تبليغاتX
دل نوشته های یک کهنه سرباز - حکایت همکار مومن و زن خراب !
شرح خاطرات دوران جوانی ، پرواز ، جنگ و مشاهدات روزانه . غير سياسي

 شیطنت در ماموریت های ایام جنگ !  

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

PicturePicture

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

 " حکایت همکار مومن و زن خراب " عنوان پست امشب است که تقدیم حضورتون می کنم . در متن مطلب توضیح داده ام که به خاطر حفظ حرمت و شآن خوانندگان خانم در بخشی از متن مجبور به خود سانسوری شده که از همه عذر خواهی می کنم . هدف از شرح و بیان این گونه خاطرات صرفآ منعکس کردن و نمایش بخشی از تاریخ جنگ است .. ممکنه برای خیلی ها کسل کننده باشه .. یا خیلی ها آن را بی ربط بخوانند ! اما به عنوان نشان دادن روحیه بخش بسیار کوچکی از پرسنل نیروی هوایی در زمان جنگ و دلمشغولی های آن ها تقدیم به نسل جوان امروز می کنم ..

راستش رو بخواهید بعد از مدت ها تفکر مطالب متعددی از خاطرات گذشته به ذهن ام رسید که برای عدم فراموشی آن ها رو لیست کردم .. و اگه استقبال مثل آخرین پست خوب باشه سریع مطلب دیگر رو منتشر می کنم . البته منتظر ترجمه های جناب صادقی هستم . پیشنهاد داده ام همیشه یکی دو تا آماده داشته باشه تا زیاد معطل نمانم. در این جا عنوان بعضی از تیتر هایی که قراره منتشر بشه رو نام می برم : شوخی خونین با سرپرست پیر ( آماده انتشار ) ، ماجرای داکوتای زرد ، دانشجوی جوانی که جلوی شاه پرید !! ، در جستجوی شهید ، ماموریت ویژه از طرف تیمسار دادپی ؛ تحلیل سانحه ۷۲۷ در رشت ، تصاویر غذا های مختلف در خطوط هوایی دنیا ( پست وِیژه ) و ... البته بعلاوه ان هایی که از قبل تبلیغ اش رو در پائین صفحه کرده ام .. امیدوارم خوشتون بیاد ..

Picture  اینجا

سخن اخر این که .. در پی وب گردی هایم به سایتی برخوردم که مدیرش " مدرسی " بود ! با تعجب وارد آن شده و دیدم طرف یک پارچه روحانی آقا و بزرگوار است ! البته یک ال هم پیشوند دارد .. از اون جایی که پدر مرحوم ما هر جا می رفت یک زن می گرفت .. به این فکر افتادم نکنم این عزیز هم از تخم و ترکه پدرم باشه .. به هر حال عکس اش رو با لینک اش براتون قرار می دهم .. تا اگه فکر کردید شباهتی بین ما هست ، سریع پیدایش کرده ، تا در کربلا پارتی داشته باشیم .. جدی می گم نخندید !!

 

Picture

 مرکز آپلود عکس ایرانی  

 

Picture

 اجرای طرح گسترش ...

با تاریک شدن هوا در نخستین شب حمله هواپیماهای شکاری بمب افکن عراقی ها به تهران و پایگاه یکم ترابری که خوشبختانه موفق به آسیب جدی نشدند ، از ستاد کل نیروی هوایی حکمی به فرمانده پایگاه یکم ترابری ابلاغ شد . که از قرار معلوم حتمآ از قبل پیش بینی شده بود ! و دستور چنین بود : به منظور محافظت از هواپیماهای ترابری و جلوگیری از هر نوع آسیبی از سوی هواپیماهای دشمن ، مقرر است طبق طرح " گسترش "  چندین  فروند هواپیمای سی - ۱۳۰ ارتش به همراه گروه های پروازی و متخصصان گردان های نگهداری و عملیات سریعآ به ایستگاه مشهد اعزام شده و ماموریت های محوله و پشتیبانی از جبهه های جنگ از همین ایستگاه انجام پذیرد .. اگه یادتون باشه در مطالب گذشته اشاره دقیقی به جزئیات روز نخست حمله دشمن بعثی کرده ام .. ولی برای آن دسته از خوانندگان جدید گذرا تکرار می کنم که .. با حمله هوایی به پایگاه بنده به اتفاق یکی از همکاران قدیمی به نام آقای معمار زاده با چه مکافاتی خود رو به پایگاه رسوندیم .. هیچ کس نمی دونست چه اتفاقی افتاده است .. فوج فوج مردم خشمگین با چوب و چماق به سوی پایگاه روان بودند ! چون شایعه کودتا شده بود ! به محض ورود شنیدم یکی از دوستان خوب و عزیزم به نام " دامغانی " در رمپ پرواز ترکش خورده است و او را به بیمارستان شماره دو اعزام کرده اند .. همچنین شنیدم حسن گوشکوب  یکی از کمک خلبانان قدیمی  که قصد داشته هواپیمایی رو به تنهایی در رمپ پرواز جا به جا کنه ، با برخورد به تیر بزرگ آهنین کنار رمپ سریعآ هواپیمایش مشتعل شده است .. شعله آتش و دود رمپ رو فرا گرفته یود.. واقعآ لحظه  غریبی بود .. ( برای خواندن ماجرای حسن گوشکوب ( اینجا )  رو کلیک کننید ) ...

روز نخست جنگ ...

تا قبل از شروع جنگ ما در خط پرواز به صورت شیفتی خدمت می کردیم  . و در ازای یک شبانه روز حضور در پایگاه ، دو روز استراحت داشتیم . اتفاقآ شب قبل از حمله به ایران ، نوبت شیف ام بود . و فردایش تا نزدیکی های ظهر دنبال کار های شخصی ام بودم .. و درست در لحظه عبور شکاری های عراقی از بالای خانه های سازمانی ، تازه جلوی در خونه مون رسیده بودم . ابتدا فکر کردم فانتوم های خودمون هستند که در ارتفاع پائین پرواز می کنند ، وقتی صدای انفجار رو شنیدم به گمان شکستن دیوار صوتی خطاب به همسرم گفتم .. این جوری دیوار صوتی شکسته می شود .. اما هنوز جمله ام تمام نشده بود که صدای شلیک پدافند و متعاقب ان دود غلیظی رو در پایگاه دیدم .. دیگه درنگ نکرده و با همون لباس پرواز که به تن ام بود راهی پایگاه شدم .. نگرانی و تشویش در چهره یکایک همکارانم مشهود بود .. مخصوصآ زمانی که اعلام کردند تعدادی هواپیما باید به سمت مشهد پرواز کند ، خیلی ها حال شون گرفته شد ! بنده خدا ها حق داشتند چون این پرواز ها با بقیه فرق داشت و معلوم نبود بعد از ان کجا باید بروند !؟ وقتی با صدای بلند اعلام کردم من داوطلب اولین پروازم ، کم تر کسی باور داشت که جدی می گویم ! راستش رو بخواهید از روزی که به خط پرواز پیوستم ، همیشه عاشق پرواز های مشهد بودم . و اغلب پای ثابت این پرواز ها بودم ....! تصمیم من تنها به خاطر عشق به وطن و نفرت از متجاوزان بود . با تلفن به همسرم اطلاع دادم نگرانم نباشد .. هوا دیگه تاریک شده بود .. در پرتوی نور شمع سکوت غمگینی بر دفتر خط پرواز سایه افکنده بود .. و من منتظر لحظه اعلام ماموریت ام بودم ...

