
خانواده آقای بغدادچی و متعلقین خیلی خوشگذرون و اهل بزم های دسته جمعی بودند ! به طوری که حداقل هفته ای یک بار همگی برای صرف شام به یکی از هتل های گران قیمت شهر می رفتند .. در این بزم ها علاوه بر خانواده شلوغ و پر جمعیت خانواده آقای بغدادچی ، پسر خاله مادرشون که سروان نیروی زمینی بود با خانواده اش ( که او هم دو تا دختر زیبا و دم بخت داشت ) همچنین سرگرد خلبان و من پای ثابت هتل ها بودیم .. اما گاهی هم به مناسبت آمدن آقای مهندس از جزیره خارک ، این جماعت پارتی خارج از نوبت داده و همین تیم بر سر مهندس خراب می شدیم !! اوایل آشنایی مون با رفتن به رستوران های مجلل و هتل های لوکس خیلی به من خوش می گذشت .. چون خواننده های معروف هم حضور داشته و برای مشتریان ثروتمند برنامه اجرا می کردند .. اما بعد از گذشت مدتی .. یک فکر و خیال بد جوری آزارم می داد .. و باور کنید میهمانی زهرم می شد !! می دونید چرا ..!!؟ برای این که هزینه یک شب شام در چنین جاهایی برابر چند ماه حقوق من صفر کیلومتر بود !! حتی شب ها در خونه خودم هم این کابوس به سراغم آمده و نیمه شب از ترس آبرو ریزی یک متر از جا پریده و حضرت عباس س و سایر ائمه اطهار رو به یاری می طلبیدم .. !
واقعآ بین دوراهی گیر کرده بودم .. !! نه می شد نرفت ، چون دلم اون جا بود .. به عبارتی تازه شعله عشق به مینو داشت در قلبم جرقه می زد .. !! و نیروی مغناطیسی عشق نیم بندی که تازه آغاز شده بود مرا به سوی خانه یار می کشید .. از طرفی کابوس یک شب پول میز شام رو دادن ، داغونم می کرد .. باور کنید بهترین غذا ها به دهانم مزه نمی داد .. با آروم شدن صدای کارد و چنگال خاندان بزرگ بغدادچی در هتل که حاکی تمام شدن شام شون بود ، ضربان قلب من بالا تر می رفت .. و همین طوری در ذهن ام منتظر این جمله گذایی بودم که .. نکنه یکی از این جمع رک و پر روی ان ها با صدای بلند اعلام کنه که .. امشب نوبت بهروز جون است که پول میز رو بده .. کسی لطفآ دست به جیب اش نکنه .. !! تا یکی از آن ها صرفه می کرد .. قلبم می ریخت .. تا یکی بعد از شام دهان اش رو باز می کرد .. من صد بار می رفتم اون دنیا و بر می گشتم ..!! به همین دلیل غذای خوشمزه و گرانقیمت زهرم می شد . و اصلآ از گلویم پائین نمی رفت .. !! ولی خب هر بار یکی از ان ها حساب می کرد .. تازه در این حالت بود که کمی حالم خوب می شد .. اغلب جناب سرگرد پیش دستی می کرد .. یکی دو بار هم با صدای دور گه و لرزان گفتم .. اجازه بدید من حساب کنم !! و بلافاصله خودم رو برای بیان این جمله لعنت می کردم .. که آدم احمق از کجا می خواهی هزاران تومان پول میز این جماعت خوشگذرون رو بدی ..!!؟ بعدش توبه کرده و با خود عهد می بستم که دهانم رو ببندم !!
اعتراف به مینو ...
بعد از مدتی که از رفت و آمد های من به خونه آقای بغداد چی می گذشت .. یک روز غروب قبل از رفتن به رستوران ، مینو من رو به اتاق اش فراخواند .. با خجالت در حالی که پیشانی ام از خجالت خیس عرق شده بود در جلوی چشم همه وارد اتاق اش شدم .. !! وقتی مینو گفت در رو ببند .. قلبم ریخت .. ! عین ادم های مسخ شده در رو بستم .. مینو جلو آمده و دست های یخ من رو تو دستش گرفته و با حالتی عاشقانه گفت .. بهروز جون یه سئوال می پرسم .. جون مینو واقعیت رو بگو .. تو دلم گفتم .. وای خاک بر سرم شد .. !! دیدی دختره عاشقم شده و می خواد ازم خواستگاری کنه .. در عرض چند ثانیه کلی دیالوگ .. دوستم داری ..!!؟ من از تو خوشم اومده و هزاران فکر از این دست مقابل چشمم زنده شد ! چون بیان این نوع حرف ها و خواستگاری از مرد برای اون ها عادی بود !! بگذریم .. با تته پته گفتم بگو مینو جان ... حتمآ جواب می دهم ! دوباره با عشوه پرسید .. جون مینو راستش رو می گی .. !!؟ دیگه حتم داشتم که می خواد موضوع ازدواج رو پیش بکشه .. دل رو به دریا زده و آهسته در حالی که به زحمت آب گلویم رو قورت می دادم .. گفتم بگو عزیزم .. !! گفت چرا تو توی رستوران موقع شام به یک عالم دیگه می روی .. !!؟ بارها ازت سر میز شام سئوال کردم ... اما انگار تو فکرت جای دیگه است .. یادت باشه جون مینو رو قسم خوردی ..
فکر این جاش رو دیگه نکرده بودم !! چی می گفتم .. !!؟ بگم من تازه خودم رو به خط پرواز معرفی کرده ام و هنوز پرواز نرفته ام و حقوق و مزایایم اونقدری نیست که پول میز رو حساب کنم ..!!؟ اگه از قبل فکرش رو کرده بودم ، حتمآ پاسخ مناسبی بهش می دادم .. اما بد جوری غافلگیر شدم .. کمی این پا و اون پا کرده و دیدم هیچ چیز مثل واقعیت و صداقت نیست .. گفتم .. مینو جان می دونی .. من هنوز برای پرواز چک نشده ام .. خب طبیعی است مثل جناب سرگرد و مهندس درآمد بالایی ندارم که دست به جیب کنم .. از طرفی اخلاق آقایون رو که می دونی .. خیلی راحت و با صدای بلند اعلام می کنند که مثلآ امشب نوبت فلانی است .. خب این فکر مرا آزار می دهد .. دیگه نگذاشت سخن ام تمام بشه .. با خنده ای عاشقانه گفت .. اولآ کسی این جسارت رو به تو نمی کنه .. چون میهمان عزیز ما هستی .. از همه مهم تر عزیز نازی جون هستی .. تازه مینو که نمرده ... اگه هم بر فرض قرار باشه تو حساب کنی .. من خودم میز رو حساب می کنم .. دیگه راحت شده بودم .. برای همین با پررویی و جسارت گفتم .. اخه این جوری که خیلی بده که یک خانم در حضور همه پول رو حساب کنه .. !! پاک آبرویم می ره .. !! گفت .. نه دیوونه یواشکی بهت می رسونم !!! اولین بار بود که من رو این جوری خطاب می کرد !! گرچه واقعآ دیونه بودم اگه نه که این همه آویزان آن ها نمی شدم ..!!
شدم همون بهروز شیطون بلا ... !