 پرواز به سوی مشهد ...

اون شب به دلایلی پروازها انجام نگرفت .. و از اون جایی که پایگاه های نظامی در جنگ هدف حساس و اصلی دشمن محسوب می شود ،به اتفاق سایر بر و بچه های گروه پرواز به صورت آماده با لباس و پوتین روی تخت های فنری ولو شدیم .. دلیل آن امکان اعلام وضعیت قرمز بود ، که بایستی سریع دفتر رو ترک می کردیم .. ! با طلوع آفتاب ما نخستین هواپیمایی بودیم که اول باند ۲۹ چپ منتظر تیک آف بودیم  قبل از ما صف طویلی از هواپیماهای فانتوم که همگی لانچ شده ( مسلح ) بودند ؛ با نظم خاصی با اقتدار در حال خزش به سوی باند پرواز بودند .. ! حس غرور عجیبی به من دست داده بود .. تا اون لحظه این همه هواپیمای شکاری پشت سر هم ندیده بودم .. خلبانان فانتوم با عبور از جلوی هواپیمای غول پیکر ما با دست احترام نظامی به جای آورده و  با تکان دادن دست ، بای بای می کردند .. !   که نشان از روحیه بالای آن ها در حمله به خاک دشمن داشت .. ما هم با روشن و خاموش کردن چراغ چرخ های عقب و جلو هواپیما به آن ها واکنش نشون می دادیم .. ! در همین لحظه صدای انفجار شدید و متعاقب آن دود توآم با گرد و غباری شدید از زیر یکی از فانتوم ها توجه مون رو به خود جلب کرد .. ! مسئول برج مراقبت علت آن را رها شدن یکی از راکت های هواپیمای شکاری اعلام کرد .. یادمه تا نزدیکی های مشهد بحث ما در کابین بر سر احتمال ترسیدن خلبان اش بود ..! خلاصه با لمس چرخ های هرکولس بر باند فرودگاه مشهد ، وارد فاز جدیدی از ماموریت زمان جنگ شدیم ..  

 برنامه ریزی در اسکان ..

قبل از هر چیز لازم می دونم  از مسئولان ارتش بویژه برنامه ریزان مستقر در معاونت عملیاتی به خاطر تدابیر مهم و برنامه ریزی های اصولی در طی هشت سال دفاع مقدس یه تشکر جانانه ای کرده و یاد اور شوم واقعآ همه برنامه های ایمنی ، خدماتی ، تاکتیکی و لجستیکی آن ها بی نظیر و حتی بی نقص بود . دوستان خوب می دونند که من هرگز در وبلاگ ام جز خوانندگان ، از هیچ نهاد و یا موسسه ای تشکر نکرده ام ! ( سیاست و اهداف سایت چنین اجازه ای به من نمی دهد ) . ولی حالا که زمان زیادی از پایان جنگ گذشته است ، حیف ام می آید یادی از خدمات ان ها نکنم .. اسکان ده ها کروی پروازی ، تعداد زیادی متخصص تعمیر و نگهداری هواپیما ، استقرار بخش دیسپچ و عملیات فعال در ایستگاهی دور افتاده و غیر عملیاتی تنها بخشی از تدابیر آقایون بود .. که از همان لحظه ای که چرخ های اولین هواپیما فرودگاه مشهد رو لمس کرد تا پایان جنگ به نحو احسن هماهنگ شده بود .. واقعآ اسکان ، تغذیه ، ایاب و ذهاب این همه پرسنل کار دشواری بود ..  کوچک ترین مشکل روی کل مجموعه تآثیر می گذاشت .. مخصوصآ که هر کی به خاطر فشار های عصبی و دوری از خانواده یه سازی می زد ! الحق که برنامه ریزی اصولی شده بود .. و هیچ کس کمبودی حس نمی کرد ...

میهمانسرای  VIP پایگاه

 زمان رژیم پهلوی در همه پایگاه های نیروی هوایی انواع هتل و میهمانسراهای متعددی ساخته شده بود . که مورد استفاده پرسنل به ویژه امرا و ژنرال های ارتش شاهنشاهی قرار می گرفت . در بعضی پایگاه ها مثل شیراز ، دزفول ؛ بندرعباس ، چاه بهار و غیره هتل هایی به شکل اچ لاتین بنا گردیده بود که به خاطر شکل ظاهری اش به هتل اچ معروف بود ! در بعضی پایگاه این نوع هتل ها مخصوص اسکان پرسنل محرد بود ، که فعلآ هم هست . برای امرا و نورچشمی ها هم مکان های زیبا و مجللی ساخته شده بود که  اصطلاحآ میهمانسرای VIP نام گرفته بود ! در ایستگاه هوایی مشهد هم اگر چه هتل اچ بنا نگردیده بود ، اما به دلیل زیارتی و توریستی بودن این شهر ، ساختمان هایی برای پذیرایی از خانواده پرسنل هوایی پیش بینی شده بود . یک میهمانسرای VIP هم در بهترین نقطه ایستگاه که مشرف بر باغی بزرگ و مفرح بود تآسیس یافته بود . و همان جور که از نام اش بر می آید ، ویژه افراد خاصی بود ! خب با آغاز جنگ میهمانسرای یاد شده رو در اختیار گروه های پروازی قرار دادند .. و متخصصان گردان نگهداری رو در یکی از زائر سرا ها واقع در پشت حرم امام رضا ع جا دادند .. رمپ خلوت و خاک گرفته ایستگاه مشهد هم تبدیل به پارکینگ هواپیماهای سی - ۱۳۰ شد .. همچنین آشیانه متروکه ای که در کنار رمپ قرار داشت را محل استقرار انواع ابزار و آلات متخصصان گردان نگهداری در نظر گرفته بودند .. هر روز صبح یک اتوبوس متخصصان رو به آشیانه آورده و ظهر برای نهار به زائر سرا بر می گرداند .. چند دستگاه خودروی جیپ که  اداره بهزیستی هدیه داده بود در اختیار بچه های خط پرواز قرار داشت ! و یکی از آن ها را شطرنجی کرده تا در باند و فرودگاه حرکت کنه ...