اگر چه بعد از پیشنهاد مینو به رگ غیرت ام برخورد .. و به اصطلاح فردین بازی در اورده و با بیان جملاتی چون ... نه آبجی خوبیت نداره !! ( در اصل گفتم .. نه مینو جان خوبیت نداره ) !! و توی این فاز گفتمان کردن ..!! اما وقتی کلاه ام رو قاضی کردم ، دیدم این بهترین راه حل است . این بود که با حالتی که نشون می داد شرمنده مرام اش شده ام ، ازش تشکر کردم .. و دیگه نطق ام باز شد .. و شدم همون بهروز اتیش پاره ای که همه رو با شیطنت های خودم به ستوه در می اوردم !! ولی هرگز فکرش رو نمی کردم ممکنه این بار از اون ور بام به زمین بیفتم .. ! دیگه نه تنها سر میز شام با اشتها غذا می خوردم .. بلکه شرم و حیا رو کنار گذاشته و ابتدا با مینو و بعدش با سایر خواهران زیبای نازی جلوی چشمان خشمگین جناب سرگرد در وسط پیست والس هم می رقصیدم ..!! غافل از این که طفلک سرگرد روی شیما حساس است .. ولی خودش یواشکی اشاره می کرد که پاشو برقصیم !! وقتی هم که متوجه شدم جناب سرگرد حال اش گرفته می شود ، دیگه هرگز از شیما تقاضای دانس نمی کردم .. اما او خودش بلند می شد و بر عکس عرف رایج در حضور همه می گفت .. بهروز جان پاشو برقصیم !! خیلی دیر فهمیدم این وسط من ابزار رنجاندن شده ام .. و این مسایل سبب شده بود که جناب سرگرد بد جوری از من متنفر شده و کینه ام رو به دل بگیره .. !!
رو در رویی با جناب سرگرد ... !
همان طور که اشاره کردم ، بعد از این که خیالم از بابت پول میز شام آسوده شد .. دیگه شیطنت ام گل کرده بود .. و می تونم بگم بلبل جمع شده بودم ! و با یکایک افراد صحبت و شوخی می کردم .. البته وقتی بعد از اولین رقص با شیما به چشمان سرگرد نگاه کردم .. همه نفرت و ناراحتی اش رو از نگاه اش خوندم ! هر چه باشه بچه خیلی تیزی بودم ! به همین دلیل هم سعی می کردم طوری پشت میز بنشینم که در ردیف سرگرد قرار گرفته تا مقابلم نباشه .. و همیشه مینو رو حایل بین او و خودم قرار می دادم تا از نگاه مستقیم به چشمان اش بر حذر باشم .. دیگه برایم مسلم شده بود که او چه از دست من می کشد .. از طرفی شیما هم قصد داشت او را اذیت کرده و تحقیرش نماید .. و من بدبخت رو ابزار خودش قرار داده بود .. برای همین سعی می کرد با مخاطب قرار دادن من ... و بهروز جون بهروز جون گفتن های مکرر کفر او را در اورد .. خب من هم در حضور خانواده نمی تونستم او را از صحبت با خودم منع اش کنم !! و شیما هم مخصوصآ با من گرم می گرفت .. و یا در حضور همه از من می خواست فلان خاطره رو تعریف نمایم .. اوایل اش من بی خبر از نقشه های شیما .. با آب و تاب خاطرات رو شرح می دادم .. یا به عبارت صحیح تر مجلس رو گرم می کردم .. اما از یک مقطعی به بعد من سرگرد رو در روی هم قرار گرفتیم .. و شدیم دشمن خونی هم دیگر ..!!
یک روز تعطیل که طبق معمول خونه آقای بغدا چی بودم ... دختر ها توی آشپزخانه ظاهرآ سرگرم تهیه رنگ موی سر بودند .. خانم بغداد چی که به ستوه امده بود ، شروع به غرو لند کرده و مدام نارضایتی اش رو از این کار دختر ها اعلام می کرد .. و مرتب می گفت .. آخه چه معنی داره هر هفته موهاتون رو رنگ می کنید ..!!؟ فردا همه تون کچل خواهید شد .. و همین جوری رشته کلام رو گرفته بود .. وقتی دید دختر ها نه تنها گوش نمی دهند بلکه قاه قاه می خندند ، رو به من کرده و گفت .. بهروز جون قربونت برم .. دختر ها به حرف شما گوش می دهند .. برو نصیحت شون کن .. و بگو این کار زشته .. خلاصه من هم قبول کرده و رفتم توی آشپز خانه .. شیما داشت سر یکی از خواهر ها رنگ می مالید .. وقتی من در باب ضرر این کار صحبت کردم .. شیما به من چشمکی زده و گفت .. برو تو هال بنشین تا بیام جواب ات رو بدهم .. ! خب من ساده هم باور کردم که بالاخره حرف شنوی داشته و می خواهد بگوید که دیگه انجام نخواهد داد .. دقایقی نگذشته بود که بی هوا دیدم سرم یخ کرد .. و متعاقب آن صدای خنده های دختران !! تازه فهمیدم که موی سر من را هم رنگ مالیده اند !! خان بغدادچی با ناراحتی خونه رو ترک کرد .. و من موندم و دو سه تا دختر ها .. !! همین جوری می گفتیم و می خندیدیم که زنگ در به صدا در امد .. مریم دختر ته تغاری خانواده رفت در رو باز کرد .. دیدم صدای سلام و علیک می آید .. وقتی سرم رو بالا گرفتم دیدم سرگرد با یک بسته کادو و یک شاخه گل قرمز وارد اتاق شد .. این در حالی بود که شیما روی سر من داشت با خنده و شوخی کار می کرد ..!!
بعد از اتمام کار و شستن دست و بال اش ، به سمت سرگرد که از خشم می لرزید رفته و با بی محلی بهش گفت .. چته باز... !!؟ سرگرد بسته کادو را به همراه گل سرخی که رویش چسبیده بود به شیما داد .. که با کمال ناباوری دیدم شیما بسته رو گرفته و کوبید توی سر ممد آقا .. که نه به اون چپ چپ نگاه کردن ات .. و نه به این کادو دادنت .. سرگرد که بد جوری پیش من و دختر ها شرمنده و تحقیر شده بود .. با لحنی تمسخر امیز من رو مخاطب قرار داده و گفت .. مگه تو افسر نیروی هوایی نیستی .. !!؟ من خیلی عادی گفتم بله چطور مگه .. !!؟ با همون لحن گفت .. مگه نمی دونی رنگ کردن موی سر اون هم برای یک افسر کشور شاهنشاهی جرم محسوب می شه .. ؟ من که اولین بار بود مستقیم غیر از سلام و علیک با سرگرد همکلام شده بودم .. گفتم اولآ نمی دونستم .. دومآ دختر خانم ها غافلگیرم کردند ..!! با تمسخر ادامه داد .. گفتی با چی می پری ..!!؟ و بدون این که من جواب اش رو بدهم .. گفت .. هوم سی - ۱۳۰ .. و آهسته شنیدم که زیر لب گفت ، مرتیکه گاری سوار ... !! تا اومدم جواب اش رو بدهم ... شیما که ظاهرآ او هم کنایه سرگرد رو شنیده بود .. گفت .. هر چه باشه مرده .. بهتر از تو که خیر سرت فانتوم سواری ولی مرد نیستی .. !! من دیگه ادامه ندادم .. و فکر کردم منظور شیما سخن از مردی و مردانگی است !! ولی بعد فهمیدم بیچاره جناب سرگرد موقع سانحه از مردی هم افتاده است .. برای همین طفلک ازدواج نکرده و با شیما دوستی برقرار کرده است ..
قضیه مستشاران پاکستانی ... !
وقتی مشکل سرگرد رو شنیدم ، خیلی دلم براش سوخت .. و حق رو به او دادم. و گرنه برای من سر به سر سرگرد گذاشتن و حال گیری او کاری نداشت .. بار ها هم از شیما خواهش کردم جلوی ممد با من گرم نگیره .. ولی او مخصوصآ بد تر لج می کرد .. کوتاه امدن من باعث شده بود که فکر کنه ازش می ترسم .. برای همین مدام سعی می کرد با ولخرجی و انعام دادن کلان روی من رو کم کنه .. یادمه یک بار که جلوی هتل رسیدیم ، دربان اومد سوئیچ ماشین جناب سرگرد رو گرفت تا پارک نماید .. و او هم طوری که من ببینم هزار تومان کف دست دربون هتل گذاشت !! ( تقریبآ یک سوم حقوق ان ایام من ) !! یا سر میز شام با دست و دل بازی سفارش غذاهای گرانقیمت رو داده و موقع خروج کلی هم انعام اضافه پرداخت می کرد ..! از طرفی موهای من با این حرکت دختر ها تقریبآ طلایی شده بود ! و در لباس پرواز انگاری هفت پشتم خارجی بوده باشند ، به ان ها شباهت پیدا کرده بودم !! در خط پرواز دو تا مستشار پاکستانی به نام های " جان محمد " و " طالب حسین " حضور داشتند که کارشون آموزش مسایل فنی هواپیما و ایمنی بود . و ما باید حتمآ علاوه بر مسایل تخصصی فنی ، اصول ایمنی رو بلد باشیم . این دو پاکستانی هم کارشون آموزش و امتحان بود .. !