ماموریت به مناطق جنگی ...  

همان گونه که پیش از این در مطالب گذشته توضیح داده بودم ، ۹ روز نخست جنگ را بی خبر از خانواده گذرونده و هر روز صبح عازم مناطق جنگی می شدم . معمولآ از مشهد پرسنل لشگر ۷۷ زرهی رو به منطقه می بردیم .. اون اوایل زخمی چندانی نداشتیم که در برگشت بیاوریم .. ولی بیشتر تجهیزات نظامی رو در مناطق جنگی پیاده می کردیم .. شب هم مثل جنازه بر می گشتم میهمانسرا و از خستگی حتی اشتها به غذا هم نداشتم .. اون زمان به دلیل عدم برخورداری از ابزار ارتباطاتی ، از همسر و دخترم بی اطلاع بودم .. روز سوم یا چهارم بود که در پایگاه بوشهر به چشم خودم بمب بزرگی رو دیدم که از شکاری دشمن جدا شده و به سرعت به طرف ام می آید  .. بد جوری ترسیده بودم !!  حتی فرصت خواندن شهادتین ام رو هم نیافتم .. با پاهای مسخ شده در گوشه دیواری دراز کش روی زمین خوابیدم .. منتظر انفجار بودم که صدای خنده های عده ای رو شنیدم !! اول فکر کردم شهید شده ام !! وقتی با شک و تردید به عقب برگشتم ، دیدم چند تن از خلبانان شکاری خودمون هستند که به سادگی من می خندید .. ان ها به من توضیح دادند آن بمب نبوده بلکه تانکر خالی سوخت میگ عراقی بوده که بعد از بمبارون آن را رها کرده است !! ضمن این که به من تذکر دادن خوابیدن جلوی دیوار اصلآ عاقلانه نیست .. و بدن بیشتر آسیب می بیند . در حمله آن روز شنیدم بمب اصلی در میدان صبحگاه افتاده و هشت نفر از سربازان ما به درجه شهادت رسیده اند ...    

 چند سال بعد ....

 عادی شدن اوضاغ ...

بعد از یکی دو سال که از آغاز جنگ گذشت ، دیگه همه چیز روند عادی و طبیعی خود رو طی می کرد .. ! به عبارت صحیح تر همه کار ها و وظایف قانونمند شده و روال خودش رو طی می کرد ..! ماموریت های طرح گسترش مشهد به دوره ده روزه تقسیم شده بود .. دیگه هم گروه های پروازی و هم بچه های فنی می توانستند از قبل برای ماموریت برنامه ریزی کنند .. اغلب پرسنل خانواده هاشون رو هم با خود می آوردند ! به طوری که پرواز هایی که هر ده روز برای تعویض گروه پروازی و متخصصان می رفت ، عملآ خانوادگی بود !! و همان طور که گفتم از بی برنامه گی ماه های نخست جنگ که روی روحیه همه تآثیر منفی می گذاشت ، الحمدالله خبری نبود . یک سری از بر و بچه های مشهدی خط پرواز از فرصت بدست آمده استفاده کرده و با زن و بچه خودشون راهی شهرشون شدند ! تا علاوه بر خدمت در جوار اقوام ، حق ماموریت هم دریافت کنند .. آن ها همه کار های اجرایی رو در دست گرفته بودند .. این وضعیت در میان متخصصان گردان نگهداری هم به چشم می خورد .. به قول یک ضرب المثل قدیمی که بیش تر در قبل از انقلاب سر زبون پرسنل بود ، اون جا کویت بود ! نه آماری وجود داشت ، نه فرماندهی بالای سر داشتند .. نه کسی از آن ها بازخواست می کرد .. خودشون بودند .. و الحق هم حسابی کار می کردند و برای امثال من که هر از گاهی مشهد می رفتم ، همه چیز برنامه ریزی شده بود !

میهمانسرای  VIP مشهد ...

به خاطر این همه مقدمه چینی از همه عذر خواهی می کنم .. چون باید در فضای ماجرا قرار گیرید . اما همین میهمانسرای زیبا و مفرح یک ساختمان دو طبقه آجری بود که در هر طبقه اگه اشتباه نکنم بیش از بیست اتاق مستقل داشت که  میهمانان هر دو اتاق از یک دستشویی و حمام مشترک استفاده می کردند .. همان طور که عرض کردم بعد از عادی شدن اوضاع و قانونمند شدن پرواز ها و ماموریت ها ، دیگه نیاز به حضور گرو های متعدد پروازی به تعداد هواپیما ها نبود .. بلکه طبق برنامه دو گروه پروازی فعال و یک گروه اماده همیشه در مشهد به سر می بردند .. و هر ده روز هم عوض می شدند .. اگه کسی دلش می خواست بیشتر بماند ، هیچ مشکلی نداشت  ! کافی بود با تهران هماهنگ کنه که جایگزین به جاش نفرستند .. به همین دلیل تصمیم گرفته شد اتاق های مازاد میهمانسرای فوق رو در اختیار متخصصانی از گردان نگهداری قرار دهند تا در صورت بروز مشکل و ایرادی برای هواپیما ها ، منتظر آمدن متخصص از شهر نباشند ! به همین دلیل برای هر شعبه از متخصصان یک اتاق پیش بینی شده بود .. مثلآ همیشه اتاق شماره چهار مربوط به متخصصان شعبه هیدرولیک بود .. یا اتاق شماره ۵ همیشه در اختیار بچه های شعبه چرخ بود .. ! و این روند تقریبآ قانونمند شده بود .. هر کی به مشهد اعزام می شد ، می دونست که شماره اتاق اش چند است !! خب دو اتاق هم متعلق به خط پرواز بود ... که اغلب خالی بود .. چون مشهدی ها از آن استفاده نمی کردند .. اما برای چرت بعد از غذا یا ورود گروهی غیر مشهدی نگه داشته بودند .. گاهی هم خودشون اگه دیر از پرواز می امدند ، در آن جا می خوابیدند ..

 حضور گاه بی گاه ام در مشهد ... !

به دلیل وابستگی های شدید عاطفی که در تهران داشتم نمی تونستم مرتب در مشهد بمونم ! ضمن این که همسرم هم اصلآ علاقه به اقامت در مشهد رو نداشت .. ( شاید دلیل اش استمرار مسافرت های خانوادگی ام فقط به مشهد بود که او را زده کرده بود !  ) گاهی هم علنآ به من می گفت .. تو از رفتن به مشهد خسته نمی شی !!؟ منظورش در ایام مرخصی هایم بود ! برای همین من هر از گاهی به ماموریت ده روزه مشهد می رفتم .. ! و یک راست هم وارد اتاق خودم در میهمانسرا می شدم . چون دوست نداشتم مزاحم اقوام باشم .. ولی اغلب آن ها دنبالم امده و مرا به خونه خودشون می بردند .. گاهی هم شب هایی که صبح زود پرواز داشتم ، ترجیح می دادم در میهمانسرا بخوابم .. تا صبح با بچه ها یک راست برویم پای هواپیما .. البته بعد از چند روز پرواز پشت سر هم به مناطق جنگی ، که اغلب نوبت همکارانم بود ، از ان ها می خواستم هوای من را یک چند روز داشته باشند تا سری به قوچان برای دیدن پدرم بزنم .. گاهی هم با ماشین شخصی ام به ماموریت می آمدم .. تا همکارانم رو به گردش ببرم .. گاهی هم موتور سیکلت تریل پرشی ام رو  توی هواپیمایم گذاشته و به مشهد می آمدم .. !! شاید باورتون نشه ، اگه هوا خوب بود با دیدن کوه ها و تپه های زیر پایم ، آرزو می کردم با موتورم اون جا بودم و مرتب محل های مناسب پرش رو بررسی می کردم !! خلاصه جوونی بود و مملو از انرژی و شررات !! دیگه از حضور به مناطق جنگی مثل هفته های اول هراسی نداشتم .. بلکه برعکس از این که برای کشورم خدمت می کنم ، لذت برده و حال می کردم .. !

 شب های میهمانسرا ...

یک نکته ای رو یادم رفت توضیح بدهم .. یکی از مواقعی که به ماموریت ده روزه مشهد می امدم ، جمع شدن همکاران هم مرام و عقیده ام بود ! به عبارتی وقتی جمع مون جمع می شد ، بدور از محدودیت های موجود و قوانین سخت حاکم بر پایگاه همگی دور هم گرد امده و به اصطلاح پارتی می گرفتیم !! صدای خنده و شوخی های ما عبوس ترین آدم های اطراف مون رو به خنده وا می داشت .. !! از هیچ چیزی هم باکی نداشتیم .. ! چون معتقد بودم برای حضور مفرح و با انرژی به جبهه های جنگ ،به خود و همکارانم روحیه می دهم !! خودمونیم ها .. بهانه بسیار عالی بود که دهان براداران عقیدتی سیاسی رو می بست ! و نمی تونستند ایراد بگیرند .. چون عملآ می دیدند که بعد از آن همه زدن و رقصیدن و جوک گفتن ، روز بعدش با دل جوون قبل از همه پای هواپیمای منطقه حاضر و قبراق ایستاده ام ! با اجازتون یاد دو خاطره افتادم که اول آن ها رو تعریف کرده و بعد می روم سر اصل قضیه .. یک روز از تهران گروهی بازرس عالی رتبه برای بررسی ایستگاه مشهد با خودمون  اوردیم .. ! از طرفی آوازه شب نشینی های ما بد جوری در ایستگاه هوایی مشهد پیچیده بود .. بچه حزب الهی ها هم چپ چپ به من نگاه می کردند .. ولی همون طور که گفتم من راهم رو ادامه می دادم

همون شبی که از تهران بازرس ها رو آورده بودیم .. طبق معمول ما تختخواب یکی از اتاق ها رو برداشته و فضای بازی برای نشستن دوستان فراهم کرده بودیم .. معمولآ علاوه بر همکاران ، هر شب هم دوستان با خودشون یکی دو تا میهمان هم می آورند .. انواع اقسام میوه و آجیل هم جاتون خالی فراهم بود .. اون شب هم طبق معمول زدیم و رقصیدیم و آواز حوندیم .. ناگهان دیدیم در اتاق رو می زنند .. وقتی در را باز کردم ، افسر گشت نگهبانی رو دیدم که همراه یکی از برادران عقیدتی اومده بود .. بنده خدا با شرمساری گفت .. جناب سروان می دونم جمع شما دوستانه است و برای روحیه به همکاران هر شب تا دیر وقت جشن می گیرید .. اما امشب مزاحم شدم تا بگم .. اگه می شه کمی رعایت کنید .. چون تعدادی بازرس عالی رتبه از ستاد کل نیروی هوایی برای بازرسی پایگاه تشریف آورده اند .. اگه بشنوند که در میهمانسراهای ما بزن و بکوب راه افتاده برای ما گرون تمام می شه .. من از طرف فرمانده ایستگاه براتون پیغام اوردم .. هنوز حرف افسر نگهبان به پایان نرسیده بود که صدای انفجار خنده های شدیدی رو بعد از سکوت تلخی که در هنگام حرف های برداران به وجود امده بود ، شنیدم ! راستش رو بخواهید خودم هم از این حرکت دوستان تعجب کردم .. چون بنده خدا حرف منطقی می زد !! هنوز توی شوک خنده ها بودم که یکی از همکاران بلند شد و خطاب به برادران گفت ... به فرمانده پایگاه سلام برسونید و بگید سه نفر از آقایون بازرس ها اینجا تشریف دارند !!! واقعآ جا خوردم ! فکر کردم خالی بندی است .. ولی وقتی یکی از آقایون به پا خواسته و حکم بازرسی رو نشون داده و سایر همکارن اش رو معرفی کرد  ، قلبآ جا خوردم که چه جوری من با همه زرنگی  متوجه بازرسان نشدم ...!!!

 جو گیر شدن همکار ساکت ...!!