از ان جا که سرگرد در پایگاه شکاری فرمانده واحد ایمنی پرواز بود ، این دو پاکستانی هم زیر مجموعه او محسوب می شدند ! و من قبلآ اصلآ این موضوع رو نمی دونستم .. نیمی از بچه های خط پرواز زیر نظر جان محمد ، که فردی مهربان و با دانش بود آموزش می دیدند .. نیمی دیگر رو طالب حسین نظارت داشت .. که به گفته قدیمی تر ها سواد اش به پای جان محمد نمی رسید .. خیلی هم بد اخلاق بود . و عادت داشت مرتب دستش رو توی دماغ گنده اش کنه .. ! بعد از ماجرای درگیری ام با سرگرد ، رفتار جان محمد هم با من عوض شد .. مرتب گیر می داد و سئوال های سخت می پرسید .. از طرفی من نیاز به قبولی کلاس های ایمنی داشتم تا پرواز ام رو آغاز کنم .. سرپرست مون هم خیلی سخت گیر بود .. و نوشتم که چقدر من رو اذیت و جون به لب کرد تا با پروازم موافقت کرد ..!! وقتی فهمیدم قضیه از کجا آب می خوره .. من هم با ایفای فیلمی طالب حسین رو خام کردم .!! به طور خلاصه بگم .. یک خانم بیوه چاق ته کوچه ما تنها زندگی می کرد .. و من با چه بدبختی و ترفند به کمک جان محمد و فیروز مومنی آن ها رو با هم آشنا کرده و وقتی حسابی جون جونی شدند ، به خانمه که کرمانشاهی بود ندا دادم که بی محلی کنه !! و زمانی که طالب حسین عاشق به در و دیوار می زد که نظر معشوق رو جلب کنه ... فیروز با زیرکی خاص بهش ندا داد .. گیر کارت دست بهروز مدرسی است !! با او کنار بیا .. تا به عشق ات برسی .. !! و چنین شد که از توطئه سرگرد رهایی یافتم ..
توهمات عاشقانه خلبان شکاری ... !
بد بینی و دشمنی های جناب سرگرد با من کم کم به معضل بزرگی تبدیل شده بود ! و مقصر هم شیما بود !! مخصوصآ طوری وانمود می کرد که انگاری با من استغفرالله رابطه داره ... ! هر چه به مینو می گفتم به شیما بگو جلوی ممد این قدر با من گرم نگیره .. می خندید و می گفت .. طفلک شیما تنها سرگرمی اش همین اطوار هاست .. اگه جلوش رو بگیریم ، افسرده می شه .. !! و من نمی تونستم بگم بابا این وسط من پدرم در می آید ... سر قضیه طالب حسین .. اگه دوستان به دادم نمی رسیدند .. چند سال پروازم به تآخیر می افتاد ..!! از طرفی دلم هم به حال ممد می سوخت .. خلبان آس دربار برای یک دختر این همه خوار و ذلیل بشه .. !! از طرفی برای زدن پوز من چقدر زیاد انعام می داد !! تا این که تصمیم گرفتم یه جور هایی به ممد حالی کنم که من هیچ رابطه ای با شیما ندارم .. ! اما چه طوری !!؟ راستش رو بخواهید یک دوست مشترکی به نام " ناصر جهانگیری " با ماشالله مداح داشتیم که بهش چرچیل می گفتند .. !! چرچیل واقعآ چرچیل بود .. و به دوستان نزدیک خط می داد .. ذاتآ ادم ترسو و محافظه کاری بود .. اما خیلی باسیاست بود .. تیپ اش عین ناصر ملک مطیعی بود .. از قدیمی ها و بازماندگان هواپیماهای داکوتا در خط پرواز یود ..