یادمه وقتی به خط پرواز پیوستم در میان همکاران رنگ و وارنگی که داشتیم ، شخصی به نام " علیفام " بود که خیلی ساکت و بد عنق بود .. با هیچ کس نمی جوشید . اهل یکی از شهر های آذربایجان بود و در خیابان " جی " تهران ساکن بود .. تنها رفیق فابریک او " فیروز مومنی " زبل بود ! به جرآت می تونم بگم کسی خنده او رو ندیده بود .. ! یه روز قبل از انقلاب با بچه ها شرط بستم که حاجی رو بخندونم !! به همین دلیل از سرپرست خط پرواز خواهش کردم ما دو نفر رو در یک پرواز برنامه ریزی کنه .. انگار همین دیروز بود .. پرواز طبق معمول به مشهد بود . هواپیما مملو از خانواده پرسنل بود .. وقتی وارد هواپیما شدم ، چشمم به دختر بچه ای افتاد که عروسکی بزرگ در آغوش داره .. !! همون موقع جرقه ای به ذهن ام خطور کرد !! خطاب به حاجی علیفام گفتم .. انگاری تعداد مسافران با لیست نمی خونه !! او همین جوری که مثل همیشه اخم کرده بود ... با لحن دستوری گفت .. خب مسافرا رو بشمار .. ! ( آخه از من قدیمی تر بود ) من هم از خدا خواسته یک بار از ته تا سر هواپیما مسافران رو شمردم و در پایان خطاب به حاجی گفتم .. یک نفر اضافی و بدون بلیط سوار شده است .. احساس کردم اخم هایش بیشتر تو هم رفت .. چون گفت تا همه رو پیاده نکردم ، یک بار دیگه به دقت بشمار .. و من که براش نقشه کشیده بودم همه رو شمرده و برگشتم نزدش گفتم .. بله یکی اضافه است !! رو به من کرد و گفت .. به لود مستر بگو همه رو پیاده کنه .. !! هنوز حرف اش تمام نشده بود .. به میان حرف اش پریده و گفتم ..صبر کن حاجی .. فهمیدم مشکل کجاست !!؟ و سپس به سمت دخترک کوچولو رفته و با حالتی مهربون گفتم .. اوا.. عمو جون این عروسکه ..!!؟ من فکر کردم یک مسافر اضافی است .. وقتی نزد حاجی برگشتم ، برای نخستین بار دیدم داره قهقه می زنه ... !

از حق نگذریم با خنده خوش تیپ تر می شد .. بعد از بازگشت از ماموریت مشهد ، دیگه رفتارش نسبت به من تغیر کرد .. ! با حالت خاص داش مشدی خودش برای فیروز زبل تعریف کرد که تو عمرش این همه از ته دل نخندیده بود .. و من ناخواسته وارد حریم حاجی شده بودم .. سال ها از این مسئله گذشت .. تا این که در زمان جنگ و در همان پرواز بازرس ها ، حاجی هم برای ماموریت با گروه دیگری امده بود . و اون شب در جمع میهمانان بود .. دیگه حاجی اخمو نبود .. بلکه همه رو همراهی هم می کرد ..!! با گذشت یکی دو ساعت ، که هر یک از میهمانان با هنرنمایی بقیه رو سرگرم می کردند .. نوبت به حاجی رسید ! اصلآ انتظار واکنش یا مشارکت اش رو نداشتم .. ! همین که لبخند می زند کلی هنر کرده بودم !! که ناگهان دیدم از جای خود بلند شده و خطاب به یکی از بازرسان خیلی جدی گفت .. شما بازرس هستی !!؟ وقتی پاسخ مثبت اش رو شنید گفت .. ولی من پدر تو رو در می آورم !! همه برای یک لحظه ساکت شدیم .. خدایا حاجی رو چه شده !؟ با خود گفتم حتمآ قبلآ او را می شناخته که چنین جدی و با تحکم گفت .. می خواهی برم پدرتو در بیاورم !!؟ بیچاره افسر بازرس سکوت کرده بود ... و حاجی هی روی این واژه تکرار می کرد .. برم در بیارم ..!!؟ از اون جایی که ورزشکار و گردن کلفت بود .. کسی جرآت عکس العمل پیدا نکرد .. و او بلافاصله اتاق رو ترک کرد .. همه مات و مبهوت به همدیگر نگاه می کردیم که این چه حرکتی بود که حاجی انجام داد .. حالا کجا داره می ره ..!!؟ هنوز همه در بهت و سکوت بودیم که دیدم حاجی لنگه در اتاق بغلی رو از جا کنده و زیر بغلش زده و وارد اتاق شد .. و با اشاره به در گفت .. دیدی گفتم می رم " در " می آورم !!!؟ اون شب کلی از دست حاجی خندیدیم .. شب جمعه است خدا بیامرزدش .. از فیروز شنیدم که فوت کرده است ... !

چند ماه بعد ......  

 ماموریتی ده روزه دیگر ... !

دقیقآ نمی دونم چند ماه از اون ماموریت گذشته بود .. که بار دیگر با یکی از دوستان بسیار صمیمی ام به نام " ولی الله ابوالحستی " راهی ماموریت مشهد شدیم .. به محض ورود به رمپ پروازی ، از بچه های قدیمی خواستار کلید اتاق همیشگی خودمون شدم .. دیدم یک از همکاران با شرمساری گفت .. چون ما مدتی از اون اتاق استفاده نکردیم ، اون رو به بچه های شعبه وسایل زمینی واگذار کرده اند ! پرسیدم : چطور چنین چیزی امکان داره .. !!؟ آن دو اتاق از روز نخست جنگ در اختیار بچه های خط پرواز بود .. حالا یه مدت که نیامدیم ، شوهرش دادید .. !!؟ و آن ها با شرمساری گفتند خیلی تلاش کردیم پس بگیریم .. اما آن ها با پررویی می گویند بروید اتاقی دیگر .. !! گفتم یعنی زورتون به آن ها نرسید !!؟  گفتند خبر نداری .. اخه فلانی هم با اون ها اومده .. !! ( منظورش اشاره به یکی از متخصص های حزب الهی و بسیار عنق شعبه وسایل زمینی بود ! ) گفتم با هم اتاقی اش لااقل صحبت می کردید تا او قانع اش کنه .. گفت فایده نداره .. مگه تو فلانی رو نمی شناسی که چقدر پر روست .. ! دست بر قضا هم اتاقی او به نام  آقای " ترابی " رو هم من و هم ابولحستی می شناخت ! گفتیم خب یک بار ما با ترابی صحبت می کنیم که اتاق بغلی ما رو خالی کنند .. چون ما شب ها برنامه داریم .. و باید اتاق ها به هم راه داشته باشند .. و به این نیت راه افتادیم ...

 اتاق شماره ۱۵ میهمانسرا ..

 من و ولی از روی ناچاری کلید اتاق شماره ۱۵ رو گرفته و به سمت میهمانسرا رفتیم .. همان طور که گفتم هر دو اتاق با یک دستشویی و حمام مشترک بود .. که هر وقت یکی از ساکنین قصد استفاده از سرویس بهداشتی رو داشتند ، بایستی در اتاق بغلی رو از داخل قفل کنند .. ! خب از طرفی  غصب اتاق بغلی نه تنها دست و پای ما رو در استفاده از دستشویی و حمام محدود می کرد ، شب ها هم نمی توانستیم مثل همیشه پارتی دهیم .. چون اولآ فردی مومن و متعهد نا خواسته همسایه مون شده بود ، دوم این که نمی توانستیم تخت ها رو به اتاق بغلی منتقل کنیم .. برای همین اولش رفتیم سراغ آقای ترابی .. و قضیه رو بهش توضیح دادیم .. طفلک با خنده گفت .. مگه شما حاجی رو نمی شناسید !!؟ امکان نداره خونه رو خالی کنه .. !؟ او معتقد است چه فرقی بین یک افسر خلبان با یک درجه دار متخصص یا یک همافر وجود داره که همه امکانات و تسهیلات رو به گروه های پروازی بدهند ..!!؟ بهش گفتم مگه ما این تقسیم بندی رو انجام دادیم که حالا او اتاق ما رو غصب کرده است .. !؟ ترابی گفت .. اصرار بی فایده است .. خودتون رو خراب می کنید .. !!

مبارزه طاقت فرسا ... !!  

همان طور که در گذشته توضیح دادم ، ولی جزء دار و دسته ما بود . ما گروه کوچکی متشکل از همکاران شیطونی بودیم که با رفتار و کردارمون همه رو عاصی کرده بودیم .. و هر روز با سر به سر گذاشتن با بچه ها فضای مفرحی رو به وجود می اوریم .. در گروه ما فیروز زبل ، مداح و شخصی قدیمی و سردسته زبل ها به نام " ناصر جهانگیری " هم بود که معمولآ عملی رو انجام نمی داد .. ولی به همه خط می داد !! وقتی متوجه شدیم که با زبان خوش اتاق رو تخلیه نمی کنند .. با ولی الله تصمیم گرفتیم پروژه سر به سر گذاشتن رو آغاز کنیم !! در طبقه اول لابی بزرگی وجود داشت که بچه ها شب ها برای شنیدن اخبار یا صرف شام آن جا جمع می شدند .. خب ما هم تصمیم گرفتیم کارمون رو از ان جا شروع کنیم .. چند روز کار مون شده بود اطراف حاجی بد عنق پرسه زدن و مرتب به او سلام می کردیم ..! چون ادم مذهبی بود مجبور بود چواب سلام های ما رو بدهد .. بعد مرتب با لحن چاپلوسی پاچه خواری اش رو می کردیم ولی از رو نمی رفت .. !! هر جا قدم می گذاشت ما جلوش سبز شده و با بیان کلماتی چون حاح آقا موِید باشید انشاالله ..یا  .. قبول باشه .. یا  سلام و علیکم رو با لهجه عربی می کشیدیم .. و با پرسه زدن بر اطراف اش سعی در کلافه شدنش رو داشتیم .. اما او عاقل تر از این حرف ها بود که ما تصور می کردیم !! و با لبخند های نمکین اش نقشه های ما رو نقش بر آب می کرد !!

یک توضیح مهم ... !

من از همه خوانندگان عزیز و گرامی به خاطر سانسور بخش زیادی از جزئیات این ماجرا پوزش می خواهم . و به حرمت حضور خانم ها بزرگوار و جوان های کم سن و سال آن ها رو شرح نمی دهم . اگر چه شیرینی این ماجرا بیان جزئیات نقشه است ... ولی خودتون حدس بزنید ! 

نقشه شیطانی  ۱۸ + 

با بی اثر ماندن انواع ترفند ها برای پس گیری اتاق غصب شده مجاورمون ، تصمیم گرفتم از راه دیگری وارد شوم ! شاید باورتون نشه .. یک روز که ولی الله پرواز رفته بود .. با محبوس کردن در اتاق ساکت ، همه راه های پس گیری رو در ذهن ام مرور کردم .. ولی هر بار به بن بست می خوردم ! در همین هنگام صدای کشیدن شندن چند باره سیفون که خیر سرش حاکی از آت و آشغال خوردن حاج آقا در اطراف حرم بود ، یهو دوزاری ام افتاد که از چه راهی وارد شوم ..! سریع به عملیات زنگ زده و سراغ  ساعت فرود هواپیمای ولی از جبهه شدم ..! اتفاقآ شنیدم که در لانگ فاینال فرودگاه مشهد است .. سریع خودم رو به رمپ پرواز رسونده و بعد از خاموش شدن موتور های قارقارک ، تو کابین پریده و با شادمانی کودکانه به ولی گفتم .. پسر یافتم .. یافتم .. !! ولی گفت : مطمئنی حالت خوبه آقای فیلسوف !!؟ گفتم زود تموم اش کن بیا که خیلی حرف دارم .. ! در بین راه تا میهمانسرا جزئیات نقشه ام رو چند بار برای ولی تشریح کردم .. دیدم نیش اش باز شده و با چشمان ریزش برای لحظاتی به نقطه ای خیره ماند ..! فهمیدم که داره تو کامپیوتر مغزش آنالیز می کنه .. آخه نا سلامتی او هم در شیطنت دست کمی از من نداشت .. سپس محکم به پشت ام کوبید و گفت .. خودشه !!  

روز بعد نزدیک ظهر ..  

می دونستیم حاجی هر جایی باشه برای نماز ظهرش به داخل اتاق اش خواهد آمد .. همه چیز رو به ولی یاد داده بودم .. با باز شدن شیر آب متوجه حضورش شدیم .. ! کمی صبر کردیم تا نمازش به پایان برسد .. سپس به ولی گفتم .. وقتشه ! ولی از جای برخاسته و از درون دستشویی چند ضربه به در اتاق مجاور زده و یاالله گویان وارد شد .. ابتدا با جملاتی چون قبول باشه حاج آقا .. ما رو هم دعا کنید .. طبق نقشه سر حرف رو با او باز کرد .. ! من هم آهسته بلند شده و با ته قاشق انگاری که یک خانم با کفش پاشنه بلند وارد دستشویی شده ، تلیک تلیک راه رفتم .. و سپس با صدای خودم گفتم .. یواش  چه خبره .. !؟ کفش هاتو در بیار .. و دقایقی بعد با تقلید صدای زنانه ...... ...... وانمود کردم عمل خلاف شرعی در حال وقوع است .. هر از گاهی هم خودم آهسته می گفتم .. هیس می شنوند .. !! طبق نقش قرار بود ولی با شنیدن صدای زن خراب کذایی ، وانمود کنه که داره حرف تو حرف می آورد !! بعد ها ولی تعریف کرد با به صدا در اومدن صدای کفش زنانه بد جوری حواس اش سمت اتاق ما بود .. ! و بعد هم که صدا های ناجور شنیده می شد .. من لحن صدایم رو بلند کرده تا به اصطلاح حواس جاحی رو منحرف کنم .. این نمایش حدود ده دقیقه ادامه داشت ...