اولش خیلی با خودم کلنجار رفته و سعی کردم به آقا ناصر نگم .. چون راستش رو بخواهید ادم تیزی بود .. و من از این می ترسیدم اگه پاش به خونه بغدادچی ها باز بشه .. نه تنها شیما ، بلکه ننه شیما رو هم تور می کنه !! خلاصه بعد از کلی تفکر و مشورت با آقای مداح و مومنی .. به این نتیجه رسیدیم که او رو در اداره به سراغ جناب سرگرد بفرستیم .. ! بعد از کلی مقدمه چینی به آقا ناصر جریان رو گفتم .. او هنوز سخن ام رو آغاز نکرده بودم که حس ششم اش بقدری قوی بود که با پوزخندی گفت .. بهروز جون .. من حتم دارم این بابا ... بعله !! از تعجب شاخ در اوردم .. خلاصه دهان باز نکرده قضیه رو خودش حدس زده و پیشا پیش تمام اتفاقات و ماجراها رو شرح داد ..!! ته دل به کیاست و درایت آقا ناصر آفرین گفته .. و بعد از کلی بوسیدن چهره مردونه اش ، راهی ساختمان ایمنی پرواز پایگاه شکاری اش کردم .. بعد از ساعتی انتظار که برام یک عمر گذشت .. آقا ناصر برگشت .. و گفت پسر عجب آدم نازی بود به خدا .. !! اما من می دونستم از کجا وارد بشم ..! و خیلی راحت رفتم روی اصل مطلب .. و بهش گفتم خیالت از دوست ما بهروز آسوده باشه .. او اصلآ این کاره نیست .. ! مینو خانم از سرش زیاده .. و در اخر گفته بود شما باید خودت حدس می زدی که طرف شما مخصوصآ این ادا و اطوار ها رو در می آورد .. و اون وقت شما به دوست ما بدبین می شی ... !!؟
شاهنامه ای که اخرش خوش نبود .. !!
می گویند .. شاهنامه اخرش خوبه ..! اما در جریان من و مینو ، آخرش نه تنها خوب نبود ، بلکه باعث تلخی و جدایی گردید .. بعد از صحبت های چرچیل خط پرواز ، دیگه مشکلی با جناب سرگرد نداشتم و اخرین مانع هم خوش گذرونی من با خانواده ای که دوستشون داشتم هم به راحتی برداشته شد ... اون زمان تازه به خونه سوسن اینا نقل و مکان کرده بودم .. و هنوز عاشق اش نشده بودم .. ! راستش رو بخواهید کم کم کار به جایی کشید که بین مینو و سوسن گیر کرده بودم ! مینو یه شخصه دختری با وقار و مهربون بود .. و با خواهر های دیگه کلی فرق داشت .. ولی تنها اشکال کار این بود که از طبقه من نبود .. اما سوسن همه صفات خوب برای همسری رو داشت .. ضمن این که از طبقه خودم بود .. بگذریم اما از اون جایی که آدم بی مرام و به قول معروف چتر باز نبودم ، تصمیم گرفتم همه این فامیل بزرگ رو به خونه ام دعوت کنم . از یک هفته قبل اش پیش بینی و تدارک کار رو آغاز کردم .. ! طفلک عمه و مادر بزرگم که با من زندگی می کردند ، ازشون خواستم سنگ تمام گذاشته و بهترین و سنتی ترین غذا ها رو تهیه نمایند .. طفلک سوسن با مادرش هم در تهیه سالاد و تزئین سفره ان ها رو یاری دادند .. و منتظر حضور این قوم اشراف زاده چشم به راه ماندند ...