پرده دوم نمایش  ... !!  

قبل از ترک اتاق ، چند تا پتو و بالش روی تخت قرار دادم .. کفش های نوک تیز ولی رو طوری از زیر پتو بیرون آوردم که انگاری زنی با کفش آن زیر خوابیده است .. دستمال گردن قرمز رنگ ام رو هم طوری از زیر پتو به بیرون آوردم که انگاری روسری قرمز زن خراب است .. خلاصه با ظاهر سازی کاری کردم که هر کس به تخت ما نگاه می انداخت ، فکر می کرد زنی آن زیر خوابیده است !! و سپس با پاشیدن کمی آب به سر رو صورتم ، وانمود کردم که عرق کرده ام .. و سپس در اتاق حاجی رو زده و وارد شدم .. حاجی با دیدن چهره من خیلی خودش رو نگهداشت .. سپس در حالی که سعی می کردم حاحی متوجه بشه ، یک چشمک به ولی زدم .. و او سریع از جایش بلند شده و بعد از عذر خواهی از اتاق خارج شد .. حال نوبت ولی بود که همین فیلم رو با آب و تاب بیشتر تکرار کند .. وقتی صدای مشکوک زنانه از اتاق ما شنیده شد .. دیگه چهره حاجی به سفیدی گرائیده بود ... و من هم می دونستم چه جوری به اصطلاح ذهن او رو منصرف کنم .. و هی الکی حرف تو حرف آوردم .. حاجی طاقت نیاورده و گفت .. این خیلی شرم آور است !! شما خجالت نمی کشید در محل مقدس از این کار ها می کنید .. به آهستگی گفتم .. حاج آقا ... ولی مجرده اسلام گفته که صیغه مشکلی نداره .. مثل فنر از جاش پرید و گفت .. ای آقا .. شما من رو چی فرض کردید !! شما الان از پیش اون زن ... استغفرالله اومدید .. دوست مجرد شما کی فرصت صیغه کردن را پیدا کرد .. و من هی تلاش می کردم او را آرام کنم ... با عصبانیت گفت .. من الان به گروه ضربت زنگ می زنم تا تکلیف شما ادم های مفسده رو روشن کنه .. !!  

 پیوستن ولی الله به ما ...!!

من مشغول آروم کردن حاج آقا بودم .. مرتب از عقد صیغه محرمیت بین ما و آن خانم کذایی حرف می زدم .. لحن حرف هایم به صورت ماله کشی بود .. وقتی تآکید روی صیغه کردم ، بد جوری ملتهب شده و غرش کنان به سویم امده و در حالی که به چشمانم خیره شده بود .. گفت : تو فکر می کنی من از این بچه مسلمون های الکی هستم .. !!؟ مگه می شه یک نفر مفسده با دو نفر آن هم ظرف  چند دقیقه صیغه عقد بخونه ....!!؟ خودم رو به کوچه علی چپ زده و با صدای آروم گفتم .. باور کن حاج آقا ما اصلآ این نکات رو نمی دونستیم .. !! حاجی بد جوری عصبی بود و مدام تهدید می کرد که همین الان به گروه ضربت زنگ خواهد زد .. در همین لحظه ولی هم طبق آموزه های من با رنگ و روی عرق کرده  امد .. حاج آقا با دیدن چهره او فریاد زد و از اتاق اومد بیرون ... و با صدای لرزان گفت تا سه می شمارم ، آن زن هرزه رو بیرون کن .. گفتم چشم .. چشم همین الان .. و سریع رفتم تو اتاق خودمون !! لحظه ای بعد بیرون امدم و با ناراحتی گفتم .. حاجی دستم به دامنت .. زنه بی هوش شده است .. !! حاجی با خشم گفت این هم یک فیلم دیگر شماست .. با گفتن یاالله وارد اتاق ما شد .. با دیدن تختخواب و کسی رویش خوابیده راستی راستی باورش شد که خانمه بی هوش شده .. من شروع کردم سر ولی نق زدن .. که فلان فلان شده چه کار کردی .. و بعد هر دو به دست و پای حاجی افتادیم ...!!

 حاج آقا غلط کردیم .. ما رو ببخش !!

 حاج آقا با عصبانیت راهی لابی شد .. ترابی هم اون جا بود .. ما در دو طرف حاج آقا هی مدام عذر خواهی می کردیم .. و مرتب تکرار می کردیم .. حاجی جان غلط کردیم .. ما رو ببخش .. تو رو جون هرکی که دوست داری زنگ نزن .. و او هی مرتب زیر لب استغفرالله می گفت .. ما لحظه ای او را تنها نمی گذاشتیم .. ترابی وقتی فهمید خانمه بی هوش شده است ، طفلک رفت از توی یخچال حاجی  یک پاکت پرتقال و نارنگی های نوبرانه رو آورده و به ولی داد .. به ترابی گفتم هوای حاج آقا را داشته باش تا ما برویم آب این میوه ها رو بهش بدهیم .. !! و سپس در حالی که از خنده روده بر شده بودیم ، مشغول خوردن پرتقال های حاج آقا شدیم .. سپس برای این که روز بعد نره گزارش رد کنه .. ترابی رو صدا کرده و پتو رو کنار کشیدیم !! او هم باورش نمی شد .. می گفت شما از پنجره بیرون اش فرستادید .. بعد از کلی قسم و آیه بنده خدا حرف مون رو پذیرفت .. ازش قول گرفتیم فعلآ به حاجی چیزی نگوید !! و خلاصه تا یکی دو روز دست از سر حاجی بر نمی داشتیم .. و هی پشت سرش توبه و استغفار می کردیم .. حاجی در نهایت گفت .. دیگه من غلط کنم با شما بچه های خط پرواز همسایه بشم .. می گم از سری دیگه پرسنل شعبه ما در طبقه دوم مستقر شوند .. !! آخر های دوره بود که جریان رو بهش گفتیم .. باورش نمی شد .. و مدام می گفت دیگه چه نقشه ای دارید .... !!؟

 

  در پناه اهورامزداپاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۱۵ دقیقه بامداد جمعه یازدهم  تیر ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .

 

 پاینده و برقرار باد ایران آریایی   

 حتی با ماهی ۱۰۰۰ تومن هم می شه کمک کرد !

برای اطلاع بیشتر به سایت ذیل مراجعه کنید :

http://www.mahak-charity.org/main.php

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد
 
 
 
  
زير نظر : عليرضا صادقي  
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد

The Tragedy Of The Russian Knights:

The Russian Knights Russian display team flying Su-27s participated the LIMA '95 airshow in N Malaysia. The 4 sigle seater Su-27 P, 1 Su-27 UB and the Il-76 transport plane with the equipment and the technicians left for home on 12 December of 1995. The team didin't choose the shortest way to home over China. The reason for that probably was that the air control and the quality of the fuel was sometimes pour there and one plane of the Swifts display team flying MiG-29 had an accident there before. The team planned its first landing at Cam Ranh airbase which is the base of the Russian Far-East Fleet in S Vietnam 300 km ENE from Saigon. After a 1200 km flight the 6 aircrafts arrived to the landing area where they had a bad weather with thick clouds. The formation started to descent by the lead of the Il-76 and they got out the cloud at 600 m altitude 20 km far from the runaway. According to the approach rules of the airport at that point they should have been at least at 1500 m altitude. As they became aware of the peak rising in front and right of the formation the crew of the Il-76 ordered "break formation and climb"to the formation. Only the Il-76 and the 2 Su-27s on the right side of it managed to execute the order and the 3 planes on the other side of the transporter crashed to the hill. Finally the Il-76 managed to land but the 2 Su-27s climbed back into the clouds and landed 70 km further to S at Pham Rang airport. Due to the bad weather the wrecks were only 4 days later founded by a helicopter and it took 4 more days the ground units to get there. By this time it was sure that the 4 pilots Boris Grigorev, Alexandr Sirojov, Nikolaj Kordukov and Nikolaj Grecanov were killed in the crash. One pilot of the Su-27 UB probably tried to eject at the last moment because his body was found hanging from a tree on the cords of his parachute.During the investigation of the tragedy it was turned out that some landing equipment of the airport were not working because they didn't know the exact date and time of the display team's arrival. The crew of the Il-76 probably made a mistake too because they didn't pay attention to the approach rules of the airport.

Source:http://mm.iit.uni-miskolc.hu/Data/Winx/stories/tragrk.html BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

تراژدی شوالیه های روسی:

تیم نمایشی "شوالیه های روسی" متشکل از سوخوهای-27 در نمایشگاه هوایی "لیما 95" مالزی شرکت کرده بودند.4 سوخو-27 پی تک سرنشینه-یک سوخو-27 یو بی و یک "ایلیوشین-76" ترابری بهمراه تجهیزات و تکنیسینها در 12 دسامبر مالزی را بسوی خانه ترک کردند.تیم مزبور کوتاهترین راه را که از طریق چین بود انتخاب نکرده بود.زیرا در برخی مواقع وضعیت کنترل هوایی و کیفیت سوخت در چین نامناسب بوده و مدتی قبل نیز یک میگ-29 متعلق به تیم نمایشی هواپیماهای تندرو دچار حادثه شده بود.نخستین فرود در برنامه گروه پروازی فرود در پایگاه هوایی "کام ران" بود که پایگاهی روسی واقع در شرق دور در ویتنام جنوبی و 300 کیلومتری شمال شرقی "سایگون" می باشد.پس از 1200 کیلومتر پرواز 6 هواپیما وارد منطقه فرود شدند که دارای هوای بد و پوششی از ابرهای ضخیم بود.گروه پروازی برهبری "ایلیوشین-76" شروع به کاهش ارتفاع نمود و در 20 کیلومتری باند پرواز و ارتفاع 600 متری از ابرها خارج شدند.بر اساس قوانین تقرب پرواز این فرودگاه در این نقطه می بایست حداقل 1500 متر ارتفاع داشته باشند بمحض آگاهی از وجود قله کوه در روبرو خدمه "ایلیوشین-76" دستور شکستن آرایش پروازی و صعود جهت تشکیل آرایش جدید را صادر کردند.تنها "ایلیوشین-76" و دو سوخو-27 در سمت راست آن موفق به اجرای دستور شدند و سه هواپیمای دیگر که در سمت راست هواپیمای ترابری بودند به تپه ها برخورد کردند.نهایتا "ایلیوشین-76" بزمین نشست اما 2 سوخو-27 بدرون ابرها صعود کردند و 70 کیلومتر دورتر بسمت جنوب در فرودگاه "پام رانگ" فرود آمدند.بدلیل هوای بد بقایای هواپیماها 4 روز بعد با پرواز هلیکوپتر پیدا شدند و 4 روز بعد نیز واحدهای زمینی به آنجا رسیدند.تا این لحظه مشخص بود که 4 خلبان بنامهای "بوریس گریگوروف"-"الکساندر سرژیوف"-"نیکولو کوردوکوف" و "نیکولا گرچانوف" در این سقوط کشته شده اند.یکی از خلبانان سوخو-27 احتمالا در لحظات آخر تلاش کرده بود که به بیرون بپرد زیرا جنازه وی در حالیکه از طنابهای چتر نجات و از درختی آویزان بود پیدا شد.تحقیقات نشان داد که برخی تجهیزات فرود فرودگاه کار نمی کردند زیرا زمان و تاریخ دقیق فرود تیم نمایشی را نمی دانستند و احتمالا خدمه پروازی "ایلیوشین-76" نیز بعلت توجه نکردن به قوانین تقرب فرودگاه دچار اشتباه شده بودند.

Source:http://mm.iit.uni-miskolc.hu/Data/Winx/stories/tragrk.html گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی


Picture

Picture

Picture

   مطالب جالب قدیمی   

  •   پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )
  •  چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  •  به جای بهروز وثوقی قطعه هواپیما تحویل دادند !! (اینجا )
  •  ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  •  نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  •  آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  •  دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  •  چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  •  انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  •  چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  •  پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  •  عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  •  ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  •  شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا )
  •  
      

    تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل

    و

    جاسوسی که به خواستگاری آمد !!

    روایت واقعی  

    + نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 0:28  توسط بهروز مدرسی  |