روز موعود فرا رسید .. چند ماشین مدل بالا با ادم های متمایز وارد کوچه تنگ و قدیمی محله ما شدند .. بچه های ندید بدید محل با تجمع به بالای دیوار ها به تصور مراسم نامزدی سوسن به تماشا ایستادند .. سوسن انگاری فهمیده بود که رقیبی به نام مینو داره .. حسابی هنر خودش رو در تهیه غذا های خوشمزه و تزئین سفره نشون داد .. من یرای دقایقی مینو رو به بهانه نشون دادن محله مون به بیرون بردمش .. می خواستم واکنش او را در مشاهده محله پائین شهر ببینم .. من با نگاه در چشم افراد خیلی راحت توی روح ان ها نفوذ کرده و حرف دلشون رو می فهمم .. اما اون روز طفلک مینو نه تنها از دیدن پائین شهر شوکه نشد .. بلکه خوشش هم آمد .. بعد از میهمانی که خیلی از دست پخت عمه خانم مخصوصآ دلمه برگ او تعریف و تمجید کردند .. من بین دوراهی بزرگی گیر کردم .. و مدام در خلوت خود بین دو انتخاب گیر کرده بودم .. ! عاقبت یه این نتیجه رسیدم که سوسن انتخاب اصلح است ! درسته ثروت افسانه ای خانواده مینو رو نداشت ، اما همین که از طبقه خودم بود ، برام مهم تر بود .. این بود که سوسن رو انتخاب کردم .. و به دام عشقی بی فرجام افتادم .. ! ادامه این ماجرا رو در اولین لینکی که در بالا قرار داده ام ، خواهید خواند .. خلاصه این که مینو رو پس زده و به سوسن هم نرسیدم . و برای فراموشی عشق سوسن تا مرز خودکشی رفتم ..
با آرزوی موفقیت :
بهروز مدرسی
این پست ساعت ۱۸۰۰ بیست و نهم خرداد ۱۳۸۸ پایان یافت .
پاینده و برقرار باد ایران آریایی 

حتی با ماهی ۱۰۰۰ تومن هم می شه کمک کرد !
برای اطلاع بیشتر به سایت ذیل مراجعه کنید :
http://www.mahak-charity.org/main.php
THE WORLD RECENT PLANE CRASHES:
Date:June 8, 2009 Time:Location:State of Arunachal Pradesh, India , Operator:Military - Indian Air Force AC Type: Antonov An-32 Aboard:14 Fatalities:14 , Ground:0 ,Route: Mechuka for Jorhat Details: The military transport went missing while en route and might have crashed due to heavy rain in the mountainous region.
Date: June 7, 2009 Time:8:30Location:Near Port Hope Simon, Newfoundland, Canada , Operator:Strait AirAC Type: Britten-Norman BN-2A-27 Islander Aboard:1 Fatalities:1 , Ground:0 ,Route:Lourdes de Blanc Sablon - Port Hope Simon Details: The air ambulance crashed into hills while attempting to land in heavy fog about 4 miles from the airport.
SOURCE:www.planecrashinfo.com BY:Alireza Sadeghi
ترجمه فارسی:
حوادث هوایی اخیر دنیا:
تاریخ:8 جون 2009زمان:/مکان:ایالت "پرادش" در هند/ خط هوایی:نیروی هوایی هند/نوع هواپیما:آنتونوف-32/تعداد سرنشین:14/تلفات:14/تلفات روی زمین:0/مسیر:"مچوکا" به "جورهات"/جزئیات:هواپیمای حمل و نقل نظامی در مسیر خود گم شد و احتمالا بعلت باران سنگین در منطقه کوهستانی سقوط کرد.
تاریخ:7 جون 2009/زمان:8:30/مکان:نزدیک بندر "هوپ سیمون" در "نیوفاندلند" کانادا/ خط هوایی:"استریت ایر"/نوع هواپیما:"بریتن نورمن"/تعداد سرنشین:1/تلفات:1/تلفات روی زمین:0/مسیر:"سابولون" به "هوپ سیمون"/جزئیات:آمبولانس هوایی در حین تلاش برای فرود در مه سنگین در 4 مایلی فرودگاه در تپه ها سقوط کرد
SOURCE:www.planecrashinfo.com BY:Alireza Sadeghi

